نویسنده‌ها ایده‌هایشان را از کجا می‌آورند؟ پاسخ کوتاه و ساده این است: ایده‌ها همه‌جا و در هر چیزی حضور دارند. ویلیام استایرن می‌گوید شبی زنی را در خواب دید که شماره‌ای روی بازویش خالکوبی شده بود؛ همین تصویر باعث شد کتابی را که به سختی داشت می‌نوشت کنار بگذارد و «انتخاب سوفی» را بنویسد.

ایده‌ها از هر کجا که سرچشمه بگیرند، فقط حکم یک «طعمه» را دارند. نویسنده‌ها به دلیل کنجکاوی ذاتی و تخیلِ جوشانشان، این طعمه را می‌گیرند و اجازه می‌دهند آن‌ها را به سمت پیرنگ، شخصیت‌ها، زاویه‌دید و دیالوگ‌ها هدایت کند. این طعمه‌ی اولیه ممکن است در نهایت به داستان تبدیل شود، یا جایش را در ابتدا، میانه و یا انتهای اثر پیدا کند.

نویسندگان هوشیاری و آگاهی عمیقی نسبت به محیط پیرامون و خاطرات گذشته‌شان دارند. آدم‌هایی که مشاهده می‌کنید در واقع مواد اولیه‌ای هستند برای ساختن شخصیت‌های ترکیبی در داستان. فرقی نمی‌کند مشغول چه کاری باشید، شما همواره می‌توانید از آنچه می‌بینید، می‌شنوید، لمس می‌کنید، می‌چشید و می‌بویید، تکه‌هایی را برای نوشتن بیرون بکشید.

مثلاً بوی خاک‌آلودِ سیب‌ها در یک میوه‌فروشی، الهام‌بخش اولین اثر منتشرشده‌ی من به نام «صرفاً لذیذ» شد. یا عطر گل‌های محبوبه شب که از باغچه‌ی همسرم به مشام می‌رسید، مرا به دوران کودکی و گلدان‌های پشت پنجره‌ی مادرم برد؛ از دل همان خاطره‌ی زنده شده، جستار «عطرهای جمع‌آوری‌شده» متولد شد که در مجموعه‌ای به نام «اشعار دره‌ی کشاورزان» به چاپ رسید.

یک بار با به یاد آوردن بوی تهوع‌آور و مزه‌ی افتضاح روغن کبد ماهی، مقاله‌ای طنز با عنوان «برایت خوب است» درباره‌ی این «داروی همه‌کاره‌ی» دهه‌ی چهل میلادی نوشتم. یا بعد از شنیدن زمزمه‌های نامفهوم باب دیلن در یک آهنگ که حتی یک کلمه‌اش را هم نمی‌شد فهمید، مطلبی با عنوان «با ترانه‌ای در قلبم» نوشتم که نگاهی داشت به شکاف نسلی در دنیای موسیقی.

روزی وقتی وارد کتابخانه‌ی قدیمی زادگاهم در ایالت آیووا شدم، چنان رایحه‌ی خاص و آشنایی مرا در آغوش گرفت که اگر با چشم‌بسته هم واردم می‌کردند، می‌فهمیدم در کتابخانه‌ی دوران کودکی‌ام هستم. ترکیبی دلپذیر از بوی کتاب‌های قدیمی، چسبِ صحافی، جوهر روزنامه، واکس مبل، کف‌پوشِ براق و آن بوی خشک و غبارآلودی که از رادیاتورهای قدیمی بلند می‌شد، به آن کتابخانه جذابیتی معطر و گیرا بخشیده بود. من «نگهبان کتاب‌ها» را به عنوان خاطره‌ای از آن کتابخانه و کتابدارش منتشر کردم. بعدها این ایده را گسترش دادم و قطعه‌ای درباره‌ی زادگاهم با عنوان «هنوز هم آنجا را خانه می‌نامم» برای یک مجموعه‌ی ادبی نوشتم.

