اگر تنها یک چیز باشد که امیلی دیکنسون به یقین از آن آگاه بود، رسالتِ واقعی یک «شعر خوب» است. او جایی نوشته است:

اگر متنی را بخوانم و چنان سرمایی در بدنم بدود که هیچ آتشی گرمم نکند، می‌فهمم که آن شعر است؛ و اگر از نظر فیزیکی طوری لرزه بر اندامم بیفتد که انگار سقفِ جمجمه‌ام را برداشته‌اند، یقین پیدا می‌کنم که با شعر روبه‌رو هستم.

امیلی دیکنسون

دیکنسون با این تعبیرِ تکان‌دهنده، در تلاش بود قدرتِ ویرانگر و در عین حال احاطه‌کننده‌ی شعر بر مخاطب را توصیف کند. شعرِ موفق برای او یک قطعه‌ی ادبیِ شیک یا یک تمرینِ کتابخانه‌ایِ خشک نبود؛ شعرِ واقعی چیزی است که مخاطب را به شکلی بازگشت‌ناپذیر دگرگون می‌کند.

«بانویِ امهرست» به خوبی می‌دانست که در جهانِ شعر، واژه‌ها هرگز معادل‌های ساده‌ای برای تجربیات یا ادراکات ما نیستند. واژه‌ها در شعر، هویتی مستقل دارند؛ آن‌ها به واسطه‌ی اصوات، تصاویر و تداعی‌هایی که می‌سازند زندگی می‌کنند.

آن لاتر‌باخ، شاعر معاصر، معتقد است که «برای یک شاعر، جهان از جنس زبان است… هر پدیده‌ای در این جهان، همزمان هم خودش است و هم واژه‌اش.» هر کلمه در شعر وزنی حیاتی دارد، اما پارادوکسِ ماجرا اینجاست که در این هنر، «ناگفته‌ها» گاهی به اندازه‌ی گفته‌ها — و یا حتی بیش از آن‌ها — اهمیت می‌یابند. شاید برای برخی گیج‌کننده باشد، اما در شعر، لحن، بافت و فرم (یعنی همان «چگونه گفتن»)، خودِ بخشی از محتوا و پیامِ اثر هستند.

شاعران تنها نویسندگانی نیستند که به ابعادِ نمادین زبان اهمیت می‌دهند، اما قطعاً تنها کسانی هستند که اصرار دارند به هر واژه به چشم یک گوهرِ تراش‌خورده و چندوجهی بنگرند؛ گوهری که در دستان هنرمند، می‌تواند همزمان به چندین سو نور بتاباند و طنین‌انداز شود.

به عنوان مثال، آغازِ شعرِ والس استیونس را در نظر بگیرید:

«امروز برگ‌ها زیرِ تازیانه‌ی باد، شیون می‌کنند…»

والس استیونس

از نظر دستور زبانی، این یک جمله‌ی خبری ساده است؛ اما همه می‌دانیم که برگ‌ها در واقعیت گریه نمی‌کنند. ما بلافاصله می‌فهمیم که اینجا زبان برای مقصودی فراتر از انتقالِ یک پیامِ مستقیم به کار گرفته شده است. ما می‌فهمیم که «حس و حالِ» واژه‌ها و ایماژهایی مثل باد، زمستان و شیونِ برگ‌ها، بخشی از هویتِ اصلی حرفِ شاعر است. حتی تکرارِ آواها و موسیقیِ کلمات (مثل واج‌آراییِ صامت‌ها) در متن اصلی، جوری طراحی شده که خواننده تداعیِ وزشِ باد را در دهان و ذهن خود حس کند.

در شعر، طنین، رنگ و ارزشِ تداعی‌گرِ واژه‌ها به اندازه‌ی معنای لغوی آن‌ها اهمیت دارد. این به معنای بی‌دقتی در زبانِ شعر نیست؛ برعکس، هیچ‌چیز در انتخابِ واژگان یک شاعرِ توانا، تصادفی یا اضافی نیست. در یک شعرِ قرص و محکم، حشو و زوائد جایی ندارند.

شاید دلیلِ اینکه بسیاری از مخاطبان از شعر فاصله می‌گیرند را بتوان در کلامِ آن دانشجویی یافت که گفت: «مشکلِ شعر این است که با یک موضوع شروع می‌شود، اما در نهایت درباره‌ی چیز دیگری از آب درمی‌آید!» آنچه این دانشجو لمس کرده، در واقع همان جادوی شعر است: تواناییِ زیستن در چندین سطحِ معناییِ هم‌زمان. شعر می‌تواند در لایه‌ی اول ساده به نظر برسد، اما به مددِ «قدرتِ ایهام»، در لایه‌های زیرین جهانی دیگر را خلق کند. اما برای مخاطبی که فقط به دنبال یک گزارشِ مستقیم و بی‌دردسر می‌گردد، این غنا و بافتِ لایه‌لایه، کلافه‌کننده است.

همین درکِ نادرست که «شعر باید زودفهم باشد»، باعث می‌شود بسیاری از شاعرانِ تازه‌کار به قدرتِ «اشاره» و «تلمیح» اعتماد نکنند و با زیاده‌گویی و توضیحِ همه‌چیز، لذتِ کشف را از خواننده بگیرند. آن‌ها به اشتباه فکر می‌کنند «ابهام» یک گناهِ ادبی است؛ در حالی که ابهامِ خودخواسته و رندانه، سرچشمه‌ی اصلیِ طنز، کنایه و عمقِ معنایی در شعر است.

اگر بخواهیم یک پرسشِ کلیدی را به عنوان سکوی پرتاب برای خلقِ اشعارِ عمیق‌تر در نظر بگیریم، شاید این باشد: «آیا من با ترسیمِ مسیری مشترک، تخیلِ خواننده را به بازی گرفته‌ام و سپس در لحظه‌ای مناسب از حرکت ایستاده‌ام تا او بقیه‌ی مسیر را بدونِ من طی کند؟»

البته که برای خوب نوشتن، فرمولِ یگانه‌ای وجود ندارد، اما می‌توان به این جمله‌ی ماریان مور اعتماد کرد:

در یک تابلو، تنها باید به اندازه‌ای از رنگ‌ها پرده برداشت که برای شکل‌گیریِ تصویر ضروری است؛ نه بیشتر.

ماریان مور
مقاله ترجمه‌شده

نویسنده هلن ماری کیسی

عنوان مقاله رازِ شعر؛ از نگاهِ امیلی دیکنسون

حسام

نویسندگی خلاق

برای مطالب بیشتر در مورد نویسندگی، شبکه‌های اجتماعی نویسندگی خلاق را دنبال کنید.

ارسال دیدگاه