من جزو آن دسته از نویسندگانِ خوشاقبالی نیستم که داستانی شورانگیز در کوپهی قطار در گوششان زمزمه شود، یا در لابیِ هتلی ساحلی، شاهدِ یک ماجرای عاشقانهی دردناک باشند. داستانهای من بهشکلِ پارههایی پراکنده آغاز میشوند؛ چیزهایی که بیشتر آزاردهندهاند تا الهامبخش. مثلاً: ناگهان خودم را در حال فکر کردن به بیوهزنانِ سالخورده در آپارتمانهای منهتن میبینم که با دلخوری و نارضایتی، روزبهروز فرسودهتر میشوند. یا در خواب، دختربچهای گمشده را میبینم که به خواهرِ کوچکترش که به شکلی مرموز آسیب دیده میپیوندد و کلماتی غریب میانشان ردوبدل میشود. یا مثلاً بیماری را میبینم که بیرونِ اتاق رادیولوژی منتظر ایستاده و در آن لباسِ نازکِ بیمارستانی از سرما میلرزد، در حالی که متصدیِ بدعنقِ آنجا که بیشباهت به ژنرالهای آمریکای جنوبی نیست، اصلاً به او اعتنایی نمیکند.
اینها هنوز داستان نیستند؛ فقط ریگهایی هستند که در کفشم رفتهاند.
کمی دورتر از میزم میایستم و با اخم به آنها خیره میشوم. آنوقت است که انگار روحِ میکلآنژ روی شانهام میزند. میکلآنژ مدعی بود که او تندیسها را خلق نمیکند، بلکه آنها را از بندِ سنگ رها میکند. او به هنرمندان جوان میگفت: «یک تختهسنگِ مرمر پیدا کنید و هر چه را که متعلق به آن تندیس نیست، از آن بتراشید و دور بریزید.»
من هم به یک تختهسنگِ مرمر نیاز دارم. اما نمیتوانم آن را از معادن «کارارا» سفارش بدهم؛ باید خودم آن را دورِ یکی از همین ریگهای لعنتی بنا کنم.
این تختهسنگ که بعدها قرار است بیرحمانه تیشه بخورد، در ابتدا باید حسابی قطور و بزرگ ساخته شود. باید شهر یا روستایی باورپذیر را در دل خود جا دهد (من قصههایم را در تمام دنیا روایت کردهام). باید ساختمانهایی با در، سقف و پلههای پشتی داشته باشد. داستانهای من در توتونفروشی، غذاخوریهای خیریه، موزهها، داروخانهها، خانهها و آپارتمانهای سوتوکور جان گرفتهاند. این تختهسنگ باید تاریخ را در خود نگه دارد و شاید چشماندازی از آینده را. در دلِ این سنگ، شخصیتها، فرزندانشان، دستمالجیبهایشان و حتی مسلسلهای یوزیشان پنهان شدهاند.
پس شروع میکنم به خواندن. دربارهی خیابانهایی میخوانم که شخصیتهایم در آنها قدم میزنند و جنگهایی که از سر میگذرانند؛ دربارهی کارشان، بیماریهایی که در بدنشان پنهان شده، قرصهایی که به آنها پناه میبرند و مشروباتی که نمیتوانند کنارشان بگذارند.
و بازی میکنم. به خاطرِ یک داستان، بیشمار دست شطرنج باختم. برای داستانی دیگر، یک هفتهی تمام فقط از دستِ چپم استفاده کردم.
و مینویسم. جمله پشتِ جمله، پاراگراف پشتِ پاراگراف، صفحه پشتِ صفحه. یادداشتهایی روی کارتهای کوچک؛ ردیفی از صفتها پشتِ یک رسیدِ خرید. زندگینامهی شخصیتها و همچنین چیدمانِ اتاقهایشان را بارها و بارها تغییر میدهم. فانتزیهایشان را تصور میکنم و خوابهایشان را میبینم. آنها را روبروی هم قرار میدهم و بعد ابرازِ عشقهای حیرتزدهشان و دروغهای درماندهشان را روی کاغذ میآورم. برایشان لباس طراحی میکنم، سرگرمی میتراشم (باز هم مطالعه!) و برایشان دشمن و مال و اموال دستوپا میکنم. این مطالب مدام روی هم انبار میشوند. تا زمانی که داستان تمام نشود، بازنویسی نشود، تکهتکه نشود، از نو آغاز نشود، دوباره تمام نشود، دوباره بازبینی نشود و پس از بارها ارسال برای ناشر، بالاخره چاپ نشود، حتی یک ویرگول هم دور ریخته نخواهد شد. ماشینتحریرِ دستیِ من دکمهای برای پاک کردن ندارد. سطلِ زبالهی من به جای کاغذهای مچاله، پر از شاخههای بیدمشک است. پوشههایم آنقدر کش میآیند که در نهایت پاره میشوند، اما پرونده همچنان قطورتر میشود. هیچچیز از این اتاق خارج نمیشود! آن سنجاقسینهی الماسی که در پیشنویسهای اولیه برای قهرمانِ داستان زیادی پرزرقوبرق به نظر میرسید، شاید در نسخهی نهایی تمامِ داستان را روشن کند. آن استعارهی غلوآمیز که بیرحمانه پیراسته شده، ممکن است نه تنها بهجا، بلکه به عنصری جایگزینناپذیر بدل شود.
