راستش را بخواهید، من از تحقیق و پژوهش متنفرم. تمام دوران مدرسه فکر می‌کردم هیچ‌وقت نویسنده نمی‌شوم، چون همه می‌گفتند نویسنده‌ها عاشق زیرورو کردن کتاب‌ها و کشف حقایق هستند؛ اما من از این کار بیزارم. از اینکه وقتم را تلف کنم تا فلان حقیقتِ ریز و بی‌اهمیت را پیدا کنم، لرزه بر تنم می‌افتد. من می‌خواهم قصه بگویم، نه اینکه نگران جزئیات فنی باشم!

اوایل آنقدر از تحقیق می‌ترسیدم که می‌ترسیدم رمان بنویسم. تا اینکه یک‌بار به سرم زد و با خودم گفتم: «خب، اگر فانتزی بنویسم که دیگر لازم نیست نگران تحقیق باشم!» (اشتباه می‌کردم!). از آن زمان تا حالا انواع و اقسام کتاب‌ها را چاپ کرده‌ام؛ از رمان‌های رئال برای نوجوانان گرفته تا داستان‌های ترسناک، معمایی و حتی کتاب‌های غیرداستانی. خلاصه اینکه مجبور شدم راه و چاه تحقیق را یاد بگیرم. می‌خواهید بدانید چطور؟ به روش تنبل‌ها!

شاید فکر کنید منظورم اینترنت است؟ اصلاً. من نه اهل گشت‌وگذار در وب هستم و نه پایی در این «اتوبان اطلاعاتی» گذاشته‌ام. همین که کل روزم را جلوی مانیتور قوز می‌کنم کافی است؛ دیگر حوصله هیاهوی تکنولوژی را ندارم. کلاً آدم لجبازی هستم و همین لجبازی در نویسندگی خیلی به دردم خورده است.

لابد می‌گویید: «خب، پس حتماً وقتش را در کتابخانه‌ها می‌گذراند.» باز هم نه! هوای کتابخانه همیشه برایم دلگیر و خاکستری است. تازه، کتابی که لازم دارم یا امانت رفته، یا گم شده، یا در یک شعبه دیگر است. اگر هم باشد، زود باید پس بدهی. شاید هر دو ماه یک‌بار پایم به کتابخانه باز شود.

پس چطور تحقیق می‌کنم؟ در واقع، تمام زندگی من نوعی تحقیق است. سعی می‌کنم دقیق باشم و خوب تماشا کنم. آن اطلاعاتی که برای داستان‌نویسی لازم دارید، در هیچ کتاب مرجعی پیدا نمی‌شود؛ چیزهایی مثل بوها، بافتِ اشیاء، طیف‌های رنگی، تکیه‌کلام‌ها، لهجه‌ها، جوک‌ها، برچسب‌های پشت ماشین، تتوها یا مزه‌ی یک غذای سرپایی… بیشترِ چیزهایی که باید بدانید را در زندگی روزمره یاد می‌گیرید. من همیشه یک دفترچه دارم تا این یادگاری‌های ذهنی را فراموش نکنم. هیچ‌چیز در زندگی هدر نمی‌رود؛ حتی مهمانی رفتن خانه‌ی فلان فامیل دور هم نوعی تحقیق است؛ شاید آن آباژور عجیب‌وغریبش روزی در یک داستان به کارم بیاید. نویسندگی بهترین بهانه است برای اینکه بروید دنبال کارهای باحال: اسب‌سواری، غواصی، یا حتی کارهای عجیب‌وغریب. نویسنده بودن یعنی دلیل بیشتری برای «زندگی کردن» داشتن.

علاوه بر این‌ها، من کتاب‌های غیرداستانی را فقط برای لذت می‌خوانم. هر چه بیشتر داستان می‌نویسم، تشنه‌ی خواندن کتاب‌های عجیب‌وغریب‌تر می‌شوم. سلیقه‌ام آنقدر خاص (و شاید کمی غیرعادی) شده که نگو! مدام در کتاب‌فروشی‌های دست‌دوم و حراجی‌ها پرسه می‌زنم. هیچ‌وقت از این کتاب‌فروشی‌های شیک و زنجیره‌ای کتاب محبوبم را پیدا نمی‌کنم. وقتی همه دنبال فلان کتاب روانشناسیِ ترند روز هستند، من می‌روم سراغ کتابی درباره «زندگی خصوصی وزغ‌ها و نمادشناسی آن‌ها»! همان کتاب بعدها منبع الهام دو تا از داستان‌هایم می‌شود.

