هر کسی که تا به حال این جملات را شنیده، دستش را بالا ببرد: «فقط از چیزی بنویس که می‌شناسی» یا «نشان بده، اما تعریف نکن».

اگر نویسنده‌ای پیدا شود که در ابتدای مسیرش این دو جمله را نشنیده باشد، باید بگویم واقعاً خوش‌شانس بوده است (البته قطعاً آن جمله‌ی سومِ معروف را شنیده: «نویسندگی که نان و آب نمی‌شود!»).

من با وجود این‌که روی درست‌نویسی و رعایتِ قواعدِ نگارشی حساسم، اما قلبی رئوف دارم. نمی‌خواهم به «گاوهای مقدسِ» دنیای نویسندگی بی‌احترامی کنم، اما معتقدم وقت آن رسیده که این کلیشه‌ها را بازنشسته کنیم و به چراگاه بفرستیم. اما چرا؟

۱. به جای «دانسته»، از «دغدغه‌» بنویسید

نباید نویسنده را مجبور کرد که فقط از «دانسته‌هایش» بنویسد. نویسنده را باید تشویق کرد که از «دغدغه‌هایش» بنویسد؛ از آن‌چه با تمام وجود به آن عشق می‌ورزد، درباره‌اش بحث می‌کند و حتی بابتش بی‌خواب می‌شود. «دانستن» را می‌توان یاد گرفت؛ با کتاب خواندن، جست‌وجو در اینترنت یا همنشینی با یک متخصص (آدم‌ها عاشق این هستند که درباره‌ی تخصص‌شان حرف بزنند). دانش را می‌توان بدون هیچ عشقی و صرفاً با پشتکار به دست آورد؛ مثل دانش‌آموزی که فقط برای نمره درس می‌خواند. اما «دغدغه» و «عشق» را نمی‌توان به صورت دست‌دوم خرید یا یاد گرفت. بله، دانش به نوشته‌ی شما اعتبار می‌دهد، اما این «دغدغه» است که به نوشته‌تان جان می‌بخشد.

چند سال پیش در محافل ادبی کانادا، بحثی درگرفت مبنی بر این‌که نویسندگانِ اکثریت (سفیدپوستان) نباید خود را جای اقلیت‌ها بگذارند و از زبان آن‌ها بنویسند، چون این را نوعی «سرقت فرهنگی» می‌دانستند. از یک سو، منطق‌شان را درک می‌کردم که می‌خواستند راه برای صدایِ خودِ آن اقلیت‌ها باز شود، اما از سوی دیگر، حس کردم این حرف تیشه‌ای به ریشه‌ی نویسندگی می‌زند. وقتی «فقط از آنچه می‌شناسی بنویس» را به یک قانون صلب تبدیل کنیم، قدرت تخیل نویسنده برای درک تجربه‌ای متفاوت از خودش را سلب کرده‌ایم. آن جنجال‌ها فروکش کرد، اما من هنوز به آن فکر می‌کنم؛ به این‌که چطور باید میان عدالت اجتماعی و «آزادی تخیل» تعادل برقرار کرد.

۲. وسواسِ «نشان بده، تعریف نکن»

در تمام کتاب‌های آموزش نویسندگی نوشته‌اند: «صحنه را نشان بده، تعریفش نکن.» این جمله باید یک برچسبِ هشدار داشته باشد: «دور از دسترس تازه‌کارها نگهداری شود!». این قاعده مثل سلفون می‌ماند؛ اگر زیاد دور نوشته‌تان بپیچید، خفه‌اش می‌کند.

در اولین رمانم، من هم اسیر این قاعده بودم. شخصیتی داشتم که قرار بود برای ملاقات با زنی برود که خیلی درباره‌اش شنیده بود. من هم جزء به جزء نوشتم: چطور از تخت بلند شد، لباس پوشید، پایین رفت، با بقیه حرف زد، ماموریتی به او دادند، راه افتاد و تمام مسیر را توصیف کردم تا بعد از ده صفحه بالاخره به آن زن رسید! صحنه‌ی ملاقات عالی بود، اما وقتی ویراستار کار را دید، دستور «حذف» داد.

زیر نظر او یاد گرفتم که فقط چیزهایی را باید «نشان» داد که حیاتی هستند؛ بقیه را باید «تعریف» کرد و از بقیه هم گذشت. در نسخه‌ی نهایی، آن شخصیت در عرض دو صفحه و نیم مقابل آن زن ایستاد. تمام آن صفحاتِ «توصیفی» جایشان را به چند جمله کوتاه دادند و کتاب به‌مراتب بهتر شد. «تعریف کردن» ابزاری قدرتمند است تا مسائل فرعی را در همان حدی که هستند، نگه دارید و فضای داستان را برای اصلِ ماجرا باز بگذارید.

۳. وقتی می‌شکنی، محکم بشکن!

قواعد نویسندگی بی‌شمارند: «روزی هزار کلمه بنویس» (که اکثر نویسندگان به خاطر مشغله‌های زندگی نمی‌توانند)، «هرگز رمان را با دیالوگ شروع نکن» (انگار کسی نبوده این را به تولستوی بگوید!)، «درباره داستانت با کسی حرف نزن چون لوث می‌شود» یا برعکس «اگر نتوانی داستانت را تعریف کنی، یعنی داستانت بد است».

برای هر نویسنده‌ای که به یک قانون قسم می‌خورد، نویسنده‌ی موفقِ دیگری هست که همان قانون را زیر پا می‌گذارد. من به سه اصل معتقدم:

۱. قانون سامرست موآم: او می‌گفت نویسندگی سه قانون دارد؛ اما بدبختی اینجاست که هیچ‌کس نمی‌داند آن سه قانون چیست!

۲. توصیه‌ی اورسولا لو گویین: فرقی نمی‌کند داستان چطور شروع شود، مهم این است که در نهایت به شکلی تمیز و خوانا روی کاغذ بیاید.

۳. اصلِ ننه وِدِروَکس: «اگر بناست قاعده‌ای را بشکنی، چنان محکم و جانانه بشکن که صدایش بپیچد!»

مقاله ترجمه‌شده

نویسنده آلیسون سینکلر

عنوان مقاله قواعد را زیر پا بگذار!

حسام

نویسندگی خلاق

برای مطالب بیشتر در مورد نویسندگی، شبکه‌های اجتماعی نویسندگی خلاق را دنبال کنید.

ارسال دیدگاه