شخصیتتون میخواد خواهرش چند دقیقه بیشتر پیشش بمونه. مینویسید: «نرو، حوصلهٔ تنها موندن ندارم.» خواستهاش روشنه، اما وقتی دوباره صحنه رو میخونید، میبینید این آدم تا همین چند خط قبل اصرار داشته که حالش خوبه و به کمک کسی احتیاج نداره. چطور ممکنه درخواست موندن رو مطرح کنه و هنوز نخواد نگرانیاش رو به زبون بیاره؟ زیرمتن در دیالوگ از همین فاصله به کارمون میآد؛ چیزی گفته میشه و از موقعیت میفهمیم خواسته یا احساس دیگهای هم پشتشه.
به این معنای ناگفته، ساب تکست هم میگن. قرار نیست برای ساختنش حرفهای عجیب توی دهان شخصیت بذاریم. گاهی همون «چای میخوری؟» کار رو انجام میده، به شرطی که بدونیم چه کسی، در چه لحظهای و با چه امیدی این سؤال رو میپرسه.
بیاید یه گفتوگوی ساده رو کمکم تغییر بدیم و ببینیم دیالوگ غیرمستقیم چطور قابل فهم میشه. بعد هم موقعیت رو عوض میکنیم تا چند نمونه زیرمتن رو با هم مقایسه کنیم. همهٔ تکههای داستانی این آموزش تألیفیاند.
اول ببینیم شخصیت چه حرفی رو نمیتونه راحت بگه
رضا امروز وسایلش رو از شرکتی که تعطیل شده آورده خونه. نسترن، خواهرش، براش شام آورده و حالا میخواد بره. رضا از عصر هر بار که نسترن دربارهٔ کار پرسیده، گفته فردا یه فکری میکنه. فعلاً میتونیم گفتوگوشون رو اینطور بنویسیم:
نسترن کیفش را برداشت. «من دیگه برم.»
رضا گفت: «نرو. از صبح دارم به این فکر میکنم که حالا باید چیکار کنم. نمیخوام تنها بمونم.»
«باشه، پیشت میمونم.»
این حرفها روشنن و ممکنه در یه رابطهٔ صمیمی کاملاً طبیعی باشن. اما برای رضایی که داریم میسازیم، یه چیزی کم داریم. او از عصر سعی کرده نشون بده مسئله رو خودش حل میکنه. اگه الان بهراحتی همهچیز رو بگه، باید بفهمیم چی باعث شده از اون حالت بیرون بیاد. در این نسخه هنوز چنین اتفاقی نداریم.
پس پیش از تغییر جملهها، دو چیز رو برای خودمون روشن کنیم: رضا دلش میخواد نسترن بمونه، ولی نمیخواد خواهرش فکر کنه باید مراقبش باشه. همین دو خواسته میتونن همزمان وجود داشته باشن. شاید کمک لازم داشته باشیم و از پذیرفتن اینکه کمک لازم داریم خوشمون نیاد.
وقتی دنبال ساختن شخصیت چندوجهی هستیم، چنین کششی به کارمون میآد. رضا لازم نیست یه صفت عجیب یا راز بزرگ داشته باشه؛ همین که بخواد نسترن رو نگه داره و در عین حال نیازش رو پنهان کنه، روی انتخاب کلمههاش اثر میذاره.
برای یادداشت خودمون مینویسیم: «بمون، ولی نذار مجبور بشم ازت بخوام.» این جمله فعلاً راهنمای ماست. لازم نیست عینش رو وارد دهان رضا کنیم.
جمله رو غیرمستقیم کردیم؛ چرا هنوز کافی نیست؟
به جای اون توضیح بلند، رضا میتونه دربارهٔ کار حرف بزنه. سؤال نسترن رو هم به چیزی وصل کنیم که موقع رفتن واقعاً ممکنه بپرسه:
نسترن کنار در ایستاد. «چراغ رو خاموش کنم؟»
رضا گفت: «هنوز کار دارم.»
«باشه. میذارمش روشن.»
فعلاً فقط میفهمیم رضا میخواد چراغ روشن بمونه. شاید واقعاً مشغول فرستادن رزومه باشه. اینکه ما در یادداشت خودمون نوشتهایم «نذار تنها بمونم»، هنوز چیزی به خواننده نمیده.
