در روزگاران دور، بازیگران دوره‌گردی که نمایش‌هایشان را از روستایی به روستای دیگر می‌بردند، کوله‌باری انباشته از ابزارهای حرفه‌شان داشتند؛ از تکه‌پارچه‌های لباس صحنه و وسایل نمایش گرفته تا قوطی‌های رنگ و گریم. ابزارهای یک نویسنده هم می‌تواند به همان اندازه رنگارنگ و خلاقانه باشد، با این تفاوت که فضای زیادی اشغال نمی‌کند. کافی است در پستوی خاطرات و تخیل‌تان جست‌وجویی کنید تا ابزارهای خاک‌گرفته‌ای را بیابید که مدت‌هاست از یاد رفته‌اند.

من در جعبه‌ابزار شخصی‌ام این‌ها را پیدا کردم و هر روز به‌کار می‌برم: یک طنابِ بندبازی، یک تور ماهیگیری، یک جفت کفش، یک دستگاه بافندگی، شش کلمه، یک پدال گاز و یک دستگاه کارت‌زنی.

۱. طنابِ بندبازی

هر روز در نوشتنتان خطر کنید. نوشته‌تان را برای مجله‌ای که آرزوی چاپ اثر در آن را دارید بفرستید. به فکر خلق آن شاهکاری باشید که همیشه در سر داشتید. خطرهایی که من به عنوان نویسنده پذیرفته‌ام — از پیشنهاد دادن یک پروژه‌ی جسورانه و تماس برای مصاحبه با یک تبهکار مشهور گرفته تا پست کردن دوباره‌ی یک داستان کوتاه درست در همان روزی که بابت رد شدن به دستم رسیده بود — همگی درهای جدیدی به رویم گشوده‌اند. اما مهم‌تر از آن، به من جرات دادند تا باز هم خطر کنم. یک طناب بندبازی خیالی بالای میزکارتان بکشید و هر روز روی آن قدم بزنید.

۲. تور ماهیگیری

بهترین نویسندگانی که می‌شناسم، برای صید داستان‌هایشان تورهای بزرگی پهن می‌کنند؛ تورهایی پهن و عمیق. آن‌ها ممکن است با ده نفر مصاحبه کنند، ساعت‌ها بشنوند و منتظر بمانند تا فقط به آن یک جمله‌ی طلایی برسند که جانِ مطلب را بیان می‌کند. آن‌ها برای یافتن یک حکایت کوتاه که لایه‌های پنهان داستان را فاش کند، ساعت‌ها وقت می‌گذارند. آن‌ها لای اسناد و گزارش‌ها را زیر و رو می‌کنند تا آن جزئیاتِ خاصی را بیابند که یک مفهوم کلی را معنا می‌بخشد یا شخصیت و فضای داستان را جان‌دار می‌کند.

یک بار مشغول نوشتن داستانی درباره‌ی خانواده‌ای بودم که دخترشان قربانی احتمالی یک قاتل زنجیره‌ای شده بود. هنگام بازدید از خانه‌شان متوجه شدم روی کلید برقِ دم در، تکه‌ای چسب زده‌اند تا کسی نتواند آن را خاموش کند. وقتی علت را پرسیدم، مادر گفت همیشه چراغ را روشن می‌گذارد تا دخترش وقتی به خانه برمی‌گردد، در تاریکی نماند. آن چراغ دوازده سال بود که روشن بود؛ نمادی از سوگی بی‌پایان که یک خانواده را در بر گرفته بود.

۳. یک جفت کفش

«همدلی» یا همان توانایی درک احساسات دیگران، شاید حیاتی‌ترین ابزار نویسنده باشد. همدلی با دلسوزی متفاوت است. این‌که دلتان برای یک قربانی بسوزد یک چیز است، اما این‌که بتوانید با تخیل و قلمِ متقاعدکننده، ترسِ مدام و بی‌اعتمادیِ رخنه کرده در ذهن او را بازسازی کنید، چیز دیگری است. برای نوشتن درباره‌ی زنی که تازه بیوه شده بود، باید خودم را جای او می‌گذاشتم تا بفهمم چطور با غم خودش و فرزندانش کنار می‌آید:

بعد از مراسم تدفین، مَدی مطمئن شد که به هر کدام از بچه‌ها چیزی از وسایل پدرشان برسد. لمس کردن آن وسایل شکنجه بود، اما یک شب بعد از خوابیدن بچه‌ها، وسایل را روی تخت پهن کرد و دست به انتخاب زد. “آنا” تسبیح پدر را به آینه‌ی میز آرایشش آویخت؛ “مارتین” پول‌های توجیبی‌اش را در گیره‌ی پول نقره‌ای پدرش گذاشت. “براین” ظرف شکلات‌خوری برنجی را که جیم به جای زیرسیگاری استفاده می‌کرد، با نوار بازی‌هایش پر کرد. “دانیل” هم کارت‌های بازی‌اش را در کیف پول جیم نگه داشت. روزهایی بود که مَدی آرزو می‌کرد کاش می‌توانست همه چیز را دور بریزد و اگر تنها بود، شاید به جایی دور کوچ می‌کرد تا هیچ چیز او را به یاد گذشته و آن‌چه از دست داده نیندازد؛ زنی ۳۸ ساله با چهار فرزند. و در شب‌هایی مثل امشب، وقتی دوباره با دانیل به مشکل می‌خورد، دلش می‌خواست از همه چیز دست بکشد.

