فرض کنید مدتی است روی داستانی کار میکنید؛ کار دارد پیش میرود، اما نه با آن سرعتی که دلتان میخواهد. فکر میکنید چه چیزی میتواند به کارتان سرعت ببخشد؟ جوابش احتمالاً غافلگیرتان میکند: هیچکاری نکردن! حالا وقت آن رسیده که کار را به ناخودآگاهتان بسپارید و اجازه دهید او زحمت بقیه مسیر را بکشد.
اتفاقاً این مرحله، اغلب سختترین بخشِ نویسندگی است، اما در عین حال یکی از ارکان ضروریِ هر فرآیند خلاقانهای به شمار میرود. یک هفته به ناخودآگاهتان فرصت دهید تا کارش را بکند. شاید عجیب و متناقض به نظر برسد، اما بدون اینکه در ظاهر هیچ تلاش آگاهانهای کرده باشید، میبینید که ایدههایتان در حال رشد و شکوفایی هستند.
فوت کوزهگری در اینجا این است که «هیچکاری نکردن» را آنقدر کِش بدهید تا داستان در ناخودآگاهتان قوام بیاید و به ثمر بنشیند. اما از آنجا که این کارِ واقعاً سختی است، در ادامه چند راهکار عملی به شما پیشنهاد میدهم؛ هم برای اینکه بدانید در زمانِ «هیچکاری نکردن» دقیقاً باید چه کار کنید، و هم اینکه چگونه این کار را آنقدر مؤثر انجام دهید که ناگهان یک داستانِ کامل و پخته از ذهنتان بیرون بجهد.
خب، برویم سراغ راهکار اول: وقتی قرار است هیچکاری نکنیم، دقیقاً باید چه کنیم؟
اگر امید دارید که به هدفتان برسید، همیشه باید بدانید که دقیقاً به کدام سمت حرکت میکنید. در اینجا، هدف ما رسیدن به یک داستانِ کامل و بینقص است (داستانی که مثل آتنا که از سر زئوس بیرون پرید، یکباره در ذهنتان متولد شود). تنها راه رسیدن به چنین هدفی این است که ذهن ناخودآگاهتان را آنقدر خلوت کنید که بتواند تمام و کمال روی داستانتان متمرکز شود.
الان دقیقاً همان زمانی است که باید آشپزی کنید، ماکت بسازید، شنا کنید، شطرنج بازی کنید، به کوهنوردی بروید، نقاشی بکشید، ساز بزنید، یا اصلاً توسترِ خرابِ خانه را تعمیر کنید! هر کاری که شما را در وضعیتِ فارغ از زمان قرار دهد؛ همان حالتی که اصلاً متوجه گذر زمان نمیشوید. شما باید به دنبال فعالیتهایی باشید که بتوانید بدون هیچ فکری، تماماً در آنها غرق شوید. هر چیزی که شما را از شرِ وراجیهای بیپایانِ ذهنتان خلاص کند، ناخودآگاهتان را خلوتتر میکند. ببینید چه کاری برای شما جواب میدهد؟ آن را به برنامهی هر روزتان اضافه کنید، چرا که هر روزِ شما، ماکتِ کوچکی از همان چرخهی بزرگِ خلاقیت است.
برای خود من، نقاشی کشیدن بهترین فعالیت برای غرق شدن است. آنچنان در فرآیند کار گم میشوم که وقتی دست از کار میکشم، با تعجب میبینم ساعتها گذشته است. وقتی نقاشی میکنم، اصلاً فکر نمیکنم. البته اینطور هم نیست که در دریایِ بیخیالی شناور باشم؛ بلکه دقیقاً همان کاری را میکنم که آلدوس هاکسلی آنقدر برایش اهمیت قائل بود که در رمان «جزیره»، پرندگانِ سرزمین خیالیاش مدام فریاد میزدند: «توجه، توجه، توجه!» من در آن لحظات، با تمرکزی عمیق و شگرف، فقط روی کاری که در حال انجامش هستم متمرکز میشوم.
پس حالا میدانید وقتی قرار است کاری نکنید، چه باید بکنید: هر فعالیتی که به شما اجازه دهد کاملاً در آن غرق شوید و در عین حال به اندازهی کافی (نه بیش از حد) شما را به چالش بکشد. خلاصه بگویم: هر کاری بکنید به جز نوشتن! در این مرحله از کار، دست به هر کاری بزنید غیر از نوشتن، حتی نوشتن یک کلمهی کوچک. و یک نکتهی مهم دیگر: داستانتان را برای هیچکس تعریف نکنید. تعریف کردنِ داستان، انرژیِ آن را هدر میدهد. نگه داشتن داستان در درونتان، حسی شبیه به دیگ زودپز ایجاد میکند؛ آنقدر فشار بالا میرود که احساس میکنید اگر داستان را روی کاغذ نیاورید، منفجر خواهید شد! و این دقیقاً همان حسی است که ما به دنبالش هستیم.
