حسام معینینویسندگی خلاق

·

۲۵ جمله برای شروع داستان؛ با ادامه و تمرین

۲۵ جمله برای شروع داستان؛ با ادامه و تمرین
در این نوشتهفهرست مطالب

چند خط می‌نویسید، پاک می‌کنید و دوباره به صفحهٔ خالی نگاه می‌کنید. اتفاق‌های داستان رو کم‌وبیش می‌دونید، اما هنوز یه جمله برای شروع داستان پیدا نکردید که دلتون بخواد ادامه‌ش بدید. گاهی هم هیچ طرحی ندارید و منتظرید همون جملهٔ اول، یه چیزی رو توی ذهنتون روشن کنه.

اینجا ۲۵ شروع پیشنهادی داریم؛ از یه جمله شروع داستان کودکانه تا نمونه‌هایی برای شروع داستان عاشقانه، معمایی و خیال‌انگیز. بعد، پنج‌تاشون رو ادامه می‌دیم تا ببینیم چطور از یه خط به صحنه می‌رسیم؛ یعنی جایی که آدم‌ها کاری می‌کنن و اتفاقی پیش میاد.

اگه دنبال مقدمه برای شروع داستان هستید، این نمونه‌ها کمک می‌کنن شروع‌های مختلف رو امتحان کنید. همهٔ جمله‌ها و ادامه‌ها برای همین تمرین نوشته شده‌اند و نقل‌قول از کتاب یا نویسنده‌ای نیستند. می‌تونید شخصیت، مکان و اتفاقشون رو عوض کنید و داستان خودتون رو بسازید.

۲۵ جمله برای شروع داستان در پنج حال‌وهوا

جمله‌ها رو که می‌خونید، ببینید بعد از کدومشون بی‌اختیار یه اتفاق دیگه به ذهنتون می‌رسه. همون می‌تونه انتخاب مناسبی برای تمرین امروزتون باشه.

جمله شروع داستان کودکانه

۱. صبح که نیما خواست کفش‌هایش را بپوشد، از لنگهٔ چپ صدای عطسه آمد.

۲. لاک‌پشت برای اولین روز مدرسه زود راه افتاده بود، اما مدرسه را اشتباهی آمده بود.

۳. رها تصمیم گرفت ابر کوچکی را که بالای تختش باران می‌بارید، به حمام ببرد.

۴. مداد زرد حاضر نبود خورشید دیگری بکشد؛ دلش می‌خواست یک بار هم موز باشد.

۵. وقتی زنگ تفریح خورد، سارا دید ساندویچش روی میز نیست و تا پنجره رد خرده‌نان مانده است.

برای نوشتن داستان کودکانه، می‌تونید از یه موقعیت آشنا مثل کفش پوشیدن یا زنگ تفریح شروع کنید و یه اتفاق تازه بهش اضافه کنید. توی این نمونه‌ها، همین تغییر کوچک به شخصیت کاری می‌ده که انجام بده.

چند شروع داستان عاشقانه

۶. برای پس دادن کلید آمده بود، اما بوی نانی که از آشپزخانه می‌آمد نگهش داشت.

۷. هر روز صندلی روبه‌روی او در اتوبوس خالی بود، تا صبحی که تصمیم گرفت دیگر نگاهش نکند.

۸. نامه‌ای که ده سال پیش جرئت فرستادنش را نداشتم، امروز با خط خودم به دستم رسید.

۹. «هنوز چایت را بدون قند می‌خوری؟» اولین چیزی بود که بعد از هفت سال از من پرسید.

۱۰. قرار بود فقط نقش نامزدش را بازی کنم، ولی مادرش آلبوم عکس‌های کودکی را آورد.

برای شروع داستان عاشقانه، از خودتون بپرسید این دو نفر همین الان چه نسبتی با هم دارن و چه چیزی گفت‌وگو رو براشون سخت می‌کنه. توی نوشتن رمان عاشقانه، همین فاصله بین چیزی که شخصیت می‌خواد و چیزی که می‌تونه به زبون بیاره، به رابطه فرصت پیش رفتن می‌ده.