وقتی درباره‌ی شخصیتی می‌نویسید، سعی کنید با کفش‌های او راه بروید.

۴. دستگاه بافندگی

نویسندگان، مانند همه‌ی هنرمندان، به جامعه کمک می‌کنند تا پیوندهایی را که ما را به هم متصل کرده، درک کنند. آن‌ها الگوها را شناسایی می‌کنند. ریموند کارور می‌گفت: «نوشتن، فرآیند پیوند دادن است. چیزها شروع به اتصال می‌کنند؛ یک خط اینجا، یک واژه آنجا.» آیا شما هم در داستان‌هایتان، در مطالعاتتان و در زندگی‌تان، پیوندها را می‌بافید؟ آیا از خود می‌پرسید کدام رشته به کدام رشته می‌رسد و چه چیزی این کلِ واحد را می‌سازد؟ همان‌طور که ای.ام. فورستر تأکید می‌کرد: «فقط پیوند بده!» رایانه‌ی خود را به دستگاه بافندگی تبدیل کنید که داستان‌ها را به هم می‌بافد.

۵. شش کلمه

اندیشیدن، سخت‌ترین بخشِ نوشتن است و اغلب نویسندگان تمایل دارند از روی آن بپرند. وقتی متنی غیرداستانی می‌نویسم، تا زمانی که به دو پرسش پاسخ نداده باشم، دست به قلم نمی‌برم: «خبر چیست؟» و «داستان چیست؟». هر قالبی که انتخاب کنید — جستار، مقاله یا داستان کوتاه — یک نوشته‌ی موثر باید پیامی واحد و مسلط را منتقل کند. برای پیدا کردن آن تمرکزِ اصلی، سعی کنید داستانتان را در شش کلمه خلاصه کنید؛ عبارتی که تضاد و کششِ اصلی داستان را در بر بگیرد. مثلاً برای داستانی درباره‌ی یک نوجوان فراری که نزدیک بود قطار به او بزند و توسط نوجوان دیگری نجات یافت، شش کلمه‌ی من این بود: «گمشده، سپس پیداشده، بر روی ریل.» چرا شش کلمه؟ دلیل خاصی ندارد، جز اینکه در دلِ چارچوب و انضباط است که آزادی زاده می‌شود.

۶. پدال گاز

«نوشتنِ آزاد» برای نویسنده حکمِ تخته‌گاز رفتن را دارد. من اغلب کارگاه‌های نویسندگی را با این موضوع شروع می‌کنم: «سوپ مورد علاقه‌ی من». این کار باعث می‌شود انگشتان، حافظه و تخیل نویسنده گرم شود. اخیراً خودم از توصیفی که درباره‌ی سوپِ باقی‌مانده‌ی روز بعد از تعطیلات نوشتم، غافلگیر شدم:

بیشترِ تعطیلات گویی تابلوی “عملیات احیا ممنوع” روی پیشانی‌شان دارند. در پایانِ کریسمس، همه عهد می‌برند که سال بعد متفاوت باشد، کمتر خرید کنند و وقتشان را این‌قدر هدر ندهند. اما سوپِ بوقلمون، انگار تعطیلات را برای چند روز دیگر زیر دستگاه تنفس مصنوعی نگه می‌دارد تا فرصت کافی برای مزه‌مزه‌ کردن خاطرات خانواده دور میز وجود داشته باشد.

سرعت زیاد در بزرگراه حتماً به تصادف ختم می‌شود، اما روی کاغذ یا صفحه‌ی مانیتور، همین سرعت بالا فرصتی برای «تصادف‌های مبارک» ایجاد می‌کند؛ همان جرقه‌های ناخودآگاه و بینش‌های نابی که می‌تواند جرقه‌ی یک داستان را بزند یا شما و خواننده‌تان را به عمقِ روایت ببرد.

۷. دستگاه کارت‌زنی

نویسنده کسی است که می‌نویسد. به همین سادگی و به همین دشواری. اگر به طور منظم نمی‌نویسید، یا اگر دست‌کم ۱۵ دقیقه قبل از شروعِ کارِ روزانه‌تان را به نوشتن اختصاص نمی‌دهید، پس هنوز نویسنده نیستید. خیلی وقت‌ها مقاومت می‌کنم؛ فکر می‌کنم نوشته‌ام افتضاح است، خسته‌ام یا ایده‌ای ندارم. اما بعد به یاد می‌آورم که واژه‌ها، واژه‌های دیگر را می‌زایند. ناله‌هایم را متوقف می‌کنم و به خودم می‌گویم: «فقط برای مدتی کوتاه کار کن». تقریباً همیشه به چیزی می‌رسم که قبل از شروع، حتی تصورش را هم نمی‌کردم. آن‌جاست که بیش از هر زمان دیگری حس می‌کنم یک نویسنده‌ام. یک ساعتِ حضور و غیابِ خیالی روی میزتان، کنار رایانه بگذارید. کارت بزنید و شروع کنید.

مقاله ترجمه‌شده

نویسنده کریستوفر اسکنلن

عنوان مقاله جعبه‌ابزارِ جادویی یک نویسنده

حسام

نویسندگی خلاق

برای مطالب بیشتر در مورد نویسندگی، شبکه‌های اجتماعی نویسندگی خلاق را دنبال کنید.

ارسال دیدگاه