یه جزئیات اضافه کنیم: لپتاپ رضا بستهست. حالا بین «هنوز کار دارم» و چیزی که میبینیم فاصله افتاده. با این حال، لپتاپ بسته هم بهتنهایی ثابت نمیکنه که رضا دنبال همراهیه. ممکنه بخواد تازه شروع کنه یا کارش اصلاً با لپتاپ نباشه.
برای روشنتر شدن خواستهاش، بهتره ببینیم بعد از جواب نسترن چه کار میکنه. اگه نسترن بره و رضا لپتاپ رو باز کنه، یه برداشت داریم. اگه درست وقتی دست خواهرش روی دستگیره میره، حرف تازهای پیش بکشه، احتمال دیگهای پیدا میکنیم. زیرمتن رو از کنار هم گذاشتن نشونهها میفهمیم؛ یه حرکت بهتنهایی قرار نیست همهٔ معنا رو حمل کنه.
نمونه زیرمتن؛ گفتوگو رو تا آخر بخونیم
با همین تصمیمها، صحنه رو کمی ادامه بدیم:
نسترن ظرف خالی غذا را در کیفش گذاشت. کارتن وسایل شرکت هنوز وسط میز بود. رضا ظهر آن را آورده بود و از آن موقع فقط لیوانش را بیرون گذاشته بود؛ همان لیوانی که اسمش روی آن چاپ شده بود.
نسترن لیوان را برداشت. «اینو ببرم آشپزخونه؟»
رضا لیوان را از دستش گرفت. «خودم میبرم. تو برو، دیرت میشه.»
خواهرش کیف را روی شانه انداخت و کنار در ایستاد. «چراغ رو خاموش کنم؟»
«هنوز کار دارم.»
نسترن به لپتاپ بسته نگاه کرد. «باشه. میذارمش روشن.»
دستش به دستگیره رسیده بود که رضا پرسید: «چای نخوردی؟»
«با شام خوردم.»
«اون که یخ کرده بود.»
نسترن دستش را از دستگیره برداشت. رضا لیوانش را کنار کتری گذاشته بود و از کابینت یک استکان دیگر بیرون میآورد.
نسترن گفت: «فقط کمرنگ باشه.»
رضا قوری را برداشت. خواهرش کیف را کنار صندلی گذاشت و کارتن را کمی عقب برد تا برای دو استکان جا باز شود.
پرسید: «این همه وسیله توی کشوت جا میشد؟»
«نصفش مال کشوی بغل بود. صاحبش دیروز نیومد.»
نسترن خودکار آبی را از لبهٔ کارتن برداشت. «پس اینو قاطی وسایل خودت نذار.»
رضا به خودکار نگاه کرد. «فردا باید بهش زنگ بزنم.»
قوری را روی کتری گذاشت و برای اولین بار آن شب، روبهروی خواهرش نشست.
رضا هنوز نگفته «بمون». حتی اول صحنه خواهرش رو به رفتن تشویق کرده. ولی وقتی رفتن جدی میشه، سؤال چای رو پیش میکشه. جواب نسترن هم راه سادهٔ ادامه رو میبنده: چای خورده. رضا با «اون که یخ کرده بود» یه دلیل تازه پیدا میکنه تا گفتوگو تموم نشه.
استکان دوم این تلاش رو ادامه میده. اگر فقط برای خودش چای میریخت، دعوت نسترن هنوز اینقدر روشن نبود. از اون طرف، نسترن به جای اینکه بپرسه «پس چرا میگی برم؟»، دربارهٔ رنگ چای حرف میزنه و کیفش رو زمین میذاره. میبینیم که دعوت رو پذیرفته، بدون اینکه رضا مجبور بشه حرف اولش رو پس بگیره.
آخر صحنه هم قرار نیست مشکل کار رضا حل بشه. تغییر کوچیکتری رخ داده: کسی که حرف دربارهٔ شرکت رو عقب میانداخت، حالا کنار خواهرش دربارهٔ یکی از همکارها حرف میزنه. موندن نسترن به یه گفتوگوی تازه راه داده و صحنه از همون جایی که شروع شده، کمی جلوتر رفته.
جواب نفر دوم هم بخشی از زیرمتنه
اگه فقط به جملهٔ رضا نگاه کنیم، ممکنه از نقش نسترن غافل بشیم. «فقط کمرنگ باشه» در ظاهر سفارش چایه، اما در این موقعیت قبول کردن موندنه. همین جواب به رضا فرصت میده بدون توضیح بیشتر چای بریزه.