جمله‌های شروع داستان معمایی

۱۱. در عکس دسته‌جمعی دیروز، مردی پشت سرم ایستاده بود که هیچ‌کدام از ما او را ندیده بودیم.

۱۲. پاکت حقوق پدرم مثل هر ماه رسید، با اینکه کارخانه سه ماه بود تعطیل شده بود.

۱۳. قفل انباری سالم بود، اما کسی تمام شیشه‌های مربا را با شیشه‌های خالی عوض کرده بود.

۱۴. درست وقتی اسم برنده را خواندند، زنی از ردیف آخر بلند شد و گفت آن آدم وجود ندارد.

۱۵. راننده پیش از آنکه آدرس بدهم، مقابل خانهٔ قدیمی مادربزرگم توقف کرد.

هر کدوم از این شروع‌ها یه چیز مشخص برای بررسی دارن: عکس، پاکت، شیشه‌ها، اسم یا آدرس. اگه قصد نوشتن رمان معمایی دارید، بهتره از همین حالا برای علت اتفاق هم چند احتمال بنویسید تا سرنخ‌های بعدی به جواب داستان ربط داشته باشن.

شروع‌های خیال‌انگیز و ترسناک

۱۶. نرگس گوشهٔ فرش را بالا زد و دید زیر آن، خیابانی باریک تا دریا ادامه دارد.

۱۷. هر بار چراغ راهرو خاموش می‌شد، صدای قدم‌ها یک پله نزدیک‌تر می‌آمد.

۱۸. سایه‌ام امروز سر چهارراه ایستاد و دیگر دنبالم نیامد.

۱۹. تلفن خانه‌ای که برق نداشت زنگ می‌زد و مادرم اصرار داشت جوابش را ندهیم.

۲۰. توی این شهر، هرکس دروغ می‌گفت یک پنجره از خانه‌اش ناپدید می‌شد.

جملهٔ شانزدهم می‌تونه به یه ماجراجویی آرام برسه؛ جملهٔ هفدهم از همون اول حس نزدیک شدن خطر رو می‌سازه. موقع ادامه دادن، جزئیاتی رو انتخاب کنید که با همین حال‌وهوا جور باشن. توی فضاسازی در داستان، صدای قدم‌ها، نور راهرو یا بوی دریا می‌تونه روی برداشتی که خواننده از صحنه داره اثر بذاره.

شروع داستان‌های روزمره و خانوادگی

۲۱. روز اسباب‌کشی، پدرم گفت آن صندلی شکسته را هم ببریم.

۲۲. مادرم برای مهمانی شش بشقاب چید؛ پنج نفر بودیم و مهمانی هم در راه نبود.

۲۳. وقتی صاحب مغازه گفت از فردا نیایم، بیشتر نگران گلدان پشت ویترین شدم.

۲۴. برادرم بعد از سه سال برگشت و اولین سؤالش این بود که چرا جای یخچال را عوض کرده‌ایم.

۲۵. پیرمرد هر پنجشنبه دو بلیت سینما می‌خرید و یکی را تا آخر فیلم توی دستش نگه می‌داشت.

اینجا می‌تونید با یه سؤال کوچک پیش برید: چرا یه صندلی شکسته باید همراه خانواده بره؟ جواب همین سؤال ممکنه کم‌کم یه رابطه یا دلخوری قدیمی رو روشن کنه.

پنج نمونه را ادامه بدهیم

تا اینجا جملهٔ اول رو داریم. برای نوشتن جملهٔ دوم، به همون چیزی توجه کنید که وارد داستان کرده‌اید. اگه از کفش صدایی اومده، شخصیت باید با اون صدا کاری بکنه. اگه کسی برای پس دادن کلید اومده، بالاخره باید تصمیم بگیره کلید رو کجا بذاره.

