حسام معینینویسندگی خلاق

·

داستان کوتاه با زاویه دید اول شخص؛ ۳ روایت

داستان کوتاه با زاویه دید اول شخص؛ ۳ روایت
در این نوشتهفهرست مطالب

وقتی یک داستان کوتاه با زاویه دید اول شخص می‌خونیم، ماجرا رو از راه تجربهٔ یک نفر می‌فهمیم. همون اتفاق رو می‌شه از بیرون، نزدیک به ذهن یک شخصیت یا با دسترسی به چند ذهن روایت کرد. رخدادها ثابت می‌مونن، اما چیزی که می‌دونیم و زمانی که می‌فهمیمش عوض می‌شه.

اینجا یک نمونه داستان اول شخص رو با دو نسخهٔ دیگه مقایسه می‌کنیم: یک داستان با زاویه دید سوم شخص محدود و یک داستان دانای کل. هر سه متن، روایت کامل و تألیفیِ یک موقعیت‌اند. بعد از خوندنشون می‌بینیم تغییر راوی چطور روی برداشت ما از رابطهٔ دو آدم اثر می‌ذاره.

موقعیت مشترک سه داستان

مانی بعد از ماه‌ها به خانهٔ قدیمی مادرش میاد تا کلید رو به خواهرش، رعنا، تحویل بده. خیال می‌کنه رعنا می‌خواد خانه رو بفروشه. رعنا در واقع می‌خواد فعلاً اتاقی رو برای کار خودش آماده کنه و امیدوار بوده مانی برای تعمیر پنجره کمکش کنه.

این اطلاعات رو اینجا می‌دونیم تا موقع مقایسه گیج نشیم. اما داخل داستان‌ها، ترتیب آشکار شدنشون فرق می‌کنه. قرار نیست سه بار دقیقاً همون جمله‌ها رو با ضمیر تازه بخونیم.

روایت اول: کلید، از زبان مانی

کلید را تا جلوی در در مشتم نگه داشته بودم. وقتی رعنا در را باز کرد، جای دندانه‌هایش روی کف دستم مانده بود. گفت: «بالاخره اومدی.»

گفتم: «کلید رو آوردم.»

کنار رفتم که همان‌جا بگیرد، اما رفت توی خانه. دنبالش رفتم. پردهٔ اتاق مادر باز بود و زیر پنجره یک سطل رنگ گذاشته بود. لابد می‌خواست خانه را قبل از فروش مرتب کند. از وقتی گفته بود برای خانه تصمیمی گرفته، همین تصویر در ذهنم مانده بود: غریبه‌ای که با کفش وارد اتاق‌ها می‌شود و دربارهٔ قیمت دیوارها حرف می‌زند.

رعنا دو لیوان چای آورد. کلید را کنار یکی گذاشتم. پرسیدم: «کی میان ببینن؟»

گفت: «کی؟»

«خریدارها.»

لیوان دوم هنوز در دستش بود. آن را آرام روی میز گذاشت. «من گفتم می‌خوام بفروشم؟»

به سطل رنگ اشاره کردم. رعنا به پنجره نگاه کرد و خندید؛ کوتاه، بی‌صدا. «می‌خوام اینجا کار کنم. اتاق خودم جا نداره.»

گفتم: «پس چرا گفتی کلیدت رو بیار؟»

«گفتم با خودت بیار که اگه من بیرون بودم معطل نشی. می‌خواستم کمکم کنی این پنجره رو درست کنیم.»

دستم را روی میز گذاشتم. رد کلید کمرنگ شده بود. رعنا گفت: «اگه عجله داری، یه روز دیگه.»

قرار خاصی نداشتم. با این حال چند ثانیه طول کشید تا بگویم: «پیچ‌گوشتی همون کشوی پایینه؟»

رعنا سر تکان داد. کشو را باز کردم. ابزار هنوز در جعبهٔ آبی بود. کلید را از کنار لیوان برداشتم و دوباره به دسته‌کلیدم انداختم. بعد جعبه را زیر پنجره بردم.

در این نسخه، حدس مانی رو از نزدیک تجربه می‌کنیم. «لابد» علامت مهمی‌ه؛ فروش خانه، دانستهٔ او نیست. خواننده می‌تونه حدسش رو باور کنه یا بهش شک داشته باشه. اما راوی حق نداره ناگهان بگه رعنا در دلش چه فکری می‌کرد، مگر اینکه بعداً از راهی فهمیده باشه و اون راه در متن روشن باشه.

روایت دوم: سوم‌شخص محدود به مانی

مانی کلید را در مشت داشت. رعنا که در را باز کرد، دستش را جلو برد، اما خواهرش فقط گفت: «بالاخره اومدی» و به داخل برگشت. مانی پشت سرش وارد شد.

