حسام معینینویسندگی خلاق

·

صحنه نویسی در داستان؛ از طرح تا یک صحنه زنده

صحنه نویسی در داستان؛ از طرح تا یک صحنه زنده
در این نوشتهفهرست مطالب

توی طرح نوشتید: «مینا به مغازهٔ برادرش می‌رود تا دوچرخه قرض بگیرد، اما او قبول نمی‌کند.» می‌دونید قراره چه اتفاقی بیفته، ولی وقت نوشتن از همین چند خط جلوتر نمی‌رید. مینا می‌آد، برادرش مخالفت می‌کنه و تمام. برای صحنه نویسی در داستان باید کمی نزدیک‌تر بشیم و ببینیم بین این دو نفر دقیقاً چی می‌گذره.

بیاید همین موقعیت رو با هم بسازیم. اول یه خلاصه می‌نویسیم و بعد آن‌قدر به ماجرا نزدیک می‌شیم که حرکت‌ها و گفت‌وگوی دو نفر رو ببینیم و بشنویم. تفاوت صحنه و خلاصه و ساختار صحنه در داستان رو هم روی همین مثال بررسی می‌کنیم. آخرش یه تمرین دارید تا نمونه صحنه نویسی خودتون رو بنویسید. تکه‌های داستانی مقاله هم برای همین آموزش ساخته شدن.

از یه اتفاق ساده شروع کنیم

اولین نسخه می‌تونه این باشه:

مینا برای قرض گرفتن دوچرخه به مغازهٔ برادرش رفت. برادرش قبول نکرد، چون مینا دوچرخهٔ قبلی را خراب پس داده بود. آن‌ها مدتی بحث کردند. سرانجام مینا پذیرفت در تعمیر دوچرخه کمک کند و برادرش جعبه‌ابزار را آورد.

فهمیدیم چی شده، ولی خود بحث رو نشنیدیم. مینا چی گفته؟ برادرش چه جوابی داده؟ چی باعث شده مینا از قرض گرفتن دوچرخه برسه به کمک کردن برای تعمیرش؟ همهٔ این‌ها پشت «مدتی بحث کردند» پنهان شده.

بذارید کمی نزدیک‌تر بشیم:

مینا از زیر کرکرهٔ نیمه‌باز رد شد و دستش را روی فرمان دوچرخهٔ قرمز گذاشت. برادرش کنار جعبه‌ابزار نشسته بود. گفت: «بهش دست نزن.» مینا دستش را برنداشت. «فقط تا شش.»

حالا می‌تونیم چند لحظه کنار این دو نفر بمونیم. مینا هنوز اجازه نگرفته، دستش رو روی دوچرخه گذاشته. برادرش هم جلوی کارش رو می‌گیره. بعدش چی؟ شاید مینا دوباره اصرار کنه، شاید هم برادرش چیزی بپرسه. هر جوابی که انتخاب کنیم، از اتفاق همین لحظه درمی‌آد.

تفاوت صحنه و خلاصه همین‌جا معلوم می‌شه

توی نسخهٔ اول، راوی چند حرکت و گفت‌وگو رو سریع برامون تعریف کرد. توی دومی انگار کمی نزدیک‌تر ایستادیم؛ بخشی از همون لحظه رو می‌بینیم و می‌شنویم. برای ساختن صحنه، همین نزدیک شدن به کار آدم‌ها و جواب‌هایی که به هم می‌دن به کمکمون می‌آد.

صحنه معمولاً توی یه زمان و مکان نسبتاً پیوسته جلو می‌ره. مثلاً چند دقیقه توی همین مغازه می‌مونیم و می‌بینیم آدم‌ها چه کار می‌کنن. یکی حرف می‌زنه، یکی چیزی رو پنهان می‌کنه یا تصمیم تازه‌ای می‌گیره. لازم هم نیست حتماً دعوایی در کار باشه. کسی که پشت در ایستاده و بالاخره تصمیم می‌گیره زنگ بزنه، می‌تونه موضوع یه صحنه باشه.