و اما راهکار دوم: چگونه آنقدر مؤثر «هیچکاری نکنیم» که داستانمان یکباره و کامل متولد شود؟ این مرحله معمولاً جذابترین بخش ماجراست، چون برخلاف مرحلهی قبل، کاملاً هم منفعلانه نیست. با اینکه کار را رها کردهاید و به ناخودآگاهتان اعتماد کردهاید، اما واقعاً احساس میکنید دارید دوشادوشِ آن کار میکنید. من به این کار میگویم «خواباندنِ فعالِ ایده» (مثل استراحت دادن به خمیر)، چون در این مرحله دارید بین ذهن خودآگاه و ناخودآگاهتان پل میسازید.
احتمالاً یکی از این پلها را خوب میشناسید. تا به حال چند بار پیش آمده که بگویید: «بگذار شب روی آن بخوابم و فردا تصمیم بگیرم»؟ این یکی از بهترین ابزارهای حل مسئله است که در اختیار داریم. این روش در نویسندگی آنقدر عالی جواب میدهد که من به شخصه معتقدم اگر نتوانم شب روی ایدههایم بخوابم، حتی یک خط هم نمیتوانم بنویسم که ارزش چاپ کردن داشته باشد! خیلی وقتها با ذهنی آشفته و بدون اینکه بدانم داستان را چطور باید پیش ببرم به رختخواب میروم، اما صبح که بیدار میشوم جوابِ سوال دقیقاً در ذهنم است.
البته در ساعات بیداری هم میتوانید از این پلها بسازید. در هر صورت، فرآیند کار یکی است: باید ذهن تحلیلگرتان را آنقدر ساکت نگه دارید تا ناخودآگاه فرصت صحبت کردن پیدا کند. احتمالاً تجربیات مشابهی داشتهاید؛ مثلاً اسمی را که یک ساعت پیش هرچه زور میزدید یادتان نمیآمد، درست وقتی که در ریتم کرختکنندهی جاروبرقی کشیدن غرق میشوید، به یادتان میآید. یا دقیقاً وسط شستن ماشین یادتان میافتد که چه چیزی را در لیست خرید سوپرمارکت فراموش کرده بودید!
من هر روزی که مینویسم، از تکنیکِ «خواباندنِ فعالِ ایده» استفاده میکنم. مثلاً هیچوقت تا زمانی که در نوشتنِ آن روزم گیر نکردهام به حمام نمیروم! چون بیبروبرگرد زیر دوش است که ایدهها به ذهنم هجوم میآورند. دفترچههای یادداشت من پر از ایدههایی است که اسمشان را گذاشتهام «افکارِ زیر دوش حمام».
یکی دیگر از چیزهایی که من را از آن بنبستِ ذهنِ تحلیلگر نجات میدهد، باز هم آب است: عاشق این هستم که کنار یک آبشار یا هر آب روانی بنشینم (حتی فوارههای مصنوعیِ توی مراکز خرید هم کارم را راه میاندازد). شما هم باید قلق خودتان را پیدا کنید. بعضی از نویسندهها با نشستن کنار آتش گرهِ ذهنشان باز میشود، بعضی با نور شمع، و بعضی با مدیتیشن. بعضیها هم تا پشت فرمان ماشین ننشینند و رانندگی نکنند، نمیتوانند بنویسند. یکی از شاگردانم موسیقیِ «گریگ» (آهنگساز نروژی) را در ماشین پخش میکند و در دل کویر میراند؛ آن هم ترجیحاً در هوای طوفانی و پر از رعدوبرق! به طور خلاصه: هر فعالیتی که ترمزِ افکار تحلیلگرِ شما را بکشد، به الهامات اجازه میدهد که به سطح بیایند. و یک پیشنهاد دوستانه: همیشه یک دفترچه یادداشت کوچک همراهتان داشته باشید تا این جرقههای ذهنی را فراموش نکنید؛ حتماً آنها را بنویسید!
