کتاب آشپزی را در کلبه‌ای در یکی از جزایر سواحل شمالی ایالت مین پیدا کردم. لای یک جزوه درباره گیاهان خوراکی و یک شیشه اسپری حشره‌کش که انگار هزار قصه برای گفتن داشت، چپانده شده بود. اولش فکر کردم چند ورق کاغذ است که از وسط تا خورده و به حال خود رها شده، اما واقعاً یک کتاب بود. وقتی بازش کردم، انگار در انتهای اولین سطر زرد شده‌اش، صدای زنگ ماشین‌تحریرهای قدیمی به گوشم خورد.

کتاب در سال ۱۹۵۶ توسط همان چند ده نفر بومی که تمام سال را در جزیره زندگی می‌کردند چاپ شده بود. صفحه اول توضیح می‌داد که عواید فروش به کتابخانه محلی می‌رسد؛ کتابخانه‌ای که سی سال قبل به یاد دو کودکی که در صخره‌های خلیج غرق شده بودند، ساخته شده بود. صفحه دوم لیست مشارکت‌کنندگان بود؛ همان آشپزهای کارکشته و دریایی. کنار اسم آن‌هایی که قبل از چاپ کتاب از دنیا رفته بودند، یک ستاره خورده بود.

بدون هیچ مقدمه اضافه‌ای، دستور پخت‌ها از صفحه سوم شروع می‌شدند. پای هر کدام امضایی بود. از هیچ فضای خالی‌ای نگذشته بودند. طولانی‌ترین بخش کتاب («ماهی‌ها») مثل یک واحد درسی خشک و اجباری بود. دستور پخت سوپ ماهی بدون هیچ کلمه اضافه‌ای نوشته شده بود؛ آب‌پز کردن ماهی لولا فقط در حد رفع تکلیف بود؛ پرونده صدف‌های سرخ‌شده هم در دو جمله بسته شده بود («از صدف خارج کنید. سرخ کنید.»). انتهای خیلی از دستور پخت‌ها فقط یک اسم به چشم می‌خورد؛ حدس زدم مال یک صیاد خرچنگِ بی‌حوصله باشد که زنش (که احتمالاً رئیس کمیته کتابخانه هم بوده) او را مجبور کرده در حد تلگراف‌زدن، دستی بر آتش نویسندگی ببرد.

اواسط بخش ماهی‌ها، این صیاد ناگهان انگار چکمه‌های پلاستیکی‌اش را از پا درمی‌آورد. مثل وقت‌هایی که مردهای دیگر کراواتشان را شل می‌کنند. بدون هیچ توضیحی، لحنش راحت و صمیمی می‌شود. شروع می‌کند به اضافه کردن مقدمه و پی‌نوشت. پشت سر هم نظراتش را می‌نویسد. اولش محتاطانه و منطقی است. برای معرفی «پائلا» (نوعی غذای دریایی) می‌نویسد زحمتی که برای پختنش می‌کشید «به درد وقت‌هایی می‌خورد که مه همه‌جا را می‌گیرد و خیال رفتن هم ندارد». بعد از یک دستور پخت بدمزه از زبان ماهی و آرد، اضافه می‌کند: «توسط همسر بنده توصیه نمی‌شود.» درباره یک سوپ گوجه‌فرنگی می‌نویسد: «هیچ آدم اصیلی در نیوانگلند پیدا نمی‌شود که این را به اسم سوپ ماهی بخورد.» بعد یواش‌یواش سر ذوق می‌آید و دیوانه‌بازی درمی‌آورد. کمی غافلگیرکننده است. دستور پختش برای ماهی و گردو پر از شور و هیجان است: یک پیمانه مغز گردو باید با چکش خرد شود «تا بتوانید نشانه‌گیری خوبی داشته باشید.» درباره اینکه از کجا بفهمیم فیله ماهی پخته یا نه، می‌گوید: «وقتی وسط ماهی جوری بود که انگار دارد به خودش افتخار می‌کند، آن را از روی حرارت بردارید.» و در نهایت، وقتی حسابی با من – یعنی خواننده ناشناس (و شاید تنها خواننده) آینده‌اش – احساس صمیمیت می‌کند، این نصیحت را ارائه می‌دهد: «برای آن‌هایی که فکر می‌کنند ماهی خال‌مخالی چربی زیادی دارد: ماهی را در کره سرخ کنید و تمام وسواس‌های قبلی‌تان را دور بریزید.»