خلاصه هم جای خودش رو داره. برای گفتن اینکه مینا در هفتهٔ گذشته سه بار به مغازه سر زده، شاید یه جمله کافی باشه. اما اگه امروز برای اولین بار دربارهٔ خراب شدن دوچرخه حقیقت رو می‌گه، احتمالاً دلمون می‌خواد توی اون لحظه بمونیم و واکنش برادرش رو ببینیم.

در مراحل داستان‌نویسی، وقتی از طرح به نوشتن می‌رسیم، مدام به این انتخاب می‌رسیم: از کدوم اتفاق سریع بگذریم و برای کدوم فرصت بیشتری بذاریم؟ فعلاً اون لحظه‌ای رو انتخاب کنید که روی ادامهٔ داستان اثر می‌ذاره.

مینا چرا همین حالا دوچرخه می‌خواد؟

اگه فقط بدونیم مینا دوچرخه می‌خواد، هنوز معلوم نیست چرا باید برای گرفتنش اصرار کنه. خب، شاید بتونه فردا برگرده یا پیاده بره. بیاید یه قرار نزدیک براش بذاریم تا ببینیم جواب منفی چقدر براش مهم می‌شه:

صفحهٔ گوشی ساعت چهار و چهل را نشان می‌داد. مصاحبه ساعت پنج شروع می‌شد. مینا مسیر را با دوچرخه بیست‌دقیقه‌ای می‌رفت؛ پیاده نمی‌رسید.

حالا می‌فهمیم چرا نمی‌خواد گفت‌وگو طول بکشه. اگه همین الان راه نیفته، دیر می‌رسه. این عجله می‌تونه روی حرف زدنش اثر بذاره: شاید توضیح رو نصفه بگه، قول عجولانه بده یا مشکل قبلی رو کوچیک جلوه بده.

لازم نیست همین‌جا همهٔ شرایط کاری و زندگی مینا رو تعریف کنیم. فعلاً می‌دونیم برای رسیدن به مصاحبه عجله داره و دوچرخه می‌خواد. با همین جلو می‌ریم. اگه بعداً به رفتاری رسیدیم که بدون اطلاعات بیشتر نمی‌شه فهمیدش، همون‌جا اطلاعات لازم رو اضافه می‌کنیم.

برادرش چرا قبول نمی‌کنه؟

حالا بریم سراغ برادرش. اون چرا مخالفت می‌کنه؟ اگه فقط بخوایم راه مینا رو سخت کنیم، ممکنه خیلی زود حرف‌هاش به تکرار یه «نه» برسه. توی این نمونه، مینا قبلاً یه دوچرخه رو خراب پس داده و برادرش هنوز نمی‌دونه چی شده.

پس وقتی مینا می‌گه «فقط تا شش»، می‌تونه این‌طور جواب بده:

برادرش به دوچرخهٔ آبی کنار دیوار اشاره کرد. «قبلی رو هم قرار بود ساعت شش سالم برگردونی.»

دوچرخهٔ آبی حالا توی صحنه حضور داره. مینا می‌تونه به اون نگاه کنه، درباره‌ش دروغ بگه یا توضیح بده چطور خراب شده. مانع فقط یک «نه» نیست؛ به کاری مربوطه که قبلاً انجام داده.

اینجا کشمکش داستان از دو جهت به مینا فشار می‌آره: برای رسیدن به مصاحبه عجله داره و برای گرفتن دوچرخه باید دربارهٔ چیزی حرف بزنه که پنهانش کرده. ببینیم وقتی این دو خواسته به هم می‌رسن، چه کار می‌کنه.

نمونهٔ صحنه نویسی؛ گفت‌وگو رو ادامه بدیم

تکه‌های قبلی رو کنار هم بذاریم و صحنه رو تا یه تغییر مشخص پیش ببریم:

مینا از زیر کرکرهٔ نیمه‌باز رد شد و دستش را روی فرمان دوچرخهٔ قرمز گذاشت.