اما داستانِ این «خواباندنِ فعال» فقط به کنار کشیدن و سر راه خود قرار نگرفتن ختم نمیشود. الان وقتِ آن است که فعالانه با ناخودآگاهتان کار کنید. یکی از روشهای محبوب من، چیزی است که به آن میگویم «مرور شبانه». در تاریکیِ اتاق روی تخت دراز بکشید و سعی کنید داستانتان را با شفافترین حالت ممکن در ذهنتان تصویرسازی کنید. بگذارید تمام جزئیات برایتان زنده شوند. بوها، مزهها، بافتها، احساسات و صداها را احضار کنید. به آنها جان ببخشید و تا جایی که میتوانید پررنگشان کنید. شاید شما هم به حالتی شبیه به «رابرت لویی استیونسون» دچار شوید؛ شبی در خواب آنچنان روی تخت دستوپازد که همسرش را حسابی ترساند. همسرش او را از خواب بیدار کرد و استیونسون با عصبانیت و فریاد گفت: «داشتم یه کابوس فوقالعاده میدیدم!» همان کابوسی که به زور از آن بیدارش کرده بودند، ایدهی اولیهی نوشتن داستان معروفِ «دکتر جکیل و آقای هاید» شد.
وقتی بعد از چنین شبی از خواب بیدار میشوید، از تخت بیرون نیایید. همانجا بمانید و فقط در حدی تکان بخورید که دفترچهی آماده و خودکارِ بدون درپوشتان را بردارید. بدون هیچ فکری شروع کنید به نوشتن؛ هر چیزی که دربارهی داستانتان به ذهنتان میرسد را روی کاغذ بیاورید. قبل از اینکه از جایتان بلند شوید، حداقل پنج دقیقه بنویسید. بعد از آن، بدون اینکه حتی یک کلمه از نوشتههایتان را بخوانید، دفترچه را ببندید. بعداً سر فرصت آنها را خواهید خواند؛ یعنی دقیقاً زمانی که این دورهی «هیچکاری نکردن» تمام شود. اگر زودتر از موعد نوشتههایتان را بخوانید، دوباره در تلهی ذهنِ تحلیلگر میافتید.
«سینمای صامت» تکنیک دیگری است که به بالا بردن این فشارِ درونی کمک میکند. یک تایمر را روی ده دقیقه تنظیم کنید و تا زمانی که زنگ نخورده، بدون هیچ فکری فقط بنشینید. اگر فکری هم به سرتان زد، فقط بگذارید از ذهنتان عبور کند؛ درگیرش نشوید و مهارش نکنید. کاملاً بیحرکت بمانید. در ده دقیقهی دوم، داستانتان را مثل یک فیلم سینمایی در ذهنتان تماشا کنید. تا جای ممکن تصاویر را واضح کنید و به جزئیات پر و بال بدهید. فیلم را جلو و عقب ببرید. پروژکتور را متوقف کنید، فیلم را به عقب برگردانید و دوباره پخشش کنید. با هر بار پخش، سعی کنید تصاویر را شفافتر و واضحتر ببینید. فقط تماشا کنید و به هیچوجه به خودتان اجازهی نوشتن ندهید؛ حتی اگر وسوسهی نوشتن داشت دیوانهتان میکرد!
در نهایت، در ده دقیقهی سوم، در سکوت بنشینید و از هرگونه تفکر آگاهانهای پرهیز کنید، تا جایی که میل به نوشتن در شما آنقدر شدید شود که دیگر نتوانید در برابرش مقاومت کنید. در آن لحظه، و فقط در آن لحظه، خودکارتان را بردارید و بنویسید.
در طول روزهایی که در فازِ «هیچکاری نکردن» هستید، تا جایی که میتوانید این سینمای صامت را در ذهنتان اکران کنید! اگر نمیتوانید سی دقیقهی کامل برای این کار وقت بگذارید، آن را به بخشهای پنج دقیقهای تقسیم کنید. و یادتان نرود: هیچکدام از چیزهایی که مینویسید را نخوانید.
این بخش از فرآیند خلاقیت، یک وجه دیگر هم دارد که معمولاً در حقش کملطفی میشود: تنهایی و خلوتگزینی. هر روز زمانی را برای خلوت با خودتان اختصاص دهید، حتی اگر شده فقط برای یک پیادهرویِ کوتاه. یک پیادهرویِ آرام و تکنفره، خیلی بیشتر از چیزی که فکرش را بکنید به نوشتنِ شما کمک خواهد کرد.