۱. از عطسهٔ توی کفش به یک دردسر کودکانه

شروع اول رو این‌طوری ادامه بدیم:

صبح که نیما خواست کفش‌هایش را بپوشد، از لنگهٔ چپ صدای عطسه آمد. بندش را شل کرد و توی آن را نگاه کرد. یک اژدهای سبز، به اندازهٔ انگشت کوچکش، روی کفی کفش خوابیده بود. مادر از پشت در گفت: «سرویس رسید!» نیما به کفش راست نگاه کرد؛ شاید اژدها حاضر می‌شد جابه‌جا شود.

اژدها وارد داستان شده، اما نیما هنوز باید بره مدرسه. همین کار روزمره باعث می‌شه نتونه تا شب بشینه و موجود تازه رو تماشا کنه. باید یه تصمیم بگیره و هر تصمیم می‌تونه دردسر بعدی رو بسازه: اژدها رو جا بذاره؟ با خودش ببره؟ به مادرش بگه؟

توی ادامهٔ شما، کدوم انتخاب بیشتر به شخصیت نیما می‌خوره؟ یه نیما که از دیر رسیدن می‌ترسه، ممکنه با یه نیما که عاشق غافلگیر کردن هم‌کلاسی‌هاشه، تصمیم متفاوتی بگیره.

۲. از پس دادن کلید به یک گفت‌وگوی ناتمام

در نمونهٔ ششم، بوی نان جلوی رفتن شخصیت رو گرفته. ببینیم این مکث چه اتفاقی می‌سازه:

برای پس دادن کلید آمده بود، اما بوی نانی که از آشپزخانه می‌آمد نگهش داشت. مریم کلید را روی جاکفشی گذاشت. از آشپزخانه صدای سرفه آمد و بعد آرش گفت: «باز سوزوندمش.» مریم بی‌اختیار جواب داد: «باید طبقهٔ بالای فر بذاری.» دستش را از دستگیره برداشت؛ هنوز داشت طوری حرف می‌زد که انگار قرار بود بماند.

از همین چند حرکت می‌فهمیم این دو نفر یه زندگی مشترک یا دست‌کم آشنایی نزدیکی داشته‌اند. مریم برای تحویل کلید اومده، ولی یه عادت قدیمی دوباره وسط گفت‌وگو ظاهر شده. حالا می‌تونید ببینید آرش از این فرصت استفاده می‌کنه یا با حرف بعدی، رفتن مریم رو قطعی می‌کنه.

جملهٔ «باید طبقهٔ بالای فر بذاری» دربارهٔ نانه، اما توی این موقعیت چیزی از رابطه هم نشون می‌ده. توی دیالوگ‌نویسی، توجه به موقعیت گفت‌وگو کمک می‌کنه حرف‌های معمولی هم معنای بیشتری پیدا کنن.

۳. از یک عکس عجیب به اولین بررسی

برای ادامهٔ جملهٔ یازدهم، بذارید راوی دست به کار بشه:

در عکس دسته‌جمعی دیروز، مردی پشت سرم ایستاده بود که هیچ‌کدام از ما او را ندیده بودیم. عکس را بزرگ کردم. بند کیفش از روی شانهٔ من رد شده بود و دستش روی دستهٔ چمدان پدرم بود. گوشی را جلوی پدر گرفتم. عینکش را زد، چند لحظه نگاه کرد و پرسید: «این عکس رو برای کس دیگه‌ای هم فرستادی؟»

راوی عکس رو بررسی کرده و یه ارتباط تازه دیده: مرد ناشناس به چمدان پدر دست زده. واکنش پدر هم مسیر مشخصی برای ادامه می‌ده. حالا راوی می‌تونه از پدر سؤال کنه، سراغ چمدان بره یا عکس رو به کسی نشون بده.

اگه فقط می‌نوشتیم «عکس خیلی عجیب بود و من ترسیدم»، هنوز چیز زیادی برای جلو رفتن نداشتیم. اینجا دو جزئیات قابل پیگیری داریم و می‌تونیم ببینیم شخصیت باهاشون چه می‌کنه.

