۱
ساعت از نه شب گذشته بود. یک ساعتی میشد که کنار جاده بودم ولی هیچ ماشینی سوارم نمیکرد. آخر یک پیکان آجری جلویم ترمز کرد. گفتم:
«واریش.»
سرش رو آورد بالا و تا اومد دنده ماشین رو جا بزنه، گفتم:
«تا هرجا برید.»
مقصدش روستای وردیج بود که ۵ کیلومتر از روستای واریش فاصله داشت.
داخل ماشین گرمتر بود ولی سرمای بیرون اونقدر به عمق وجودم نفوذ کرده بود که خیلی احساس گرما نمیکردم. صندلی جلو پر از خرت و پرت بود: کارتن، شیشه خالی نوشابه، دستمال پارچهای و چیزای دیگه که فقط برای لحظاتی با نور چراغ جاده روشن میشد. بوی سیگار راننده همراه با سوز سردی از پنجره نیمه پایین به صندلی عقب شلیک میشد.
هیچ ماشینی از کنارمان نمیگذشت. آسمان بین تیرهای چراغ قرمز بود و با روشن شدن جاده نارنجی میشد. سکوت کوهستان مثل بوم نقاشی برای افکارم بود، اما نه وقتی که باید ۵ کیلومتر در این کوهستان سرد پیاده میرفتم. رادیوی ماشین با هر پیچ جاده قطع میشد و دوباره از بین خشخشهای زیاد، چند کلمه نامفهوم به گوش میرسید. راننده که مردی میانسال با موهای جوگندمی و دستانی پر مو بود، نیم نگاهی به آینه انداخت و دوباره به جاده خیر شد. با صدایی گرفته همراه با ناامیدی گفت:
«اگه برف نمیومد میرسوندمت.»
راست میگفت، برف شروع شده بود، اتفاقی نه چندان عجیب ولی ناامید کننده. ۵ کیلومتر جاده کوهستانی، برفی که میدونستم با یه سر برگردوندن همه جا رو سفید میکرد و منی که پیاده بودم.
تازه داشتم گرمای بخاری ماشین رو حس میکردم که به روستای وردیج رسیدیم. بوران مثل شلاق به صورتم سوزن میزد. با اینکه میدونستم تلفن آنتن نمیده ولی تلاش کردم به خونه زنگ بزنم. البته خیلی هم فرقی نمیکرد، اگه آنتن هم میداد، نهایتا فقط میتونستم خبر بدم که برفگیر شدم. هر چند ثانیه میچرخیدم تا به مسیر باد پشت کنم ولی اسیر گردباد شده بودم. اگه زنگ میزدم خونه چی میگفتن؟ حتما اینکه «برو خونه باباجون».
باباجون در روستای وردیج زندگی میکرد و تا جایی که من ایستاده بودم ۵ دقیقه فاصله داشت. میتونستم اونجا بمونم تا برف بند بیاد و بعد برم خونه. ولی اگه برف بند نمیومد چی؟ یعنی شب اونجا میموندم؟!
سعی کردم خوشبین باشم و به خونه باباجون وقتی مادر زنده بود و ما طبقه دوم زندگی میکردیم فکر کنم. اون روزها خونه برو بیایی داشت، با داداشم پلهها رو بالا و پایین میدویدیم و دو طبقه زمین بازی داشتیم. اما با بزرگ شدنمون، دیگه اون خونه برامون کوچیک بود. مادرم با لحن دلسوزانه و ملتمسانهای میگفت:
«بچهها باید اتاق جداگونه داشته باشن.»
ما اتاقدار شدیم و باباجون و مادرجون هم اتاق پذیراییدار. طبقه بالا بعد از رفتن ما درهاش برای استقبال از مهمونهای احتمالی باز شد. اما مهمونی نیومد، تا روزی که مادرجون سرطان گرفت و شب مرگش طبقه بالا پر شد. برای هیچ کدوم از ما دیگه اون خونه، خونه نبود. هر بار که به باباجون سرمیزدیم، سعی میکردیم زودتر زمان بگذره. وزن سنگین ثانیهها روی دوش همه حس میشد. هر بار که یکی از اعضای خانواده سعی میکرد باباجون رو راضی کنه که یا ازدواج کنه یا بیاد باهم زندگی کنیم، میپرید وسط حرفمون و با چهرهای سرشار از باور قلبی و آرامش میگفت:
«مادرجون زندس شبا میبینمش و باهم صحبت میکنیم.»
