هر چقدر هم که نویسندگان با بدبینی از نوشتن برای پول دم بزنند، حقیقتِ ماجرا این است که ما برای «عشق» مینویسیم. اصلاً برای همین است که سوءاستفاده از ما اینقدر آسان است. برای همین است که گاهی نقابِ آدمهای سختجان را به صورت میزنیم و به کنایه میگوییم: «هیچ آدم عاقلی جز برای پول دست به قلم نمیشود.» اما این حقیقت ندارد؛ هیچ آدم عاقلی جز برای عشق نمینویسد.
راههای بسیار سادهتری برای پول درآوردن وجود دارد. تقریباً هر کاری در این دنیا، زحمتش کمتر و درآمدش بیشتر از نوشتن است. امنیتِ هر کاری هم از نوشتن بیشتر است. وقتی بارها و بارها خودت را روی صفحات کاغذ عریان میکنی، پاداشات چیزی جز تبعید، زندان یا فراموشی نیست؛ از دانته و اسکار وایلد بگیرید تا امیلی دیکنسون، همه این طعم را چشیدهاند. اگر اهل نیرنگ و خیانت باشی، احتمالاً به ثروت و شهرت و احترام میرسی، اما اگر حقیقت را بگویی، در خانوادهات طرد میشوی، برای حکومتها یک نیمهمجرم به حساب میآیی و همصنفهایت هم با تحسینهای توخالی از کنارت رد میشوند. پس چرا این کار را میکنیم؟ چون گفتنِ آنچه در دل داری، تنها آزادیِ باقیمانده است. کامو چه زیبا گفت که:
آزادی یعنی حقِ دروغ نگفتن.
آلبرت کامو
در جامعهای که همهچیز فروشی است و اخبارِ داغش حولِ معاملهها و مزایدهها میچرخد، کاری را محضِ عشق انجام دادن، تنها سنگرِ آزادی است. اگر برای عشق بنویسی، نه کسی میتواند سانسورت کند و نه کسی میتواند متوقفت سازد. اگر برای عشق بنویسی، ثروتمندان بیش از هر کسی به تو حسادت خواهند کرد. در دنیای آدمهای اتوکشیده با لباسهای رسمی، آن کسی که عریان است پادشاهی میکند. در دنیای حسابدارانی که غرق در اعداد و ارقاماند، آن کسی که بیدریغ و بدون چرتکه انداختن میبخشد، مقامش الهی است.
انگار از همان سالهای اول زندگیام این را میدانستم. هیچوقت به یاد ندارم زمانی را که نمینوشتم. دفترچهها، داستانها، یادداشتهای روزانه و شعرها؛ نوشتن همیشه به من احساسِ یکپارچگی و آرامش میداد. هنوز هم همین است. نوشتن برای من نوعی مراقبه است، دارو است، دعا است و تسلیبخشِ روح. من خوششانس بودم که خیلی زود فهمیدم اگر در بیانِ احساسات و ترسهایت صادقِ محض باشی، میتوانی به صدایی فراتر از خودت تبدیل شوی. آدمها در اعماق قلبشان — همانجا که اصلِ مطلب است — به طرز عجیبی شبیه به هم هستند. نویسندگان به دنیا میآیند تا به احساساتی که میان همه ما مشترک است، زبان ببخشند. این یک موهبت است و ما با بخشیدنِ این موهبت به دیگران، آن را در خودمان زنده نگه میداریم.
نوشتن یک رسالتِ مقدس است. نویسندگانی که من شیفتهشان هستم، مثل پابلو نرودا یا توماس مرتون، نوشتن را همینگونه میدیدند. اما آدم همیشه در میانهی این میدانِ عشق، نگاهش به این رسالت روشن نیست. من هم گاهی میان انتخابهایی که پیش روی یک نویسنده است، سرگردان میشوم. هرگاه که بیش از حد کلافه میشوم به ریشههایم برمیگردم: به «شعر». رمان انعطافپذیر است؛ در آن میتوان از نقد اجتماعی و آشپزی گفت تا مسواک زدن و سبک زندگی امروز. اما شعر، عصارهی نابِ هستی است. خوشحالم که هر دو را تجربه کردهام.
همیشه شاکرم که حرفهام را زود پیدا کردم و خوششانس بودم که در همان آغاز راه با نقدها و مخالفتها روبهرو شدم. این باعث شد به جای گوش سپردن به غوغای جمعیت، به صدای درونم گوش بدهم. این ارزشمندترین درسی است که یک نویسنده میتواند بیاموزد.
این روزها مدام زمزمههای هولناکی درباره مرگِ رمان میشنویم. من که هم رمانهای زندگینامهای نوشتهام، هم داستانهای تاریخی و هم خاطرات، فکر میکنم تفاوتِ ساختنِ یک داستان با نوشتنِ خاطرات را درک کرده باشم. خاطرهنویسی به شکلی محدودکننده به تجربههای شخصی آدم زنجیر شده است؛ چون ناظرِ کتاب یک آدم واقعی است. آن آدم هر چقدر هم جذاب باشد، هرگز نمیتواند به غنا و ظرافتِ شخصیتهایی برسد که از جنبههای مختلفِ روحِ نویسنده جوانه میزنند. در خاطرهنویسی، «من» حاکم است، اما در رمان، آن «منِ» واحد به هزاران «من» تبدیل میشود. در رمان است که میتوان به غنای بیشتر، دیدگاههای متنوعتر و تقلیدی عمیقتر از زندگی رسید.