۴. از خیابان زیر فرش به ورود به دنیای تازه

در نمونهٔ شانزدهم، نرگس یه خیابان پیدا کرده. ادامه می‌تونه این باشه:

نرگس گوشهٔ فرش را بالا زد و دید زیر آن، خیابانی باریک تا دریا ادامه دارد. بوی نمک توی اتاق پیچید. با انگشت به آسفالت دست زد؛ گرم بود. از انتهای خیابان، پسربچه‌ای با دوچرخه نزدیک شد و پایین پایش ترمز کرد. گفت: «بالاخره بازش کردی؛ سه روزه راه برگشت ما بسته‌ست.»

اول بوی نمک و گرمای آسفالت رو داریم؛ دو چیزی که نرگس می‌تونه حس کنه. بعد، پسربچه از یه مشکل حرف می‌زنه. حالا نرگس با کسی روبه‌رو شده که ازش انتظار کمک داره.

برای ادامه، یکی از سؤال‌ها رو انتخاب کنید: این راه چطور بسته شده؟ نرگس می‌تونه وارد خیابان بشه؟ اگه خانواده‌ش بخوان فرش رو دوباره سر جاش بندازن چه اتفاقی می‌افته؟ لازم نیست جواب همه رو توی پاراگراف بعد جا بدید. یه سؤال رو دنبال کنید و ببینید شخصیت برای جوابش چه کاری انجام می‌ده.

۵. از یک صندلی شکسته به اختلاف خانوادگی

جملهٔ بیست‌ویکم رو با یه تصمیم کوچک جلو ببریم:

روز اسباب‌کشی، پدرم گفت آن صندلی شکسته را هم ببریم. کارگر پایهٔ لقش را تکان داد و منتظر ماند. گفتم: «توی خونهٔ جدید جا نمی‌شه.» پدر نشست روی صندلی، دست‌هایش را روی زانو گذاشت و گفت: «پس فعلاً منم اینجا می‌مونم.»

پدر با نشستن، کار اسباب‌کشی رو متوقف کرده. راوی حالا باید واکنشی نشون بده: کوتاه بیاد، عصبانی بشه یا بپرسه چرا این صندلی براش مهمه. حتی می‌تونه چیزی دربارهٔ صندلی بدونه که خواننده هنوز نمی‌دونه و دلش نخواد بحثش رو باز کنه.

هنوز گذشتهٔ خانواده رو توضیح نداده‌ایم، ولی یه موقعیت داریم که می‌شه توش موند و گفت‌وگو رو ادامه داد. وقتی یه جزئیات این‌قدر سؤال می‌سازه، می‌تونه به پیدا کردن موضوع داستان هم کمک کنه؛ مثلاً دل کندن از خانه‌ای که هرکس خاطرهٔ متفاوتی ازش داره.

چطور مقدمه برای شروع داستان را به توضیح اضافه تبدیل نکنیم؟

فرض کنید قبل از ماجرای صندلی، دو پاراگراف دربارهٔ سن پدر، تعداد بچه‌ها، تاریخ خرید خانه و دلیل اسباب‌کشی بنویسیم. ممکنه بخشی از این اطلاعات به کار داستان بیاد. برای همین صحنه، خواننده فعلاً با دونستن اینکه خانواده در حال اسباب‌کشیه و پدر حاضر نیست صندلی رو جا بذاره، می‌تونه اتفاق رو دنبال کنه.

هرجا خواستید توضیحی اضافه کنید، بپرسید: «خواننده برای فهمیدن حرکت بعدی شخصیت، الان به این اطلاعات نیاز داره؟» اگه جواب روشنه، توضیح رو بیارید. مثلاً اگه راوی می‌خواد یادگاری مادر رو دور بندازه، نسبت مادر با اون وسیله ممکنه برای فهمیدن رفتار پدر ضروری باشه.

همین‌جا فرق جملهٔ اول با فصل اول هم معلوم می‌شه. یه جمله می‌تونه ما رو وارد موقعیت کنه؛ برای شروع یک رمان باید ببینید در ادامهٔ فصل چه شناختی از شخصیت و زندگی‌اش پیدا می‌کنیم و چه اتفاقی مسیرش رو تغییر می‌ده.