این کلمات همه رو بیشتر نگران میکرد. انگار ثانیهها برای باباجون از همه کندتر میگذشت.
برف و بوران شدید شده بود و زاویه دیدم تنگتر و تنگتر. خودم رو سپردم به خاطرات کودکیم. چشم بسته فقط کوچهها رو میپیچیدم. چشم باز کردم و دیدم روبروی پلاک ۴۰۴ هستم. خبری از باد نبود، انگار هوا در هزارتوی کوچهها گیر افتاده بود، فقط برف میبارید: سنگین، پیوسته، متراکم. نفس حبس شدم رو بیرون دادم و پلاک ۴۰۴ در سکوت، محو و پدیدار شد.
فراموش نکرده بودم باید محکم در بزنم. صدایی آهنین برای لحظاتی در کوچه پیچید و دوباره سکوت و سوسوی چراغ زرد، فضای کوچه رو تسخیر کرد. خش خش کشیده شدن دمپایی روی زمین نزدیک، نزدیک و نزدیکتر میشد. هر لحظه امکان داشت صدای قفل در شنیده شود. در باز شد و باباجون با چشمانی خسته و قرمز ظاهر شد. از پلیور سفیدش گرمای لذت بخشی در آغوشم گرفت. خودم رو با آهستگی قدمهاش هماهنگ میکردم و همزمان فرصت میکردم دقیقتر به اطرافم نگاه کنم: خانهای ۲ طبقه با آجرهای قرمز، چند گلدان با ساقههای خشکیده، حوضی خالی با رنگهای ترک خورده، نور زرد کم سویی که از پشت شیشههای طبقه اول موزاییکهای جلوی در را روشن کرده بود و دمپایی جفت شده مادر بزرگ که هنوز جلوی در بود.
خونه بوی نامطبوع روغن سوخته و ماندگی هوا میداد. باباجون متوجه بو نمیشد. حتی اگه متوجه هم میشد معلوم نبود بوی چیه. کنار بخاری نشستم و چشمامو بستم. انگار که خون تازه تو رگهام جاری شده باشه، میتونستم با آهستگی بیشتری به اطرافم خیره بشم. روی بخاری، یک قابلمه بود. با اینکه از صبح چیزی نخورده بودم، تازه احساس گرسنگی سراغم آمد. باباجون سر جای همیشگیش جلوی تلویزیون نشست و به پشتی مخمل قرمزش تکیه داد. از معلم مدرسه بودن گفتم، سختی راه و برفی که غافلگیرم کرد. گفت:
«برای من که هر روزم یه جوره، این غافلگیریها نباشه احساس میکنم زنده نیستم. خوب شد که تو غافلگیر شدی و من هم خوشحال کردی.»
نمیدونم چرا احساس کردم که جمله بعدیش باید در مورد مادرجون باشه.
«مادرت هم همیشه من رو غافلگیر میکنه.»
اینکه در جملش از فعل گذشته استفاده نکرد، در گوشهام احساس گرما کردم. نمیدونستم باید چی بگم. با چشمان قرمز که انگار دو روزه نخوابیده به لبهام خیره شده بود و منتظر جواب بود. سری تکان دادم، بلند شدم و گفتم:
«من برم دستهام رو بشویم.»
آب دستشویی قطع بود، اول احساس کردم که لولهها یخ زده ولی از باباجون که پرسیدم گفت:
«خودم فلکه آب رو میبندم. پول آب زیاد میاد. طبقه بالا آب زیاد مصرف میکنن. »
صدای نحیف باباجون به دیوارهای راهرو میخورد و مثل قطرههای شیر آب قطره چکانی به گوشم میرسید. ولی مگه کسی طبقه بالا زندگی میکرد؟
جلوی راه پله ایستادم، نور تنبل زرد رنگی چند پله اول رو روشن کرده بود و باقی در گودال تاریک موهومی غرق میشد. فقط جای چند اثر انگشت سیاه روی دیوارهای ترک خورده بود. یک قدم جلو گذاشتم و نزدیک دیوار شدم. اثر انگشتها خیلی بزرگ بود. دستم رو بردم سمتش که لمسش کنم ….