یه جواب دیگه امتحان کنیم. نسترن به جای اون جمله میگه:
«نه، دیگه واقعاً باید برم. فردا زنگ میزنم.»
حالا رضا باید تصمیم تازهای بگیره. از خواستهاش بگذره؟ بهانهٔ دیگهای پیدا کنه؟ بالاخره مستقیم بگه که دوست داره نسترن بمونه؟ جواب خواهرش مسیر صحنه رو عوض میکنه، حتی اگه ما هنوز جملههای رضا رو دست نزده باشیم.
در دیالوگنویسی، خوبه بعد از نوشتن هر جواب ببینیم چه کاری برای نفر مقابل ممکن یا سخت شده. اینطوری گفتوگو فقط دو نوبت حرف زدن نیست. یکی راهی باز میکنه، دیگری قبول میکنه یا میبنده و حرف بعدی از همین برخورد درمیآد.
ممکنه نسترن اصلاً دعوت پنهان رو نفهمه. اگر بره، خواننده همچنان میتونه از تلاش رضا برای چای ریختن بفهمه که دلش میخواسته خواهرش بمونه. لازم نیست شخصیتها و خواننده همیشه به یک اندازه از ماجرا خبر داشته باشن.
یک سؤال دربارهٔ چراغ، سه معنای متفاوت
در صحنهٔ رضا، روشن موندن چراغ مقدمهای شد برای عقب انداختن رفتن. خود جملهٔ «چراغ رو خاموش کنم؟» این معنا رو بهتنهایی نداره. برای دیدن این تفاوت، همون سؤال رو در دو موقعیت دیگه بذاریم.
وقتی موندن، شکل مراقبت از حسابها رو میگیره
فرض کنید دو همکار باید رسیدهای روز رو تطبیق بدن. یکی گفته کار تموم شده، اما دیگری رسیدی دیده که هنوز وارد دفتر نشده:
امیر با دیدن رسید، دفتر را بست. همکارش کنار کلید برق ایستاده بود.
پرسید: «چراغ رو خاموش کنم؟»
امیر دستش را روی دفتر نگه داشت. «نه، هنوز کار دارم.»
«باشه. میذارمش روشن.»
همکارش رسید را روی میز گذاشت و صندلی را جلو کشید. «شمارهش رو بگو، منم توی نسخهٔ خودم بنویسم.»
اینجا موندنِ نفر دوم میتونه یعنی «میخوام ببینم با این رسید چه کار میکنی». برای این برداشت، فقط دست امیر روی دفتر رو نداریم؛ رسید ثبتنشده، بستن دفتر و درخواست شماره هم کنار هم قرار گرفتهاند.
هنوز نمیتونیم از این تکه نتیجه بگیریم امیر دزدی کرده. شاید اشتباهی رو پنهان میکنه یا از بازخواست میترسه. چیزی که روشنتر شده، بیاعتمادی همکارشه. دقیق بودن در همین مرز مهمه: از متن به اندازهٔ نشونههایی که داریم نتیجه بگیریم.
وقتی کمک کردن، راهی برای نزدیک شدن میشه
این بار دو خواهر رو در نظر بگیرید. سارا گلدان خواهرش رو شکسته و بعد از بحث گفته: «یه گلدون بود دیگه!» حالا خواهرش داره خاکها رو جمع میکنه:
سارا تا در رفت. «چراغ رو خاموش کنم؟»
خواهرش دستمال را روی زمین کشید. «هنوز کار دارم.»
«باشه. میذارمش روشن.»
سارا برگشت و خاکانداز را کنار دست او گذاشت. «اون تیکهٔ بزرگه رو نگه دار. شاید بشه چسبوندش.»
خواهرش تکهٔ گلدان را برداشت. «چسبش توی کشوی پایینه.»
سارا اول گفته بود شکستن گلدان اهمیتی نداره. حالا برای تعمیرش قدم برداشته. خواهرش هم با گفتن جای چسب، به این همکاری راه داده. این حرکت میتونه شروع آشتی باشه، ولی هنوز معلوم نیست دلخوری تموم شده یا عذرخواهی دیگری لازم دارن.
در هر سه موقعیت، روشن موندن چراغ یه اتفاق معمولیه. معنای رابطه از چیزهای اطرافش درمیآد: چای ریختن، بررسی رسید یا آوردن چسب. برای ساختن ساب تکست لازم نیست هر شیء رو به نماد تبدیل کنیم؛ کافیه آدمها با اون شیء کاری کنن که به خواستهشون مربوط باشه.