حالا اگر تمام این کارها را کردید و باز هم هیچ داستانی آمادهی پریدن به بیرون از ذهنتان نبود چه؟ «لویی لآمور» در زندگینامهی خود با عنوانِ «آموزش یک مرد آواره» مینویسد:
این همه داستان فوقالعاده برای نوشتن وجود دارد و این همه سوژه برای استفاده کردن! وقتی میشنوم آدمها از قفل شدن ذهن نویسنده حرف میزنند، واقعاً تعجب میکنم. فقط شروع کنید به نوشتن؛ مهم نیست دربارهی چه چیزی. تا زمانی که شیر آب را باز نکنید، آبی جریان پیدا نخواهد کرد. میتوانید ساعتها بنشینید و به یک کاغذ سفید خیره شوید و هیچ اتفاقی نیفتد. اما شروع که بکنید، اتفاقها هم میافتند.
لویی لآمور
این رازِ همهی نویسندگانِ بزرگ است: منتظرِ الهام و فرشتهی شعر نمیمانند. حداکثر یک هفته به خودتان فرصت بدهید تا «هیچ کاری نکنید»، اما بعد از آن بنشینید و فقط بنویسید.
برای خودتان یک برنامهی زمانی تنظیم کنید و یک هدف تعیین کنید. زمانی که من به صورت تماموقت داستان مینوشتم، ساعت کاریِ من از هفت صبح تا ظهر بود. هدفم این بود که روزی پنج صفحه بنویسم. گاهی اوقات قبل از ظهر این پنج صفحه تمام میشد و من آزاد بودم که کار را تعطیل کنم. گاهی هم تا خودِ ظهر طول میکشید، اما حتی اگر تا آن موقع هم به هدفم نرسیده بودم، باز هم دست از کار میکشیدم. هدف فقط یک تارگت برای رسیدن است، نه چماقی برای تنبیه کردنِ خودتان!
وقتی کلمات مثل آب روان روی کاغذ میآیند، حسش آنقدر شیرین است که دلتان نمیآید متوقف شوید. مثلاً خود من خیلی کم پیش میآمد که اگر پنج صفحهام را قبل از ظهر تمام میکردم، دست از کار بکشم. اما همیشه یک نصیحتِ عالی از مصاحبهی «ارنست همینگوی» با مجلهی «پاریس ریویو» در پسِ ذهنم بود. با اینکه او فقط صبحها مینوشت، اما میگفت همیشه سعی میکند درست زمانی دست از نوشتن بکشد که هنوز حرفی برای گفتن در آن روز دارد. این یک توصیهی طلایی است! اگر بدانید در صحنهی بعدی داستان قرار است چه اتفاقی بیفتد، فردا صبح با موتورِ روشن و آماده به کار، سراغ نوشتن خواهید رفت.
الگوی خاصِ خودتان را بشناسید. شاید شما از آن دسته آدمهایی باشید که بهترین بازدهیشان زمانی است که سه هفتهی تمام، روزی شانزده ساعت کار کنند. یا شاید متوجه شوید که بیشتر از روزی یک ساعت نوشتن، شما را از پا درمیآورد. خب، همان یک ساعت را برنامهریزی کنید و هدفِ روزی یک صفحه را برای خودتان بگذارید. حتی اگر هفتهای فقط پنج صفحه بنویسید، در پایان سال دویست و شصت صفحه نوشتهاید. این یعنی یک کتابِ کامل! مهم این است که ریتم و الگوی خودتان را پیدا کنید و بعد، آن را به یک عادت تبدیل کنید. یادتان باشد ترک کردنِ عادتهای خوب، دقیقاً به همان اندازهی ترکِ عادتهای بد، سخت است.
پیامِ «رولو می» در کتابِ «شجاعتِ خلاق بودن» این است که برای یک انسان خلاق، ترس هرگز از بین نمیرود. اصلاً چطور ممکن است از بین برود؟ وقتی ما با ناخودآگاهمان کار میکنیم (کاری که در داستاننویسی ناچار به انجامش هستیم)، هر روز تا لبهی یک پرتگاه میرویم و خودمان را به پایین پرت میکنیم. این فرآیند به شدت ترسناک است! قبل از شروع به کار، به خودتان زمان بدهید؛ مثلاً ده دقیقهای مدادهایتان را بتراشید یا به بیرون از پنجره خیره شوید. اما بعد از آن، تا زمانی که ساعتِ کاریِ مقرر شدهتان تمام نشده، روی صندلی بمانید؛ چه چیزی نوشته باشید و چه نه. به مرور متوجه میشوید که در بسیاری از مواقع، همین کلافگیِ ناشی از «هیچکاری نکردن»، همان جرقهای است که باعث فورانِ بینظیرِ کلمات روی کاغذ میشود.