«وصل شد.»
صدای باباجون از آشپزخونه به فاصله یک پلک به هم زدن در صدای باز شدن آب محو شد. وسوسه شدم ازش بپرسم که چه کسی طبقه بالا آب مصرف میکنه؟ ولی کاش نپرسیده بودم.
«منکه اینجا تنهام، طبقه بالا هم خالیه، یه زن و شوهر طبقه بالا زندگی میکنن.»
آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم:
«الان هم هستن؟»
«بعضی وقتها میان، همیشه نیستن. منم زیاد نمیبینمشون، فقط سر و صداشون میاد.»
از پنجره حیاط بیرون رو نگاه کردم، تا مچ پا برف نشسته بود. باباجون که دید به حیاط نگاه میکنم، گفت:
«امشب پیش من بمون، این هوا معلوم نیست وضعیتش چی بشه. میری تو کوهستان گیر میکنی، هوا هم که اینطوری میشه گرگها غذا پیدا نمیکنن، میان تو روستا. بیا بریم تو حیاط ببین صداشون میاد. »
دستم رو گرفت و همراه خودش کشید. دستم رو زیاد فشار میداد یا نمیدونم، حداقل من اینطور حس میکردم. داشت به سمت پلههای طبقه بالا میرفت، نفسم رو در سینه حبس کردم، از کنار پلهها گذشتیم؛ نفسم رو بیرون دادم. در حیاط رو باز کرد و گفت:
«گوش کن زوزهی گرگهارو.»
صدایی نمیشنیدم، حیاط کامل سفید پوش شده بود. فقط چند جای خالی کوچک روی برفها بود، انگار که یک نفر با نوک پنجه روی برف راه رفته باشد. انتهای رد پا در تاریکی حیاط گم میشد. برگشتم، تلویزیون رو نگاه کردم، شبکه خبر بود. سعی کردم یادم بیاید قبل از اینکه بروم روی چه کانالی بود. پرسیدم:
«مگه فلکه آب توی حیاط؟»
«نه. دیدی که آشپزخونه بودم بازش کردم.»
از صدای بسته شدن در فهمیدم که داخل اتاق هستیم. یادم نمیومد تو حیاط دنبال چی بودم. از پشت شیشه دوباره به حیاط نگاه کردم، صورتم رو به شیشه چسبوندم. سرمای شیشه و گرمای گوشهام مقابل هم ایستادن. زمین یکدست سفید پوش شده بود، بدون هیچ نقطهی خالی. باباجون گفت:
«نمیخوای به مادرت هم بگی اومدی؟»
باباجون عادت داشت وقتی میخواست مادرجون رو خطاب کنه میگفت «مادرت». با گلویی خشک شده گفتم:
«مادر خودم؟»
«آره دیگه. مادرجون که میدونه اومدی!»
دوباره با همان لبخند بهم خیره شد. با چشمای خسته و قرمز. سر تکون دادم و رفتم سمت تلفن.
۲
ساعت از ۱۱ گذشته بود و وقتی از دستشویی برگشتم، دیدم کمد رختخوابها بازه و باباجون رختخوابم رو اتاق عقبی انداخته و جای خودش هم جلوی تلویزیون تو اتاق جلویی. خواستم به باباجون بگم که میرم، ولی بهتر بود قبل از هر تصمیمی اول از شدت برف مطمئن بشم. هنوز برف قطع نشده بود، تا ساق پا برف نشسته بود. دمپاییهای مادربزرگ هنوز همونطوری جلوی در بود. باباجون گفت:
«قبل از اینکه بری بخوابی فلکه آبم تو آشپزخونه ببند من یادم رفت»
«بهتر نیست یه لوله کش بیاری شاید جایی لولهها شکسته، بالاخره این خونه قدیمیه»
«مشکل از لوله نیست، میخوای نبند و خودت تا صبح صدای شیر آب رو از طبقه بالا بشنو»
باید وایمیسادم جر و بحث میکردم که کسی طبقه بالا نیست؟ میرفتم طبقه بالا و چراغها رو روشن میکردم و با باباجون میجنگیدم که ابر اوهام روی زندگیش سایهای سنگین و تاریک انداخته؟ یا دست به دامن شواهد میشدم و از بین صحبتهای لوله کش منتظر بیداری از این کابوس میموندم؟ نمیدونم! فقط میدونم هیچ کدوم از این کارها تضمینی برای خواب راحت امشب من نبود. رفتم آشپزخونه، فلکه رو بستم و به رختخواب برگشتم.