چهل سال بعد از اینکه آن دستور پخت‌ها را تایپ و امضا کرد، و به احتمال زیاد خیلی وقت بعد از اینکه از دنیا رفت، از این تغییر لحن ناگهانی‌اش شوکه شدم. اصلاً شبیه آن آدمی نبود که در ابتدای کتاب خوانده بودم و در ذهنم ساخته بودم. انگار در انتهای بخش ماهی‌ها، تمام زره‌هایش را درآورده بود و در لذتِ بی‌حدوحصرِ ابراز وجود غرق شده بود. نمی‌توانستم بفهمم چه چیزی باعث این تغییر شده است.

در طول پیاده‌روی‌هایم در جزیره، این سوال ذهنم را درگیر کرده بود. شب‌ها در ایوان، دستور پخت‌ها را دوباره می‌خواندم. حتی به سرم زد کتاب را بدزدم و برای بررسی بیشتر با خودم به بوستون ببرم، هرچند این کار هیچ کمکی به صندوق کتابخانه جزیره نمی‌کرد. اما بالاخره، یک شب دیروقت، جرقه‌ای در ذهنم زده شد.

جواب، همان ستاره‌های صفحه دوم بود؛ صفحه مشارکت‌کنندگان، کنار اسم مرده‌ها. تایپ کردن یک ستاره با ماشین‌تحریرهای دستی چهل سال پیش کار راحتی نبود. باید اهرم ماشین‌تحریر را بلند می‌کردی، کاغذ را کمی اما کاملاً تراز بالا می‌کشیدی، کلید ستاره را می‌زدی و بعد کاغذ را دقیقاً سر جای اولش برمی‌گرداندی.

در صفحه دوم، آن ستاره‌هایی که با این‌همه زحمت تایپ شده بودند، به کسانی ادای احترام می‌کردند که آن‌قدر زنده نماندند تا لذت دیدن اسمشان در یک کتاب چاپ‌شده را بچشند.

کلید ماجرا همین است: لذت دیده شدن در قالب کلمات چاپ‌شده. حتی در جایی که لنج فقط هفته‌ای سه بار رفت‌وآمد می‌کند و تعداد خواننده‌ها به‌شدت محدود است، دیده شدن در میان کلمات چاپ‌شده اهمیت دارد؛ این کار، تضمینی است برای ماندگاری و وجود داشتن، فراتر از محدودیت‌های زمان.

وقتی افکار نوشته‌شده خوانده می‌شوند، ارزشی فراتر از صرفاً فکر کردن پیدا می‌کنند. این همان لحظه اهمیت داشتن است؛ در دنیایی که همه ما دلمان می‌خواهد مهم باشیم.

فکر می‌کنم این دقیقاً همان اتفاقی است که برای صیاد کم‌حرف من افتاد، وقتی داشت بخش ماهی‌ها را برای یک کتاب آشپزی در یک جزیره دورافتاده می‌نوشت. او متوجه می‌شود که دیگر قرار نیست فقط در دریاهای آزاد با خودش زمزمه کند: چیزی که می‌نویسد را یک نفر دیگر خواهد خواند. نمی‌داند آن شخص کیست، اما یک غریبه قرار است او را با کلماتش بشناسد. آن غریبه درباره او نظری پیدا خواهد کرد. و آن نظر، با اینکه هرگز نخواهد فهمید چیست، برایش مهم است. برایش مهم است که خودش را برای دیده شدن عریان کند. دلش می‌خواهد شناخته شود.

در مسیر برگشت با کشتی، بی‌هدف به مکالمات اطرافیانم گوش می‌دادم. یک چشمم به جزیره‌ای بود که داشت دور می‌شد و چشم دیگرم با بی‌تفاوتی به خشکی دوخته شده بود. دو زن روی نیمکت کناری نشسته بودند. جدا از هم آمده بودند، اما در این لحظات آخر و در میان هیاهوی موتور کشتی، داشتند با هم آشنا می‌شدند. آن‌ها دیگر هرگز همدیگر را نمی‌دیدند. با این حال رفتند سر اصل مطلب.

یکی‌شان گفت: «من رمان‌نویسم.»

دیگری با هیجان فریاد زد: «چقدر جالب! من هم همین‌طور.»

مقاله ترجمه‌شده

نویسنده الیسا الی

عنوان مقاله جاودانگی یک نویسنده

حسام

نویسندگی خلاق

برای مطالب بیشتر در مورد نویسندگی، شبکه‌های اجتماعی نویسندگی خلاق را دنبال کنید.

ارسال دیدگاه