چه کوهی از کاغذ! حالا دیگر شبیه به یک تختهسنگِ مرمر شده است. دورش میچرخم، در سکوت ورقش میزنم و اگر بخت یارم باشد، طرحِ کلیِ داستان و آن حقیقتِ پنهانش، از اعماقِ سنگ خودشان را نشان میدهند. آن بیوهزنِ سالخورده که فرزندانش یکییکی و از سرِ خستگی به دیدنش میآیند، تصمیم میگیرد خانهاش را ترک کند: «استقلال میتواند عینِ بیرحمی باشد». آن کودکِ گمشده، پیش از آنکه راهِ بازگشت به خانواده را پیدا کند، درمییابد که آیندهاش از خواهرِ رنجورش جدا نیست: «مسئولیت، از دلِ تصادف آغاز میشود». تکنسین رادیولوژی که برای غریبهای دربارهی کشورِ بلازدهاش پرحرفی میکند، از میانِ کلمات و ناگفتههای خودش، به ماهیتِ وفاداری پی میبرد: «منعطف، همچون یک مار».
داستان نباید به سنگینیِ آن تختهسنگی باشد که من از جزئیات ساختهام. هیچ خوانندهای نمیخواهد نامِ کافهای را که بیوهزن هر روز به آنجا میرود بداند، یا از علتِ دقیقِ بیماریِ خواهر کوچکتر باخبر شود، یا با فهرستِ حاکمانی که در کشوری که آن تکنسین از آن گریخته روی کار آمدهاند، آشنا شود. این حجم از اطلاعات، فقط دستوپای یک داستانِ کوتاه را میبندد.
اما من این اطلاعات را میدانم. من آن کافه را طراحی کردهام و صاحبِ بردبارش را آنجا نشاندهام؛ بیوهزنِ من عاشقِ همان چیزی است که باید ترکش کند. من یک قفسه کتاب دربارهی بیماریِ آن دخترِ کوچک خواندهام؛ صورتِ معصومش بهقاعده بیروح است و حرکاتش بهاندازهی کافی مبهم. من آن رژیمهای فاسدی را خلق کردهام که تکنسین فقط با اسمِ مستعار از آنها یاد میکند: «انقلاب قهوه» یا «ماه سرهنگها».
حالا نوبتِ تیشهزنی به اضافات است؛ هر چه را که ضروری نیست میتراشم و آنچه باقی میماند را بارها و بارها صیقل میدهم. به امیدِ آنکه در نهایت شخصیتهایی اثرگذار، موقعیتی پرکشش و گرهگشاییِ رضایتبخشی باقی بماند.
عجب بساطِ آشفتهای است این طرزِ نوشتن! راهی طولانی و غیرمستقیم؛ روشی که این باور را که «هنر، ابرازِ آزادانهی خویشتن است» نادیده میگیرد، در را به روی نوشتن از زندگیِ شخصی میبندد و زمین را پر از خردهسنگ میکند.
اما از سوی دیگر، «کارایی» فضیلتی دستِچندم است. ابرازِ خویشتن هم اغلب نوعی خودکامی است که باید سخت مهار شود. زندگینامهی شخصی هم که خودش خوب بلد است چطور از سوراخِ کلید به داخل بخزد. و اما آن خردهسنگها… گاهی آنها هم مثل ریگ در کفشم میروند و میشوند هستهی مرکزیِ تختهسنگهای جدیدی که باید با سرسختی بنا شوند و باز با سرسختی تراشیده شوند، تا زمانی که تنها چیزی که باقی میماند، خودِ «داستان» باشد.