«پسرم من که خواب درست حسابی ندارم. ولی اگه بیدار شدم برای نماز آروم میخونم بیدار نشی.»
«چرا نمیخوابی باباجون؟»
«چند شبه با مادرت جر و بحثم میشه. از دستش خواب ندارم. اذیتم میکنه.»
تا چشمام رو بستم، طبقه بالا به دیوار تاریک پشت پلکم نقش بست. تصاویر اتاقها بیاراده فریم به فریم ورق میخوردند. در این بارش نامتوازن خاطرات در جستجوی کودکیم گم شدم. برای یک لحظه من و داداشم باچند پشتی قرمز دروازه درست کرده بودیم و به سرعت آب شدن یک دانه برف روی دودکش بخاری، تصویر یخ زده و متروک همان اتاق بعد از هفتم مادرجون پدیدار شد. کم کم از سنگینی پتو گرمای نسبتا پایداری داشت به پشت پلکهایم میرسید. طبق عادت به پهلوی راستم که کتابخونه بزرگ باباجون بود برگشتم. از وقتی اومده بودم کتابخونه رو ندیده بودم، جایی که منبعی از کتابهای عطیقه و نایاب خانواده بود. در روزهای شلوغ که خونه پر بود از صدای ظروف و معاشرت مادرم و زن عموهام و مردها که جلوی تلویزیون بحثهای سیاسی میکردند، من جلوی کتابخونه وایمیسادم و هر بار به ذوق یافتن الماسی نایاب از کتابخونه آویزون میشدم. برای دیدن دوباره کتابخونه و آن روزها دل تنگ بودم. چشم باز کردم و قبل از شکوه کتابخونه، دیدم زیرش چند چاقوی بزرگ، ساتور، چوب و شمشیر بغل به بغل به هم تکیه داده بود. نوک انگشتهای پام مثل قندیلهای غار تاریک یخ زد.
گوشیم رو روشن کردم، ساعت دو نیمه شب بود. دو ساعت خوابیده بودم. هیچ صدایی نمیومد و در سکوت محض باباجون آروم خوابیده بود. دستشویی داشتم، ولی فکر اینکه بخوام برم دستشویی اذیتم میکرد. سعی کردم فراموشش کنم. دوباره به پهلو برگشتم و ساتور و چاقوهای بزرگ زیر کتابخونه رو دیدم. بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه و فلکه رو باز کردم. از دستشویی برگشتم و زیر چند پتو خودم رو دفن کردم. چشمام رو بستم. نفسم رو که بیرون دادم، صدای آب شروع شد. از طبقه بالا بود. قطع نمیشد. برگشتم آشپزخونه و فلکه آب رو بستم. جلوی راه پلهها منتظر موندم تا صدای آب قطع بشه. راه پله تاریک تاریک بود. به تاریکی خیره شدم، فشار آب کم و کمتر شد، تا به کل قطع شد. دیگه فقط صدای چکه میومد. اومدم وارد اتاق بشم که دیدم باباجون داره با یکی صحبت میکنه. پای جلوم روی نوک پنجه خشک شد. صدا نامفهوم بود. سرم رو آروم آوردم به سمت چپ تا داخل رو ببینم. بابابزرگ چهار زانو نشسته بود و با چشمان باز میگفت:
«خرتا بوژنس نیفردا… نیفردا…. »
ستون، جلوی دیدم رو گرفته بود و نمیدیدم داره با کی صحبت میکنه. نمیخواستم هم ببینم. پام یه تیکه آهن شده بود. قدم اولم رو با احتیاط هرچه تمامتر برداشتم، انگار روی دریاچهای تازه یخ زده و سست پا میذاشتم. میتونست منو ببینه ولی توجهی بهم نمیکرد و صداهای عجیبی مثل ناله و زوزه از خودش درمیآورد. صداها در تارو پود هم میدمیدن و بیشتر و بیشتر میشدن. به سمت رختخواب رفتم. ستون کنار رفت. هیچ کس نبود. به هیچ خیره موندم. نالهها بیشتر میشد، برف و باد درهم میپیچید و نالهها در گریه. چیزی داشت باباجون رو اذیت میکرد. به خودش میپیچید و اشک میریخت. به خودم برگشتم و بعد به او و بیدرنگ بغلش کردم.