برادرش گفت: «بهش دست نزن.»

«فقط تا شش. مصاحبه دارم.»

صفحهٔ گوشی ساعت چهار و چهل را نشان می‌داد. مصاحبه ساعت پنج شروع می‌شد. مینا مسیر را با دوچرخه بیست‌دقیقه‌ای می‌رفت؛ پیاده نمی‌رسید.

برادرش به دوچرخهٔ آبی کنار دیوار اشاره کرد. «قبلی رو هم قرار بود ساعت شش سالم برگردونی.»

مینا به فرمان کج آن نگاه کرد. «از قبل هم یه مشکلی داشت.»

برادرش پارچه را دور آچار پیچید و آن را در کشو گذاشت. «پس لازم نیست منتظر تعمیرش بمونی.»

از کنار مینا گذشت و دستهٔ کرکره را گرفت. مینا گفت: «خوردم به جدول.»

برادرش ایستاد.

«تند می‌رفتم. فکر کردم اگه بگم، دیگه چیزی بهم نمی‌دی.»

برادرش دستش را از کرکره برداشت. «حالا هم نمی‌دم.»

مینا فرمان قرمز را رها کرد. شمارهٔ روی دعوت‌نامه را گرفت و پرسید می‌تواند نیم ساعت دیرتر برسد یا نه. صدای طرف مقابل از گوشی بیرون نمی‌آمد. مینا به لکهٔ روغن روی زمین نگاه کرد. «بله، منتظر می‌مونم.»

دوچرخهٔ آبی را از دیوار جدا کرد. «اگه کمکت کنم، امروز درست می‌شه؟»

برادرش کمی به چرخ جلو نگاه کرد. بعد کشو را باز کرد و آچار را بیرون آورد. «اول باید ببینیم چی‌هاش خراب شده.»

مینا کیفش را کنار جعبه‌ابزار گذاشت. هنوز پشت تلفن منتظر جواب بود که برادرش گفت: «فرمون رو نگه دار.»

مینا اول می‌خواست دوچرخهٔ سالم رو برداره و بره. حالا کنار دوچرخهٔ خراب ایستاده و داره برای تعمیرش کمک می‌کنه. هنوز نمی‌دونیم به مصاحبه می‌رسه یا نه، ولی بین اون و برادرش یه چیزی عوض شده.

برادرش هم با یه اعتراف، همه‌چیز رو فراموش نکرده. هنوز دوچرخه رو قرض نمی‌ده، اما قبول کرده با کمک مینا تعمیر رو شروع کنه. حالا این همکاری به حرف تازه‌ای می‌رسه؟ یا جواب تلفن وسطش می‌آد و مسیر رو عوض می‌کنه؟ برای ادامهٔ داستان چند راه پیش رومونه.

کدوم جزئیات صحنه رو جلو بردن؟

دستی که از روی فرمون برداشته می‌شه

مینا اول دستش رو روی دوچرخهٔ قرمز گذاشته و حتی بعد از شنیدن جواب منفی، رهاش نمی‌کنه. وقتی سراغ تماس گرفتن می‌ره، فرمون رو ول می‌کنه. با همین حرکت می‌بینیم که داره راه دیگه‌ای رو امتحان می‌کنه.

برای شخصیت پردازی در داستان، این انتخاب‌ها به کار میان. لازم نیست اعلام کنیم مینا آدم عجولیه یا در پایان مسئولیت‌پذیر شده. می‌بینیم کجا عجله کرده، چه چیزی رو نگفته و بالاخره چه کاری انجام داده. از یه صحنه هم قرار نیست نتیجه بگیریم تموم رفتارهاش برای همیشه عوض شده.