در بازدیدی که از مزرعه‌ی اجدادی‌ام در ویسکانسین داشتم، تنها در درگاهِ انبارِ بزرگ و مخروبه‌ای ایستاده بودم و در سکوتِ دشت غرق شده بودم. لهجه‌ی غلیظ اروپاییِ مالکِ فعلی آنجا که از همان نزدیکی به گوش می‌رسید، به من کمک کرد تا حضور پدربزرگِ پدری‌ام و خانواده‌اش را که از آلمان آمده بودند، پیش چشمم مجسم کنم. این روح‌های مهربان مرا با خود به دل یک روزِ معمولی در آن مزرعه، درست به صد سال پیش بردند. انرژیِ حاصل از آن سفرِ خیالی و آن تصاویرِ شبح‌وار باعث شد داستانی با عنوان «مسافری در گذشته» برای یک مجله‌ی تبارشناسی بنویسم.

تاریخچه‌های خانوادگی، گنجینه‌ای از داستان‌ها هستند. در سال ۱۹۵۱، مادرم که در یک کافه کار می‌کرد، برای هنری فوندا و گروه تئاترش که به خاطر بوران و برف در شهر گیر افتاده بودند، شام پخت. من آن ماجرا را با عنوان «شاهزاده در قصر ناهار خورد» یک بار به صورت مستند و یک بار در قالب داستانی تخیلی منتشر کردم.

داستان «آخرین رقص» هم از تاریخچه‌ی خانوادگی‌ام بیرون آمد؛ ماجرای چهار خواهر و مادرِ بیوه‌شان که همگی در یک روز راهبه شدند. این خواهرها عضو یک گروه موسیقی تمام‌دخترانه بودند که در دهه‌ی ۱۹۳۰ چنان محبوبیتی داشتند که عکسشان در مجلات معتبری مثل بیلبورد و ورایتی چاپ شده بود.

حتی با داشتن اطلاعاتی بسیار اندک از دو آگهی ترحیم، یک اتفاق خانوادگی را در قالب داستانی به نام «آتشِ دشت» نوشتم که دو بار چاپ شد. این داستان، مرگ پدربزرگ مادری‌ام در سال ۱۹۰۹ را به مرگ دختر جوانش در هفده سال قبل پیوند می‌داد؛ هر دوی آن‌ها بر اثر برخورد صاعقه جان باخته بودند.

گفتگو با دوستان یا غریبه‌ها هم ایده‌های زیادی به من داده است. مثلاً اظهارنظرهایی که درباره‌ی نام کوچکم (که حالا خیلی شناخته شده است) می‌شد، محتوای داستان «شهرتِ نام» را فراهم کرد. یا صحبتِ نویسنده‌ای درباره‌ی اینکه چرا به نویسندگان بابت کارهایشان دستمزد پرداخت نمی‌شود، باعث شد مقاله‌ی «پشیزی برای نثرهای شما» را درباره‌ی مزایا و معایب بازارهای نشرِ پولی و رایگان بنویسم. یک بار هم حرفِ مردی در گروه‌ نویسندگی‌مان جرقه‌ی یک مطلب طنز را در ذهنم زد. نویسنده‌ی دیگری درباره‌ی فرزندخواندگی‌اش در سال ۱۹۱۷ و سفرش با «قطار یتیمان» به مینه سوتا برایم گفت که تجربه‌ی او را در داستانی به نام «بازی نهایی» در مجله‌ی ادبی تِما (Thema) به تصویر کشیدم.

این یک جمله‌ی کلیشه‌ای اما واقعی است: نویسندگان درباره‌ی آنچه می‌شناسند می‌نویسند. آن‌ها نمی‌توانند از این کار فرار کنند. انسان‌ها همان چیزی هستند که می‌دانند و تجربه‌ کرده‌اند. نویسندگان به اعماق دانسته‌های خود نفوذ می‌کنند، آن را می‌کاوند و سعی می‌کنند از طریق نوشتن، آن را برای خود و دیگران شرح دهند.

