تا حالا شده احساس کنید که زنده‌اید؟ احتمالا برای بعضی از شما پیش آمده است. مثلا از یک حادثه مرگبار جان سالم به دربردید و برای چند ثانیه صدای نفس زدنتان در گوشتان با ضربان‌های پرتلاطم قلب می‌آمیزد،‌ خون بیشتری به چشم‌هایتان پمپاژ می‌شود و روی بوم نگاهتان تصویری با کنتراست بالا می‌سازد. منظورم آن لحظاتی نیست که مطمئن نیستیم هنوز زنده‌ایم یا نه و شنیده‌ایم که کل زندگیمان، داشته‌ها و نداشته‌ها جلوی چشمانمان همچون فیلم کوتاهی نقش می‌بندند، نه، از لحظه‌ای می‌گویم که با عبور از این شک می‌فهمیم زنده‌ایم.

این حس برای اولین بار در چهارده سالگی به سراغم آمد. در خیال‌های در هم تنیده خود از روزی که گذشت در راه بازگشت از مدرسه بودم که ناگهان صدایی مرا از گور زندگی بیدار کرد. بی اختیار، ترمز قدم‌هایم کشیده شد،‌ سرم در گیجی پیدا کردن منبع صدا سراسیمه می‌چرخید. سنگی در یک قدمی من، درست به موازات گیجگاهم، به دیوار کناریم خورده بود و حفره‌ نیمه عمیقی در دیوار کنده بود. ماشین‌ها به سرعت می‌گذشتند و چند تکه سنگ کوچک به اندازه یک گردو در کنار خیابان با فاصله‌ای نامتقارن افتاده بودند. یاد مسافرت‌هایی افتادم که با پیکانمان بیشتر شهرهای ایران را گشته بودیم. در همه این تصویرها شکستگی کوچکی وجود داشت. پدرم می‌گفت این شکستگی از وقتی که ماشین را خریده بود وجود داشته و احتمالا سنگی از زیر ماشین جلویی در رفته و به تصویر تمام خاطرات سفرهایمان ترکی داده است.

به فاصله دیدن آتش انفجار و صدای مهیب بعدش بود که فهمیدم چه اتفاقی را پشت سرگذاشتم. در سرازیری بی‌اختیار قدم‌هایم، تصاویری در ذهنم شروع به نواختن کرد. خودم را می‌دیدم که روی زمین افتاده‌ام و از شقیقه‌ی سمت راستم رگه‌های خون، مثل نقشه‌های ماهواره‌ای رودهایی که از کوه سرازیر می‌شوند، پایین می‌دوید. به عنوان آخرین قاب، تصویری مبهم از گذر ماشین‌ها  و جدول تازه رنگ شده در نگاهم می‌خشکید و قصه‌ی زندگیم تمام می‌شد. فکرش را نمی‌کردم که این پایان زندگیم باشد، فکر می‌کردم مرگ سن دارد، روی صندلی راک، در یک عصر پاییزی، هنگامی که فنجان قهوه‌ام را در دست می‌فشارم و از پنجره، بازی نوه‌هایم را می‌بینم در آغوشم می‌گیرد. وقتی منتظرش هستم می‌آید.

مسیری را که هر روز از مدرسه تا خانه می‌آمدم در ذهنم مرور کردم. امروز چه فرقی با دیروز داشت؟ همیشه همان راه را می‌رفتم، چون به نظرم کوتاه‌ترین بود. تنها تفاوت، کامیون بزرگی بود که آهسته از خیابان می‌گذشت و چند قدمی معطلم کرد. شاید همان کامیون جانم را نجات داده باشد. شاید هم پیش از آن، کسی راننده‌ی کامیون را چند لحظه‌ای معطل کرده بود و همین چند ثانیه مرا زنده نگه داشت. شاید آن آدم صبح هنگام بیرون آمدن از خانه یادش رفته بود در را قفل کند و همین رفت‌و‌برگشت کوچک سرنوشت مرا عوض کرده بود. یا شاید هم عطسه کرده بود و از سر همان خرافه‌ی قدیمی، چند ثانیه‌ای در بیرون آمدنش مکث کرده بود. انگار زندگی و مرگ من جایی در میان این احتمال‌ها و هزاران احتمال دیگر که نمی‌دانم چیست دست در گریبان هم انداخته‌ بودند و با هم کشتی می‌گرفتند. مرگ ولی حریف پررویی است، هربار که شکستش می‌دهیم، ناامید نمی‌شود، دوباره می‌آید تا بالاخره پیروز شود. گاهی خودمان آگاهانه در جلویش می‌ایستیم و شکستش می‌دهیم و گاهی هم نجات پیدا می‌کنیم و به قول مادربزرگم عمرمان هنوز به دنیاست.

توضیح واضحات و توجیه آنچه شد یا می‌توانست بشود یا نشد، جملگی نشخوار ذهنی بود که فقط یک قدم تا مرگ فاصله داشت. بعد از اینکه به خانه می‌رسیدم، می‌توانستم این خاطره را برای بقیه تعریف کنم، چند ثانیه‌ای همه از اینکه سالم ماندم نفس راحتی بکشند، صدقه بدهند و بعد بانگ پیروزی در نبرد زنده ماندن، در صدای تلویزیون و جابجایی ظروف آشپزخانه محو شود. خودم هم زنده بودن را یادم برود، انگار نه انگار که من زندگی را برده‌ام و مرگ شکست خورده است. به قول بابام، ما آدم‌هایی هستیم که وقتی به قبرستان می‌رویم، تا چند ساعت یا اگر خیلی دست و دلباز باشیم، تا چند روز به پوچی تمام آن چیزی که به دنبالش هستیم پی می‌بریم و بعد یادمان می‌رود و زندگی برایمان می‌شود فراموشی زنده بودن. شاید معنای واقعی زنده بودن را فقط زمانی بفهمیم که یا مرگ پشت یک نفر را به خاک مالیده یا خودمان مرگ را شکست دادیم. که فکر می‌کنم تمام کسانی که دارند این کلمات را می‌خوانند لحظه به لحظه دارند مرگ را شکست می‌دهند و یادآوری زنده بودن احساسی است که من را بر آن داشت که این متن را برایتان بنویسم! چیزی که فکر می‌کنم سخت در تنگنای این روزها و مشغله‌ها نایاب شده است.

حسام

نویسندگی خلاق

برای مطالب بیشتر در مورد نویسندگی، شبکه‌های اجتماعی نویسندگی خلاق را دنبال کنید.

ارسال دیدگاه