چقدر از ماجرا رو بگیم که خواننده گم نشه؟
برگردیم به رضا. اگر کارتن شرکت، لپتاپ بسته و تلاشش برای نگه داشتن نسترن رو حذف کنیم و فقط سه جمله دربارهٔ چراغ بمونه، خواننده اطلاعات کافی برای فهمیدن نیاز او نداره. ممکنه معنایی حدس بزنه، ولی حدسش تکیهگاه محکمی در متن پیدا نمیکنه.
برای بازبینی این بخش، از خودتون بپرسید: خواننده چه چیزی میدونه که کمکش میکنه از حرف ظاهری جلوتر بره؟ در نمونهٔ ما، میدونه امروز کار رضا تموم شده و وسایل شرکت رو آورده خونه. بعد میبینه رضا میگه برو، اما به محض رسیدن نسترن به در، براش کاری پیدا میکنه. این دو دسته اطلاعات همدیگه رو کامل میکنن.
قرار هم نیست هر خواننده دقیقاً به جملهٔ یادداشت ما برسه. یکی ممکنه فکر کنه رضا میخواد حرف بزنه؛ دیگری احساس کنه فقط همراهی میخواد. هر دو برداشت میتونن با این صحنه جور باشن. لازم نیست برای یکی کردن همهٔ برداشتها، احساس رضا رو با یه توضیح قطعی اعلام کنیم.
نکتهٔ تمرین: اگر خواننده منظورتون رو نگرفت، اول دنبال نشونهٔ جاافتاده بگردید. شاید لازم باشه معلوم کنید قبل از گفتوگو چه اتفاقی افتاده، یا واکنش نفر دوم رو کمی روشنتر بنویسید. اضافه کردن چند «نگاه معنادار» معمولاً اطلاعات گمشده رو جبران نمیکنه.
گاهی هم زیرمتن به یه جملهٔ پنهانِ دقیق خلاصه نمیشه. ممکنه در طول مکالمه فقط حس کنیم کسی دلخوره، خودش رو کنار میکشه یا مدام میخواد تأیید بگیره. نوشتن خواسته در یک جمله، برای طراحی تمرین مفیده؛ قرار نیست همهٔ احساسهای آدم رو به همان یک جمله محدود کنیم.
کجا داریم معنای دیالوگ رو دوباره توضیح میدیم؟
فرض کنید بعد از «اون که یخ کرده بود» این جمله رو اضافه کنیم:
رضا این حرف را زد تا خواهرش بیشتر بماند، چون نمیخواست تنها باشد.
این توضیح ممکنه در روایت دیگری لازم باشه؛ مثلاً وقتی میخوایم با فاصلهٔ بیشتری ماجرا رو تعریف کنیم. اما در صحنهای که همین الان ساختیم، تلاش رضا رو دیدهایم و چند خط بعد استکان دوم رو هم میبینیم. توضیح تازه، همون برداشت رو دوباره تحویل میده.
یکی از اشتباهات دیالوگنویسی اینه که از ترس فهمیده نشدن، بعد از هر حرف منظور شخصیت رو باز کنیم. برای امتحان، اون توضیح رو موقتاً بردارید و صحنه رو بخونید. اگر هنوز رابطهٔ حرف و رفتار روشنه، شاید حذفش به خواننده فرصت بده خودش به نتیجه برسه.
در عوض، حرکتهای مفید رو صرفاً برای کوتاهتر شدن متن حذف نکنید. پایین گذاشتن کیف نسترن یه تصمیم رو نشون میده. اما اگر بین هر دو جمله بنویسیم رضا لبش رو گزید، به پنجره نگاه کرد، انگشتهاش رو به هم فشرد و آه کشید، ممکنه گفتوگو زیر این همه حرکت متوقف بشه.
معیار اینه که با حذف هر حرکت، چه چیزی از دست میره. بدون استکان دوم، دعوت رضا کمرنگتر میشه. بدون رنگ پرده، در همین نسخه چیز مهمی از خواستهٔ او کم نمیشه. معنای رفتار رو هم از موقعیت بگیرید؛ نگاه نکردن به چشم دیگری همیشه نشانهٔ دروغ نیست.