نکتهٔ تمرین: جملهٔ اول رو فعلاً قابل تغییر بدونید. یه صحنه بنویسید و بعد برگردید ببینید کدوم جمله بهتر از همه خواننده رو وارد ماجرایی می‌کنه که ساخته‌اید.

تمرین: یک شروع کلی را در سه شکل بازنویسی کنید

این جمله رو در نظر بگیرید:

یک روز صبح از خواب بیدار شدم و فهمیدم اتفاق عجیبی افتاده است.

راوی هنوز نگفته چه چیزی دیده یا شنیده. بیاید همون اتفاق رو وارد جمله کنیم و سه مسیر متفاوت بسازیم:

  • روزمره: صبح که بیدار شدم، پدرم داشت لباس مدرسه‌ام را اتو می‌کرد؛ تا آن روز هیچ‌وقت این کار را نکرده بود.
  • معمایی: صبح که بیدار شدم، کلید خانه از داخل قفل بود و چمدان هم‌اتاقی‌ام ناپدید شده بود.
  • خیال‌انگیز: صبح که بیدار شدم، باران فقط روی تخت من می‌بارید.

در هر نسخه یه اتفاق مشخص داریم و می‌تونیم واکنش راوی رو بنویسیم. حالا شما هم برای یه شروع کلی، سه نسخه بسازید. یکی رو انتخاب کنید و در حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ کلمه ادامه‌ش بدید. این تعداد کلمه فقط محدودهٔ همین تمرینه؛ به‌اندازه‌ای که فرصت کنید از جملهٔ اول عبور کنید و یه اتفاق رو جلو ببرید.

بعد از نوشتن، متن رو بخونید و این سه مورد رو بررسی کنید:

  • معلومه شخصیت چه چیزی دیده، شنیده یا فهمیده؟
  • در واکنش به اون اتفاق، کاری انجام می‌ده یا تصمیمی می‌گیره؟
  • آخر این تکه، چیزی نسبت به اولش تغییر کرده یا سؤال مشخصی برای ادامه داریم؟

اگه به جمله‌ای رسیدید که نمی‌دونید چطور ادامه‌ش بدید، واکنش شخصیت رو عوض کنید. شاید به‌جای پنهان کردن اتفاق، درباره‌ش سؤال بپرسه؛ شاید به‌جای فرار، یه قدم نزدیک‌تر بره.

وقتی صحنهٔ اول شکل گرفت، می‌تونید با دنبال کردن مراحل داستان‌نویسی اتفاق‌های بعدی رو مرتب کنید و به پیش‌نویس برسید. فعلاً یکی از این ۲۵ جمله برای شروع داستان رو انتخاب کنید و بنویسید شخصیت در لحظهٔ بعد چه کار می‌کنه.

منابع نگارش این مقاله

  1. جملهٔ اول داستانکن فالت · BBC MaestroThe first line
  2. شروع داستان با یک جملهٔ قویلی چایلد · BBC MaestroHitching a ride on a strong first sentence
  3. نقش تعلیق در ادامه دادن داستاندانشگاه آزاد بریتانیا · The Open University · OpenLearnStart writing fiction — 3.4 A note on suspense
  4. چطور نوشتن رمان را شروع کنیم؟Kezia Newson · Penguin BooksHow to start writing a novel

گفت‌وگو درباره‌ی این نوشته

ارسال دیدگاه

Your email address will not be published. Required fields are marked *

بازگشت به نوشته‌ها

نویسندگی خلاق · پادکست

برای شنیدن

چطور اتفاقات غیرمنتظره بزرگ‌ترین داستان‌های شما رو می‌سازن؟

در میان کلمه‌ها

چه می‌خواهید بخوانید؟

یا از یک موضوع شروع کنید

نصب وبلاگ حسام معینی

با اضافه کردن وبلاگ به دستگاه‌تون، برای خواندن مقاله‌ها راحت‌تر برمی‌گردید.