وقتی یکی از کتابهای زندگینامهایام را تمام کردم، فکر میکردم تمامِ زندگیام را روی دایره ریختهام و دیگر چیزی برای نوشتن ندارم. اما بعدها فهمیدم که آن فرآیند اتفاقاً مرا آزاد کرده است. با کنار گذاشتنِ گذشتهام، حالا آماده بودم تا به شکلی نو دست به خلق بزنم. میخواستم درباره قرن بیستم و تأثیرش بر زندگی زنان بنویسم؛ درباره خانوادهای که در قرنِ ویرانیها دوام آورد. وقتی دوباره شروع به نوشتن کردم، لحن زنی را پیدا کردم که میتوانست مادربزرگِ مادربزرگ من باشد. با رها شدن از قیدِ زمان و مکانِ خودم، شخصیتهایی مثل قارچهای بعد از باران در خیالم سبز شدند. صبحها با اشتیاق بیدار میشدم تا ببینم امروز چه کسی در ذهنم جان میگیرد.
گراهام گرین میگفت:
هر چه نویسنده خود را بهتر بشناسد، بهتر میتواند از شخصیتهای ساخته و پرداختهاش فاصله بگیرد تا آنها فضای بیشتری برای رشد داشته باشند.
گراهام گرین
این دقیقاً درست است. هویتِ نویسنده ثابت است، اما شخصیتهایش میتوانند پرواز کنند.
گاهی یک شخصیتِ داستانی میتواند به گوشههایی از حافظهی نویسنده سرک بکشد که مدتهاست فراموش شدهاند. شخصیتهای خیالی، خاطراتِ واقعی را حفاری میکنند. فلوبر میگفت: «اما بوواری خودِ من است»؛ او بیقراری و نارضایتی خودش را در کالبدِ «اما» دمیده بود. گاهی نویسنده پشتِ نقابِ شخصیتی که هیچ شباهتی به او ندارد، در افشای حقیقت آزادتر است. در پسِ نقاب، آزادی هست و گاهی همین نقاب، شرطِ لازم برای گفتنِ حقیقت میشود.
مرز میان رمان و زندگینامه هیچوقت به اندازه قرنِ ما کمرنگ نبوده است، و این شاید اتفاق خوبی باشد. رمان باقی میماند چون ادای حقیقت را در میآورد. ماندگارترین کتابهای دوران مدرن، مثل «اولیس»، ترکیبی از روایت، درام و حتی شعر هستند.
من به عنوان یک خواننده، دلم میخواهد کتاب مرا بدزدد و به دنیای خودش ببرد. دنیای کتاب باید چنان باشد که دنیای واقعیِ من در برابرش بیمقدار به نظر برسد. وقتی کتاب را میبندم، باید احساسِ از دست دادنِ چیزی را داشته باشم. چقدر این حس کمیاب است و چقدر بابتِ یافتنش سپاسگزارم. اعتمادی که میان خواننده و نویسنده شکل میگیرد، دستکمی از اعتمادِ میان دو عاشق ندارد. اگر نویسنده به من خیانت کند، دیگر هرگز خودم را به کلماتش نمیسپارم.
پیدا کردنِ آن «لحنِ» درستی که خواننده را متقاعد کند تا خودش را به تو بسپارد، گاهی سالها طول میکشد. برای همین است که شروعِ یک کتابِ جدید اینقدر سخت است. بهترین کتابها، همانهایی هستند که با اولین جمله، خواننده را میربایند. فرقی نمیکند یک شروعِ کوبنده باشد یا نشان دادنِ بلافاصله خُلوضعبازیهای شخصیت اصلی؛ مهم این است که خواننده را نمکگیر کنی.
اما همانطور که در ابتدا گفتم، همهی اینها باید برای «عشق» باشد. اگر برای پول بنویسی، هیچ پولی هرگز کافی نخواهد بود و در نهایت به تکرارِ موفقیتهای اولیهات میافتی؛ مثل این است که بخواهی با یک کیسه چایِ کهنه، دوباره و دوباره چای دم کنی. نه با چای جواب میدهد، نه با نوشتن. باید هر چه داری وسط بگذاری و به هزینهاش فکر نکنی. همانطور که جایی گفتهاند: «پشت ماشین تحریر بنشین و شاهرگت را باز کن.»
هر کتابی که نوشتهام، تمامِ رنجهای سالهای نوشتنش را در خود بلعیده است. من بلد نیستم چیزی را از کلماتم دریغ کنم. ویرایش و جرح و تعدیل، مالِ بعد از فورانِ احساسات است. گاهی صدها صفحه را دور میریزم، اما هنگامِ نوشتن، اجازه میدهم همهچیز جاری شود.
سخاوت، جانِ کلامِ نوشتن است. آدم مینویسد تا چیزی ببخشد؛ به خودش، و به خوانندهاش.