زیر پنجرهٔ اتاق مادر، سطل رنگ بود. پرده را جمع کرده بودند و جای روشن قاب قدیمی روی دیوار مانده بود. مانی همان‌جا ایستاد. پس قرار بود همه‌چیز برای بازدید خریدارها آماده شود. رعنا گفته بود برای خانه تصمیمی گرفته؛ مانی بقیهٔ جمله را خودش کامل کرده بود.

رعنا با دو لیوان چای برگشت. مانی کلید را روی میز گذاشت و پرسید: «کی میان ببینن؟»

«کی؟»

«خریدارها.»

رعنا لیوان را آهسته پایین آورد. «من گفتم می‌خوام بفروشم؟»

مانی به سطل اشاره کرد. منتظر توضیحی دربارهٔ قیمت و بنگاه بود. رعنا گفت: «می‌خوام اینجا کار کنم. اتاق خودم جا نداره.»

مانی سرش را کمی بالا آورد. «پس چرا گفتی کلیدت رو بیار؟»

«گفتم با خودت بیار که اگه بیرون بودم معطل نشی. پنجره رو هم می‌خواستم با هم درست کنیم.»

از شکاف پنجره، پرده تکان خورد. مانی به کف دستش نگاه کرد؛ جای کلید هنوز پیدا بود. می‌توانست بگوید عجله دارد و از خانه بیرون برود. رعنا حتی راهش را باز کرد: «اگه وقت نداری، یه روز دیگه.»

اما مانی پرسید: «پیچ‌گوشتی همون کشوی پایینه؟»

رعنا سر تکان داد. مانی جعبهٔ آبی را بیرون آورد، کلید را به دسته‌کلیدش برگرداند و زیر پنجره نشست. پیچ بالایی زنگ زده بود. جعبه را باز کرد و دنبال سری مناسب گشت.

اینجا «من» تبدیل به «مانی» شده، ولی تفاوت فقط ضمیر نیست. راوی می‌تونه رفتار مانی رو کمی از بیرون قاب بگیره و در عین حال به فکرش نزدیک بمونه. دربارهٔ رعنا هنوز از حرف و حرکتش خبر داریم؛ راوی وارد ذهنش نشده.

یکی از خطاهای زاویه دید سوم‌شخص اینه که متن بدون انتخاب روشن، از ذهن یک نفر به ذهن نفر بعد بپره. در روایت محدود، اگر می‌خوایم احساس رعنا رو نشان بدیم، می‌تونیم از مکث یا لحنش استفاده کنیم، اما نتیجه‌گیری مانی باید همچنان به‌عنوان برداشت او شناخته بشه.

روایت سوم: دانای کل

مانی کلید را در مشت نگه داشته بود و فکر می‌کرد برای آخرین بار از این در می‌گذرد. رعنا پشت در، صدای قدم‌های او را شنید و امیدوار شد پیش از عصر بتوانند پنجره را تعمیر کنند. هیچ‌کدام نمی‌دانست دیگری با چه انتظاری به این دیدار آمده است.

رعنا در را باز کرد. «بالاخره اومدی.»

مانی گفت: «کلید رو آوردم.»

رعنا به آشپزخانه رفت تا چای بیاورد. از اینکه برادرش این بار نیامدنش را به یک پیام کوتاه تبدیل نکرده بود، خوشحال بود.

مانی در آستانهٔ اتاق مادر ایستاد. سطل رنگ را که دید، تصور فروش خانه در ذهنش محکم‌تر شد. او پیام خواهرش را نیمه‌کاره به یاد می‌آورد؛ رعنا مطمئن بود منظورش را روشن گفته است.

کلید کنار لیوان چای افتاد. مانی پرسید: «کی میان ببینن؟»

رعنا گفت: «کی؟»

«خریدارها.»

رعنا لیوان دوم را آرام گذاشت تا چای نریزد. حالا تازه می‌فهمید چرا مانی از دم در دستش را جلو آورده بود. گفت: «من گفتم می‌خوام بفروشم؟ می‌خوام اینجا کار کنم. اتاق خودم جا نداره.»

مانی به پنجره نگاه کرد. پرسید: «پس کلید رو برای چی خواستی؟»

«که اگه من بیرون بودم معطل نشی. می‌خواستم پنجره رو با هم درست کنیم.»