وقتی این کتاب‌ها را می‌خوانم، اصلاً نمی‌دانم قرار است به چه دردی بخورند. مهم هم نیست؛ من برای کیف کردن می‌خوانم. کتاب‌هایی درباره «دایره‌المعارف بدسلیقگی» یا «تاریخچه‌ی آرایش مو».

به‌جز این مدل «ول‌چرخی‌های مطالعاتی»، قبل از شروع نوشتنِ یک کتاب، عملاً هیچ تحقیقی نمی‌کنم. هیچی!

برای این کارم دلیل دارم. اولی‌اش مالی است؛ وقت یعنی طلا. من باید خرجم را در بیاورم و ترجیح می‌دهم وقتم را صرف «نوشتن» کنم تا «جستجو». اما دلیل اصلی‌اش این است که ایده‌ها تا ابد تازه نمی‌مانند. وقتی ایده‌ای به ذهنم می‌رسد، می‌خواهم سریع آن را روی کاغذ بیاورم، نه اینکه با جمع کردن یک مشت فکت و حقیقت، هیجانم را کور کنم.

پس می‌نشینم و می‌نویسم. وسط کار طبیعتاً به سوالات فنی برمی‌خورم. خیلی از آن‌ها را با زیرکی رد می‌کنم. مثلاً اگر درباره لباس نوجوان‌ها شک داشته باشم، به جای خواندن ده تا مجله، از دختر خودم می‌پرسم و تمام!

خیلی وقت‌ها هم جواب سوالاتم را با داد زدن سرِ پله‌ها پیدا می‌کنم! مثلاً از شوهرم می‌پرسم فلان دکترِ پولدار چه ماشینی سوار می‌شود؟ گاهی هم نگاهی به لغت‌نامه‌ها یا دایره‌المعارف‌های توی خانه‌ام می‌اندازم یا به یک کتابدار زنگ می‌زنم. خیلی کم پیش می‌آید که نوشتن را متوقف کنم تا چیزی را چک کنم. شاید نهایتاً یک روز کارم عقب بیفتد، نه مثل بعضی نویسنده‌ها که شش ماه اول را فقط تحقیق می‌کنند. به نظرم بهتر است اول کتاب را بنویسی تا بفهمی واقعاً به دانستنِ چه چیزهایی نیاز داری. این‌طوری مجبور می‌شوی به همان قانون طلایی عمل کنی: «از چیزی بنویس که می‌شناسی.»

بعد از اینکه پیش‌نویس اول تمام شد، کلاً چند روز طول می‌کشد تا جواب سوال‌های باقی‌مانده را پیدا کنم. روشم هم همان روش قدیمی آدم‌های تنبل است: «از کسی بپرس که بلد است.» مثلاً اگر سوالی درباره اسلحه داشته باشم، به برادرم که پلیس سابق است زنگ می‌زنم. ده دقیقه گپ زدن با او خیلی شیرین‌تر و سریع‌تر از خواندن ده تا کتاب قطور است. برای سوالات پزشکی به جاری‌ام زنگ می‌زنم و برای سوالات زیست‌شناسی به دوستم. تنها مشکل اینجاست که مردمِ عادی مثل نویسنده‌ها فکر نمی‌کنند؛ وقتی از آن‌ها می‌پرسی «رنگِ روده‌و‌احشای وزغ چه شکلی است؟»، جواب‌های کلی می‌دهند. برای همین گاهی به همکاران نویسنده‌ام زنگ می‌زنم، چون آن‌ها دقیقاً می‌دانند من چه جزئیاتی لازم دارم.

با این روش، حتی یک دقیقه هم وقتم را صرف زل زدن به مانیتور و جستجو در سایت‌ها نکرده‌ام. در عوض، با آدم‌های واقعی گپ زده‌ام.

من این‌طوری تحقیق می‌کنم و عاشقش هستم. تا حالا ۳۰ جلد کتاب با همین دست فرمان چاپ کرده‌ام. شاید بگویید اگر بیشتر تحقیق می‌کردی، کتاب‌هایت عمیق‌تر می‌شد و پول بیشتری در می‌آوردی؛ شاید حق با شما باشد. اما من آدم لجبازی هستم؛ ترجیح می‌دهم به روش خودم بنویسم و در کنارش، از زندگی‌ام لذت ببرم.

مقاله ترجمه‌شده

نویسنده نانسی اسپرینگر

عنوان مقاله اعترافات یک نویسنده‌ی تنبل

حسام

نویسندگی خلاق

برای مطالب بیشتر در مورد نویسندگی، شبکه‌های اجتماعی نویسندگی خلاق را دنبال کنید.

ارسال دیدگاه