اگر شخصیت بالاخره مستقیم حرف بزنه چی؟
میتونیم پایان دیگهای برای همین صحنه بسازیم. نسترن چای رو قبول نمیکنه و رضا این بار میگه:
«نسترن، میشه یه کم بمونی؟»
این جمله زیرمتن قبلی رو خراب نمیکنه. بعد از چند تلاش غیرمستقیم، میتونه نشون بده رضا بالاخره درخواستش رو به زبون آورده. حالا خواننده میدونه گفتن همین جملهٔ ساده چقدر برای او سخت بوده.
پس دیالوگ غیرمستقیم رو به همهٔ لحظهها تحمیل نکنید. اگر نسترن ساعت حرکت اتوبوس رو میپرسه، ممکنه فقط ساعت رو بخواد. انتخاب شما به همون رابطه و لحظه بستگی داره. جایی که شخصیت چیزی رو پنهان میکنه، ازش خجالت میکشه یا هنوز نمیتونه نامش رو بگه، برای کار روی زیرمتن جای مناسبیه.
تمرین: دو نفر دربارهٔ شام حرف میزنن
این موقعیت رو بردارید: دو همخانه قبلاً قرار گذاشتهاند تا آخر ماه با هم زندگی کنن. یکی امروز اتاق تازهای پیدا کرده، اما هنوز به دیگری نگفته. نفر دوم از دیدن کارتنهای بسته حدس زده که رفتن نزدیکه؛ دلخوره که چرا از قبل باهاش حرف نزدهاند، ولی فعلاً سؤالش رو دربارهٔ شام میپرسه.
یه صحنهٔ ۱۵۰ تا ۲۵۰ کلمهای بنویسید که با این سؤال شروع بشه: «برای شام چند نفر حساب کنم؟» پیش از نوشتن، فقط برای خودتون مشخص کنید هر نفر از این مکالمه چی میخواد و چرا مستقیم نمیگه. در این دور تمرین، عبارت «از دستت ناراحتم» رو به کار نبرید.
برای شروع، یه امکان اینه:
مینا دو بشقاب از آبچکان برداشت. کنار در، سه کارتن چسبخورده بود.
پرسید: «برای شام چند نفر حساب کنم؟»
سحر نوارچسب را زیر لبهٔ کارتن گذاشت. «همون دو نفر دیگه.»
«گفتم شاید امروز برنامهت عوض شده باشه.»
«امشب که اینجام.»
مینا یکی از بشقابها را روی میز گذاشت. «برای فردا هم خرید کنم؟»
توی این شروع، مینا از شام به خرید فردا میرسه؛ داره سعی میکنه زمان رفتن رو بفهمه. جواب «امشب که اینجام» هم فقط امشب رو تضمین میکنه و سؤال روز بعد رو باز میذاره. هنوز لازم داریم ببینیم سحر با سؤال دوم چه کار میکنه. پاسخ بعدی رو شما بنویسید و صحنه رو به یه تغییر برسونید؛ شاید بالاخره روز رفتن رو بگه، شاید هم مینا تصمیم بگیره فقط برای خودش خرید کنه.
بعد متن رو به کسی بدید، بدون اینکه یادداشتِ قصد شخصیتها رو نشونش بدید. ازش بخواید بگه زیر حرفهای مربوط به شام چه مسئلهای دیده و کدوم جمله یا رفتار باعث این برداشت شده. اگر فقط گفته «فضا ناراحت بود»، بپرسید ناراحتی رو به چه چیزی ربط داده. جوابش کمک میکنه بفهمید خود رابطه روشن شده یا فقط حالوهوایی کلی ساختهاید.
در بازنویسی، یکی از نشونههایی رو که خواننده بهش اشاره کرده نگه دارید و یک توضیح تکراری رو بردارید. دوباره بخونید و ببینید هنوز میشه خواستهٔ دو نفر رو دنبال کرد. هدف این تمرین اینه که خواننده از چیزی که روی صفحه هست به حرف ناگفته برسه؛ همون اتفاقی که با استکان دوم و کیفِ زمینگذاشتهشدهٔ نسترن امتحان کردیم.
منابع نگارش این مقاله
- معنای ناگفته در گفتوگوی داستانیIn dialogue, what is subtext?
- نوشتن دیالوگ و نقش زیرمتنWriting Dialogue
- ساختن زیرمتن با کمک موقعیت و نشانههای روایت17.34: Developing Subtext









گفتوگو دربارهی این نوشته