رعنا دلش می‌خواست بپرسد چرا او همیشه بقیهٔ حرف را از خودش می‌سازد، اما گفت: «اگه عجله داری، یه روز دیگه.» مانی از فرصتی که برای رفتن پیدا کرده بود، استفاده نکرد. پرسید: «پیچ‌گوشتی همون کشوی پایینه؟»

چند دقیقه بعد، جعبهٔ آبی زیر پنجره باز بود. رعنا چهارپایه را نگه داشت و مانی پیچ زنگ‌زده را امتحان کرد. کلید دوباره به دسته‌کلیدش برگشته بود. پنجره هنوز درست نشده بود، اما دست‌کم حالا هر دو می‌دانستند قرار است چه کاری انجام دهند.

در نسخهٔ دانای کل، سوءتفاهم از اول برای خواننده روشنه. کشش داستان کمتر از جنس «واقعاً چه خبره؟» و بیشتر از جنس «این دو کی متوجه می‌شن؟» می‌شه. راوی به ذهن هر دو دسترسی داره، اما ورودها رو با بندهای مشخص و یک صدای روایی ثابت تنظیم کرده.

جدول مقایسهٔ سه روایت

در نمایشگر کوچک، جدول را به چپ و راست بکشید.
روایتچه اطلاعاتی داریم؟نزدیکی عاطفی در این نمونه
اول‌شخصدیده‌ها، فکرها و حدس‌های مانینزدیک به زبان و توجیه‌های خود او
سوم‌شخص محدودذهن مانی و رفتار قابل مشاهدهٔ دیگراننزدیک به مانی، با امکان نگاه بیرونی بیشتر
دانای کلفکر و انتظار هر دو شخصیتتقسیم توجه بین دو سوی سوءتفاهم

این اثرها قانون همیشگی نیستن. اول‌شخص می‌تونه سرد و دور نوشته بشه و سوم‌شخص می‌تونه بسیار صمیمی باشه. در انتخاب انواع زاویه دید، علاوه بر ضمیر باید به محدودهٔ آگاهی و زبان روایت توجه کنیم.

همچنین هیچ نسخه‌ای خودبه‌خود شخصیت‌پردازی بهتری نداره. اول‌شخص فرصت می‌ده مانی خودش رو ناخواسته لو بده؛ دانای کل فرصت می‌ده نیت رعنا رو هم ببینیم. اینکه کدوم به کار میاد، به تجربه‌ای بستگی داره که می‌خوایم برای خواننده بسازیم.

تمرین تغییر راوی، با پاسخ پیشنهادی

این جمله رو برای روایت اول‌شخص مانی بازنویسی کنید، بدون اینکه مانی ذهن خواهرش رو بخونه: «رعنا از اینکه مانی می‌خواست زود برود ناراحت شد.»

یک پاسخ ممکن:

رعنا دستش را از روی جعبه برداشت. گفت: «اگه عجله داری، یه روز دیگه.» نمی‌دانستم دلخور شده یا فقط می‌خواست راحت باشم.

اینجا رفتار و دیالوگ رو می‌بینیم و ابهام رو نگه می‌داریم. جواب دیگری هم ممکنه، اما جملهٔ «فهمیدم چقدر ناراحت شده» بدون نشانه یا توضیح، فقط ادعای دانستن رو جای ذهن‌خوانی می‌ذاره.

نکتهٔ تمرین: حالا نسخهٔ چهارمی از همین رویداد بنویسید: اول‌شخص از زبان رعنا. او از اول می‌دونه قصد فروش نداره، پس سؤال و انتظار اصلی داستان باید متناسب با دانسته‌های او عوض بشه.

برای بازبینی متن خودتون، زیر هر جمله‌ای که فکر یا احساس کسی رو گزارش می‌کنه خط بکشید. بعد بپرسید راوی از چه راهی این رو می‌دونه. همین سؤال ساده، خیلی از لغزش‌های زاویه دید رو پیش از انتشار آشکار می‌کنه.

منابع نگارش این مقاله

  1. زاویه دید و دامنهٔ اطلاعات راویمرکز نگارش · Del Mar CollegePoint of View
  2. اصول زاویه دید، شخصیت و کشمکشWriting Commons · Writing CommonsFour Basic Principles in Writing Fiction

گفت‌وگو درباره‌ی این نوشته

ارسال دیدگاه

Your email address will not be published. Required fields are marked *

بازگشت به نوشته‌ها

نویسندگی خلاق · پادکست

برای شنیدن

چطور اتفاقات غیرمنتظره بزرگ‌ترین داستان‌های شما رو می‌سازن؟

در میان کلمه‌ها

چه می‌خواهید بخوانید؟

یا از یک موضوع شروع کنید

نصب وبلاگ حسام معینی

با اضافه کردن وبلاگ به دستگاه‌تون، برای خواندن مقاله‌ها راحت‌تر برمی‌گردید.