بخش زیادی از آثار من در محیط میانه‌ی آمریکا (Midwest) می‌گذرد. چون آنجا به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام، مردمش، آب و هوایش و گیاهان و جانورانش را می‌شناسم. آن منطقه به نوشته‌های من «هویتِ مکانی» می‌دهد. برخی از داستان‌هایم از زبان کودکانی در سال‌های رکود اقتصادی روایت می‌شود؛ من آن دوران، آن کودکان و والدینشان را به خوبی می‌شناسم.

اما آنچه را که نویسندگان نمی‌دانند، می‌توانند یاد بگیرند. وقتی رمان «حواصیل‌ها در آتش» نوشته‌ی باربارا آنتون را خواندم، از دانش عمیق او درباره‌ی صنعت نیشکر فلوریدا شگفت‌زده شدم. از او پرسیدم که آیا در مزارع نیشکر بزرگ شده است؟ او پاسخ داد: نه، فقط درباره‌اش تحقیق کرده‌ام.

شما می‌توانید در مجلات مخصوص نویسندگان، ایده‌های نابی در بخش فراخوانِ مسابقات و مجموعه‌ها پیدا کنید. حتی اگر قصد ندارید اثرتان را برای آن نشریات بفرستید، می‌توانید از ایده‌هایشان استفاده کنید. ایده شامل قانون کپی‌رایت نمی‌شود. مثلاً مجله‌ی «تِما» برای هر شماره یک موضوع خاص تعیین می‌کند. اگر آن ایده و نقطه‌ی شروعِ اولیه به من داده نمی‌شد، هیچ‌کدام از آن ده داستانی را که در این مجله چاپ کردم را نمی‌نوشتم.

خودتان را با نشریات محلی و منطقه‌ای و سبک مطالبی که منتشر می‌کنند، وفق دهید. برخی روزنامه‌ها ستون ثابتی برای نویسندگان محلی دارند؛ برخی دیگر درباره‌ی موضوعات خاص، تعطیلات یا سالگرد حوادث محلی مطلب می‌پذیرند. در هر جامعه‌ای، قصه‌هایی منتظرِ روایت شدن هستند؛ فقط کافی است روزنامه را برای پیدا کردن سالگرد رویدادهای تاریخی یا مکان‌ها و آدم‌های جالب ورق بزنید.

نویسندگان، خوانندگانی سیری‌ناپذیرند. خواندن ایده می‌آفریند و ایده، نوشتن را به دنبال دارد. یک واژه، یک عبارت یا یک عکس می‌تواند آتش تخیل شما را شعله‌ور کند. دیدن عکسِ تاثیرگذارِ یک دختربچه‌ی مهاجر در جزیره‌ی الیس، در ترکیب با یکی از موضوعات مجله‌ی تِما، مرا به نوشتن و چاپ کتاب «جای پای مادر» هدایت کرد.

اولین استاد نویسندگی‌ام همیشه نصیحت می‌کرد: «مقالات و داستان‌های نویسندگانی را که تحسین می‌کنی یا موضوعشان برایت جالب است، بُرش بزن و نگه دار. این بریده‌های جریده، ایده‌ی داستان‌های خودت را فراهم می‌کنند.» حق با او بود. حالا که به مجموعه‌ی بریده‌هایم نگاه می‌کنم، می‌بینم آن‌قدر ایده دارم که تا سال ۲۰۰۰ هم مرا مشغول نگه دارد. اصلاً چرا به آنجا ختم شود؟ احتمالات و سوژه‌ها برای نوشتن درباره‌ی وقایعِ پیشِ رو، بی‌پایان است.

مقاله ترجمه‌شده

نویسنده مدونا دریس کریستینسن

عنوان مقاله ایده فقط یک طعمه است

حسام

نویسندگی خلاق

برای مطالب بیشتر در مورد نویسندگی، شبکه‌های اجتماعی نویسندگی خلاق را دنبال کنید.

ارسال دیدگاه