سؤالش غافلگیرکننده بود. میان گروهی از بچههای کلاس چهارم نشسته بودم و داشتیم درباره نویسندگی گپ میزدیم که یکیشان پرسید: «آیا پیر شدن باعث شده بهتر بنویسید؟»
لحظهای درنگ کردم. سؤالات قبلی همه معمولی بودند:
- چقدر طول میکشد یک کتاب بنویسید؟
- وقتی ایده تمام میشود چه میکنید؟
- سوژهها از کجا میآیند؟
اما این یکی، دقیقاً خودِ «من» را نشانه گرفته بود؛ منِ فعلی و تمام سالهای پشت سرم را. سالهای شاگردی، تلاشهای بیوقفه، تلخیها و شیرینیهای مسیر، تا همین لحظهای که در آن ایستاده بودم. در ذهنم به عقب برگشتم و پاسخم را یافتم، پاسخی قاطع:
بله، چون زندگی سراسر یادگیری است و هرچه بیشتر عمر میکنیم، این حقیقت را عمیقتر میفهمیم.
برای اینکه موضوع را برای بچهها روشن کنم، از خاطرهای برایشان گفتم؛ از زمانی که ایدهای چنان با سماجت به ذهنم هجوم آورد که نمیتوانستم از کنارش بگذرم. نمیشد آن را بایگانی کرد یا در دفترچهای یادداشت کرد و به فراموشی سپرد. ایستاده بودم کنار سنگ قبر «آموس فورچون» در گورستان قدیمی «جفری». کلماتِ کوتاه اما پرمعنای روی سنگ، حکایت از مردی داشت که زندگیاش از سال ۱۷۱۵ در آفریقا آغاز شده و در ۱۸۰۱ در آمریکا به پایان رسیده بود. میخواستم بدانم پشت این خطوط چه داستانی نهفته است. ایده مرا رها نمیکرد. یاد شعری از ویلیام بلیک افتادم که میگوید:
«آنکه لذت را در همان لحظهی پرواز میبوسد، در سپیدهدمِ ابدیت زندگی میکند.»
ویلیام بلیک
ماهها تحقیق و نوشتن و بازنویسی در پیش بود، اما وقتی در نهایت کلمات از روی صفحه کاغذ به من چشمک زدند، فهمیدم که حق مطلب را ادا کردهام. حالا بیش از هر زمان دیگری مشتاقم ایدههایی را که گریبانم را میگیرند دنبال کنم؛ نه به خاطر اینکه وقتم رو به پایان است، بلکه به خاطر آن تازگی و طراوت شگفتانگیزی که در این مکاشفه وجود دارد.
چیز دیگری که با گذشت زمان آموختهام، انتخاب کلماتِ «بجا»ست. گاهی کلمهای را که میخواهم، پیدا نمیکنم. در چنین مواقعی جایش را خالی میگذارم و میگذرم تا سر فرصت، وقتی فورانِ خلاقیت فروکش کرد، به سراغش برگردم. جیمز باری در کتاب «تامی احساساتی»، حکایت پسربچهای را میگوید که در مدرسه مشغول نوشتن انشا بود اما کلمه مورد نظرش را پیدا نمیکرد. پسرک چنان غرق در جستجوی آن واژه شد که زمان را از یاد برد، اما ساعت از حرکت نایستاد و وقتی زنگ خورد، برگه او تقریباً خالی بود. با این حال، او بعدها آن کلمه را یافت و نزد معلمش رفت تا آن را بگوید. من هم حالا جایش را خالی میگذارم و بعداً، در گنجینه کلمات ذهنم به دنبالش میگردم. وقتی پیدایش میکنم، لبخندی از سر رضایت میزنم؛ چون آن واژه بسیار بهتر از کلمهای است که ممکن بود از سر عجله به کار ببرم. با این حال، تا به فرهنگ لغتِ همیشگیام، «وبستر»، مراجعه نکنم و معنای دقیقش را چک نکنم، آرام نمیگیرم. آیا انتخابم درست بوده؟ و چه لذتی دارد وقتی میبینم انتخابم از «درست» هم درستتر بوده است!
سؤال بعدی این بود: «تا به حال شده از چیزی که نوشتهاید پشیمان شوید؟» دوباره به سالهای دور و کتابهایم فکر کردم. پاسخ دمِ دست بود: «نه.» چون همیشه با خودم عهد کردهام تا زمانی که نوشتهای به نظرم بهترینِ خودش نباشد، اجازه ندهم از روی میزم تکان بخورد. دوباره مثال «آموس فورچون» را برایشان زدم.
آن کتاب که ایدهاش کنار آن سنگ قبر در دلم جوانه زد، در سال ۱۹۴۹ نوشته شد. هر چه سند و مدرکِ معتبر بود جمع کردم تا داستان شکل بگیرد. آن زمان، سالها پیش از جنبشهای مدنی دهه ۶۰ میلادی بود. شاید اگر امروز میخواستم آن را بنویسم، روایت متفاوتی میشد، اما آن کتاب، فرزندِ زمانه خودش بود و من با همان داشتهها، بهترینم را ارائه دادم.
آخرین سؤال این بود: «از کجا بفهمیم چه زمانی باید نوشتن را تمام کنیم؟»
برای این یکی نیاز به فکر کردن نبود: «وقتی هر چه را میخواستی بگویی گفتی و خودت احساس رضایت کردی.» در چهرههایشان میخواندم که توضیح بیشتری میخواهند. گفتم: «داستان شما ممکن است کوتاه باشد یا بلند؛ اما وقتی به پایانش برسانید که خودتان از آن راضی باشید. این شما هستید که اول از همه باید از کارتان لذت ببرید.» در ذهنم یاد حرفهای سیدنی کاکس افتادم که میگفت: «… پایان یک داستان باید در خواننده تکانهای رو به بالا و نوعی آرامش ایجاد کند.»
گاهی پینوشتِ یک نامه، مهمترین بخش آن است. من هم برای آن بچهها یک پینوشت داشتم؛ چیزی که همیشه میدانستم اما شاید همیشه به آن عمل نمیکردم: «به صدای درونت گوش کن.» حالا بیش از همیشه به این صدای درونی دقت میکنم. من هنوز هم در حال یادگیری هستم.