کرکره‌ای که داره پایین می‌آد

نیمه‌باز بودن کرکره فقط ظاهر مغازه رو نساخته. وقتی برادر به طرفش می‌ره، مینا می‌فهمه گفت‌وگو داره تموم می‌شه. درست همون‌جا حقیقت رو می‌گه.

توی فضاسازی در داستان، می‌تونید دنبال جزئیاتی بگردید که آدم‌ها باهاشون کاری می‌کنن. در این مغازه، کرکره، فرمان کج و کشوی ابزار به اتفاق وصل شدن. اگه رنگ سقف یا تعداد قفسه‌ها رو هم اضافه کنیم، باید ببینیم چه چیزی به تجربهٔ همین لحظه اضافه می‌کنن.

اعترافی که جواب فوری نمی‌گیره

مینا حقیقت رو گفته و باز هم جواب منفی شنیده. حالا چه کار می‌کنه؟ می‌تونه عصبانی بشه و بره، دوباره اصرار کنه یا خودش برای حل مشکل یه قدم برداره. توی این نسخه راه سوم رو بهش دادیم.

اگه برادرش به محض شنیدن حقیقت، دوچرخه رو تحویل می‌داد، صحنه همون‌جا تموم می‌شد. حالا کمی بیشتر کنار مینا می‌مونیم تا ببینیم با دومین جواب منفی چه کار می‌کنه. تغییرش رو هم از همین کار بعدی می‌فهمیم.

چیزهایی که هنوز نمی‌دونیم

صدای طرف تلفن رو نمی‌شنویم و از فکر برادر هم خبر نداریم. کنار مینا موندیم و حرف‌ها و رفتارهایی رو می‌بینیم که مینا بهشون دسترسی داره. انتخاب زاویه دید در داستان کمک می‌کنه این محدوده روشن بمونه.

مثلاً به جای اینکه بنویسیم «برادرش در دل تصمیم گرفت او را ببخشد»، آچار رو دوباره از کشو بیرون می‌آریم. خواننده می‌تونه از این کار چیزی دربارهٔ حال برادر بفهمه، بدون اینکه لازم باشه وارد فکرش بشیم.

ساختار صحنه در داستان رو با چهار سؤال بررسی کنیم

حالا که صحنه رو خوندیم، بیاید با چهار سؤال مرورش کنیم:

  • مینا چی می‌خواست؟ می‌خواست دوچرخه رو قرض بگیره و به مصاحبه برسه.
  • چی جلوش رو گرفته بود؟ برادرش دوچرخهٔ قبلی رو خراب پس گرفته بود و دیگه نمی‌خواست بهش دوچرخه بده.
  • مینا چه کار کرد؟ اول اصرار کرد و بهانه آورد. بعد حقیقت رو گفت و پیشنهاد داد برای تعمیر کمک کنه.
  • آخرش چی عوض شد؟ دوچرخهٔ سالم رو نبرد؛ کنار برادرش موند تا دوچرخهٔ خراب رو درست کنن.

می‌تونید این چهار سؤال رو برای صحنهٔ خودتون هم بنویسید. اگه جواب یکی روشن نیست، شاید همون‌جا به فکر کردن بیشتری نیاز داشته باشید. مثلاً اگه شخصیت فقط ناراحته، ببینید از این ناراحتی چه کاری درمی‌آد. حرفی می‌زنه؟ چیزی رو پس می‌ده؟ تصمیمی رو عقب می‌ندازه؟

این چهار سؤال برای بررسی همین تمرین به کارمون اومدن. قرار نیست همهٔ صحنه‌ها دقیقاً همین مسیر رو برن یا با یه درگیری آشکار تموم بشن. گاهی فقط کافیه شخصیت چیزی دربارهٔ آدم روبه‌روش بفهمه که قبلش نمی‌دونسته.

صحنه رو کجا شروع کنیم و کجا تموم کنیم؟

برای این نمونه از ورود مینا به مغازه شروع کردیم. لازم نبود بیدار شدن، صبحانه خوردن و راه افتادنش رو هم بنویسیم. خواننده با رسیدن مینا به دوچرخه، وارد همون چیزی می‌شه که این بخش از داستان درباره‌شه.