«باباجون چیشده؟ چیشده؟»
صدای ناله قطع شد و با لبخندی که سخت امشب برام آشنا بود گفت:
«پسرم فلکه آب رو باز کن از سفر اومدن و میخوان برن حموم. فلکه آب بستس.»
«آخه باباجون کسی بالا نیستش که، شما تنها زندگی میکنی. بالا هیچ کس نیست. تاریکه، خاموشه. شیر خرابه آب میده. من و شما، اینجا تنهاییم.»
متوجه حرفام نمیشد و داد میزد:
«باز کن فلکه رو. باز کن …»
خشمی همراه با درد در صورتش میتاخت. یاد ساطور و چاقوهای زیر کتابخونه افتادم. نفهمیدم چطوری رفتم فلکه آب رو باز کردم و صدای شیر آب بالا شروع شد. برگشتم تو اتاق و دیدم باباجون همونجا خوابیده. رفتم بالا سرش. بیرون رو نگاه کردم، شدت برف کم شده بود. کلمه ما اینجا تنهاییم مدام تو ذهنم تکرار میشد. از کنار در گذشتم، بیرون رو نگاه کردم. روی برف چند ردپا بود و صدای زوزه گرگ هم میاومد. دمپایی مادربزرگ هم بود. ولی جفت نه، روی هم افتاده بود.
به رختخواب برگشتم. باباجون خروپف میکرد. از طبقه بالا صدای شیر آب میآمد. کم و زیاد میشد. دوست داشتم بخوابم و همه چی رو فراموش کنم. برای خانواده تعریف کنم و بگم که وضعیت بابابزرگ خیلی وخیمه و باید فکری براش بکنیم. ولی واقعا بابابزرگ مریضه؟ اگه میخوابیدم و نمیرفتم بالا، این سوال برای همیشه تو ذهنم میموند.
بلند شدم. قدمهام رو سخت ولی با هدف برمیداشتم. گریههای بابابزرگ به دیوارهای جمجمهام میکوبید. باید میفهمیدم. رسیدم جلوی پلهها، کلید رو زدم، چراغ روشن نشد. تا پام رو گذاشتم روی پله اول، سرما به مغز سرم شلیک شد. پام روی سنگ پلهها لیز میخورد، کف پام عرق کرده بود. پله بعدی. تاریکتر میشد. پله بعدی. تاریکتر. به پاگرد رسیدم نور کوچه از پنجره روبرویی، چند قدمی حمام رو روشن کرده بود. از نور گذشتم. صدای آب بیشتر و بیشتر میشد. چراغ حمام خاموش بود و درها بسته. چراغ رو روشن کردم. دستگیره در رو گرفتم. دندونهام رو به هم فشار دادم و در رو به سمت جلو هول دادم.
یک لگن قرمز وسط حموم افتاده بود و شیر حموم باز بود. رفتم داخل، شیر حموم رو بستم. کف پام خیس شده بود. از داخل، بیرون حموم سیاه بود. در حموم رو بستم. چراغ رو خاموش کردم. برگشتم. سایهای روی دیوار راه پله بود. یک دستش به دیوار تکیه داده بود و در دست دیگرش یک ساتور بود. دویدم سمت راه پلهها. پایم لیز خورد و زیر نور چراغ کوچه افتادم زمین. هیچ چیز به جز سیاهی مشخص نبود. نزدیک و نزدیکتر میشد. صدای قدمهاش رو که سنگین برمیداشت میشنیدم. چهرهاش روشن شد. دستش رو دیدم. خالی بود. باباجون بود.
«چیشده چرا خوردی زمین؟»
همان لبخند روی لبهاش نقش بسته بود. دستش رو به سمتم دراز کرد.
۳
هوا داشت روشن میشد و برف قطع شده بود. باید میرفتم مدرسه. باباجون خواب بود. دمپاییهای مادرجون جفت شده بود. مدرسه که رسیدم، در سرویس بهداشتی همکارم میگفت که چرا چشمات انقدر قرمز و خستس ولی من فقط به آب دستشویی نگاه میکردم.