شاید اصطلاح «بازنویسی» میراث سالیان فعالیتم در روزنامهنگاری باشد، اما برای من، این کلمه فراتر از یک واژهی تخصصی است. بازنویسی برای من یک «طرز فکر» است؛ نگاهی که تفاوت میان یک ویرایش ساده و جراحیِ عمیقِ اثر را رقم میزند. من به پیشنویس دوم به چشمِ اصلاحِ خطاها نگاه نمیکنم؛ برای من، پیشنویس دوم یعنی: «لعنتی، دوباره از اول بسازش!»
هفت سال زندگی در هالیوود و نوشتنِ مستمرِ فیلمنامه برای استودیوهای بزرگ، درسهای سختی دربارهی بازنویسی به من آموخت. در هالیوود روال کار اینطور است: ایدهای به ذهنتان میرسد، آن را برای تهیهکنندگان تعریف میکنید و اگر بخت یارتان باشد، قراردادی میبندید و فیلمنامه را مینویسید. کار را تحویل میدهید و دو هفته بعد، شما را به جلسهای احضار میکنند. آنجا ممکن است با جملهای شبیه به این روبرو شوید (که واقعاً برای من اتفاق افتاد):
«آن دختر که در صفحهی ۱۸ میمیرد؟ خیلی شخصیتِ جذابی بود! فکر نمیکنی بهتر باشد او قهرمان داستان شود و معمای قتل را حل کند و کَسِ دیگری به جایش کشته شود؟»
وقتی با چنین درخواستهای بنیادینی روبرو میشوید، دیگر با «ویرایش» طرف نیستید؛ این یعنی «بازنویسیِ مطلق». و همین تجربه، بزرگترین درسِ زندگیِ من به عنوان یک رماننویس بود. در هالیوود یاد گرفتم که اگر اثری بتواند در برابر چنین پرسشهای بیرحمانه و ساختارشکنی دوام بیاورد، در برابر هر چیزی دوام خواهد آورد. پس از مدتی جنگیدن در سنگرِ فیلمنامهنویسی، به این نتیجه رسیدم که لازم نیست منتظر مدیران استودیو بمانم تا سؤالاتِ سخت بپرسند؛ خودم میتوانم سختگیرترین منتقدِ خودم باشم.
این رویکرد که از فیلمنامهنویسی شروع شده بود، به دنیای رمانهایم هم نفوذ کرد. روش کار ساده اما دشوار است: پیشنویس اول را مینویسید و مدتی به آن استراحت میدهید؛ اگر وقت دارید یک ماه، وگرنه یکی دو هفته. سپس به سراغش میروید و شروع میکنید به پرسیدنِ سؤالاتِ بیرحمانه: «کجای کار میلنگد؟ کدام بخش واقعاً جاندار است و کدام بخش فقط کلمه ردیف کردن است؟»
اگر به اندازهی کافی با خودتان صادق باشید، نقاط ضعف را پیدا میکنید. و وقتی فهمیدید شالودهی کتاب یا فیلمنامهتان سست است، نباید به وصلهپینه کردنِ آن قناعت کنید. باید جسارتِ دور ریختن و از نو ساختن را داشته باشید.
این اتفاق برای من در زمان نوشتن رمان «لباسِ تمامرسمیِ خاکستری» (دنبالهی رمان اول مرا) رخ داد. به دلیل ضربالاجلِ تنگاتنگِ ناشر، باید پیشنویس دوم را دوماهه تمام میکردم. روزی ده ساعت کار میکردم. ۱۰۰ صفحهی اول خوب بود، اما از صفحهی ۱۰۳ به بعد، عملاً کتابِ جدیدی متولد شد. همهچیز جابهجا شد؛ ترتیب حوادث تغییر کرد، شخصیتهای فرعی به ستارههای داستان تبدیل شدند و حتی دخترِ قهرمانِ داستان، چنان جان گرفت که کلِ روایت را از آنِ خود کرد.
آنچه از هالیوود آموختم این بود: «بگذار اتفاق بیفتد.» ترسناک است که به ۶۰۰ صفحه دستنوشته نگاه کنی و بدانی ۵۰۰ صفحهی آن قرار است زیر و رو شود، اما بهترین کار این است که مهارِ قلم را رها کنی. وقتی سؤالات سخت میپرسی، پاسخها خودشان را نشان میدهند. اگر بخواهی با لجاجت از آنچه تا به حال نوشتهای محافظت کنی، در واقع سدِ راهِ خلاقیتِ خودت شدهای و به بهایِ حفظِ «وضع موجود»، مانعِ تولدِ پدیدهای نو و شگفتانگیز میشوی.
درسِ دیگری که فیلمنامهنویسی به من داد، «قابلیتِ جابهجاییِ صحنهها» (و در رمان، جابهجاییِ فصلها) بود. صرفاً چون فصل ۱۵ را بعد از فصل ۱۴ نوشتهاید، به این معنا نیست که جایِ ابدیاش همانجاست. در بازنویسیِ همان رمان، ویراستارم متوجهِ یک نقصِ منطقی شد. در فصلی، قهرمان داستان چیزی را توضیح میداد و در فصل بعد، یک پزشک دوباره همان را تکرار میکرد. من جای فصلها را عوض کردم؛ اول پزشک کشفِ علمی را توضیح داد و در فصل بعد، با تغییرِ تنها چند جمله، قهرمانانِ داستان به آن خبر واکنش نشان دادند.
در رماننویسی، این وسوسه وجود دارد که فکر کنیم چون داستان را به این ترتیب نوشتهایم، دیگر نباید به چیدمانش دست بزنیم. اما این یک تصور باطل است. بازنویسیاش کنید! ترتیب را به هم بریزید، حتی اگر فقط برای این باشد که ببینید آیا از پسِ آن برمیآیید یا نه. اما مهمتر از همه، آن سؤالاتِ دشوار را بپرسید… ببینید چه چیزی واقعاً کار میکند و چه چیزی نه؛ و وقتی پاسخ را یافتید، شجاعتِ این را داشته باشید که داستان را از مسیری دیگر روایت کنید.