پایان رو هم بعد از شروع همکاری دو نفر گذاشتیم. تعمیر هنوز تموم نشده، اما جواب یه سؤال رو داریم: مینا دوچرخهٔ قرمز رو نمی‌بره و تصمیم گرفته در تعمیر کمک کنه. در کنارش، یه سؤال برای ادامه مونده: محل مصاحبه با دیر رسیدنش موافقت می‌کنه؟

از اینجا به بعد هم می‌تونیم چند پاراگراف دربارهٔ باز و بسته کردن پیچ‌ها بنویسیم. ولی قبلش ببینیم توی این کارها اتفاق تازه‌ای هست؟ اگه نیست، شاید بشه خلاصه‌شون کرد و وقتی حرف یا تصمیم مهمی پیش اومد، دوباره به صحنه نزدیک شد.

نکتهٔ تمرین: برای تموم کردن صحنه، ببینید توی همون موقعیت چی عوض شده. شاید یه تصمیم کوچیک گرفته شده یا شخصیت تازه داره آدم مقابلش رو می‌شناسه. لازم نیست هر بار یه اتفاق تکان‌دهنده بسازید.

تمرین: یک وسیله، دو خواسته

دو شخصیت انتخاب کنید. یکی می‌خواد وسیله‌ای رو پس بگیره و اون یکی نمی‌خواد پسش بده. می‌تونه چمدان، عکس یا لباسی باشه که برای هرکدوم یه معنای متفاوت داره.

اول در دو سه خط بنویسید چه اتفاقی می‌افته. بعد، همون موقعیت رو در حدود ۳۰۰ کلمه به شکل صحنه پیش ببرید. از جایی شروع کنید که درخواست مطرح می‌شه و اجازه بدید جواب شخصیت دوم، روی کار بعدی نفر اول اثر بذاره.

بعد از نوشتن، این سه مورد رو بررسی کنید:

  • می‌فهمیم چرا پس گرفتن اون وسیله برای شخصیت مهمه؟
  • حرف‌ها و حرکت‌ها روی جواب آدم مقابل اثر می‌ذارن یا فقط تکرار می‌شن؟
  • در پایان، چیزی دربارهٔ وسیله، تصمیم شخصیت یا رابطهٔ دو نفر تغییر کرده؟

اگه وسط نوشتن رسیدید به «مدتی بحث کردند»، همون‌جا مکث کنید. یکی از حرف‌های اون بحث رو بنویسید. بعد ببینید نفر مقابل چه جوابی می‌ده و این جواب چه اثری روی حرف یا حرکت بعدی می‌ذاره. شاید ادامهٔ صحنه درست همون‌جایی باشه که ازش سریع رد شدید.

منابع نگارش این مقاله

  1. تفاوت صحنه و خلاصه و نقش جزئیاتمرکز نگارش دانشگاه پردو · Purdue OWLWorking with Creative Writing Students: Tutoring Beginning Poets & Fiction Writers
  2. یادداشت‌های دورهٔ داستان‌نویسی کن فالتکن فالت · BBC MaestroWriting Bestselling Fiction — Course Notes

گفت‌وگو درباره‌ی این نوشته

ارسال دیدگاه

Your email address will not be published. Required fields are marked *

بازگشت به نوشته‌ها

نویسندگی خلاق · پادکست

برای شنیدن

چطور اتفاقات غیرمنتظره بزرگ‌ترین داستان‌های شما رو می‌سازن؟

در میان کلمه‌ها

چه می‌خواهید بخوانید؟

یا از یک موضوع شروع کنید

نصب وبلاگ حسام معینی

با اضافه کردن وبلاگ به دستگاه‌تون، برای خواندن مقاله‌ها راحت‌تر برمی‌گردید.