در فرهنگ لغت وبستر، واژه‌ای وجود دارد به نام «سرندیپیتی» (Serendipity) که ریشه‌ی آن به افسانه‌ای کهن درباره‌ی سه شاهزاده‌ی قلمرو «سرندیپ» (نام قدیمی سری‌لانکا) بازمی‌گردد. معنای آن ساده اما عمیق است: «استعدادی غریزی برای یافتن اتفاقیِ چیزهای ارزشمند و زیبا.»

چندی پیش که با دوستی درباره‌ی پروژه‌های نویسندگی‌ام گپ می‌زدم، با دقتِ تمام برنامه‌ام را برای تمام کردن رمان فعلی و شروع کار بعدی شرح دادم و حتی تاریخ دقیق هر مرحله را هم مشخص کردم. دوستم از این همه «کنترل آگاهانه» روی فرآیند خلاقیت تعجب کرد. پس از آن گفت‌وگو، به فکر فرو رفتم و به این نتیجه رسیدم که یک نویسنده باید میان دو دنیای متفاوت پل بزند: از یک سو، ساختار عقلانی و انضباط (مثل نوشتن در ساعتی معین یا تعهد به تعداد کلماتی مشخص در هفته) و از سوی دیگر، جنبه‌ی پیش‌بینی‌ناپذیر و جادوییِ نوشتن که همیشه غافلگیرمان می‌کند. ما نویسندگان، بیش از هر چیز به آن «یافته‌های ناگهانی» یا همان جادوی سرندیپیتی نیاز داریم.

اینکه الهام‌های ناخوانده از کجا می‌آیند، موضوعی برای پژوهش روان‌شناسان، منبع حیرتِ مخاطبان و رازی سربه‌مهر برای خودِ ما نویسندگان است. قصدم این نیست که هر تجربه‌ی خلاقانه‌ای را کالبدشکافی کنید؛ اما گاهی بد نیست به شرایطی که منجر به آن جرقه اولیه شد، نگاهی بیندازید. به آن زمان و مکان خاصی فکر کنید که ناگهان سیل تصویرها، کلمات و دیالوگ‌ها مثل بارش تندِ بهاری بر ذهنتان فرو ریخت. احتمالاً آنجا هم ردپای «سرندیپیتی» را خواهید یافت.

در زندگی حرفه‌ای من، یک سفر اتفاقی به شهری کوچک، الهام‌بخش رمان اول شد، آن رمان به کار دیگری ختم شد و در نهایت، اولین قرارداد فروش کتابم رقم خورد.

سال‌ها در سانفرانسیسکو زندگی می‌کردم و همیشه قصد داشتم به منطقه‌ی «هاف مون بِی» در سی‌ مایلی جنوب شهر سری بزنم. بعد از هشت سالِ تمام، بالاخره یک شب دل به جاده زدم؛ جاده‌ای پیچ‌درپیچ که از میان انبوه درختان اکالیپتوس می‌گذشت. ناگهان از میان شکاف درختان، اقیانوس آرام و آن شهر کوچک و دنج پدیدار شد. در یک لحظه، انگار تمام طرح یک رمان معمایی در ذهنم نقش بست؛ شخصیت‌ها، فضاها و پی‌رنگ داستان. هنوز هم نمی‌توانم توضیح دهم چطور چنین اتفاقی افتاد.

بخش جالب‌تر و اتفاقیِ ماجرا اینجا بود: آن شهر جامعه‌ای پرتغالی‌تبار داشت که هر سال کارناوال باشکوهی برگزار می‌کردند. وقتی مشغول تحقیق درباره‌ی شهر برای رمان معمایی‌ام بودم، شیفته‌ی تاریخ پرتغال شدم. مدتی بعد، وقتی می‌خواستم رمانی طنز درباره‌ی وکلا بنویسم، از همان دانشِ اتفاقی درباره‌ی نام‌ها، فرهنگ و سنت‌های پرتغالی استفاده کردم تا یک جمهوری خیالی در آمریکای مرکزی خلق کنم که توسط پرتغالی‌ها بنا شده بود. نتیجه‌اش شد رمان «ساحل لاجوردی» (Costa Azul). جالب اینکه این کتاب که بعد از رمان معمایی نوشته شده بود، زودتر ناشر پیدا کرد و چاپ شد. آن سفرِ هشت‌سال‌به‌تأخیر‌افتاده، واقعاً یک «یافته ارزشمند و ناگهانی» بود.

سفر: سوختِ موتور خلاقیت

اگر توان مالی‌اش را دارید، سفر به سرزمین‌های دوردست غوغا می‌کند. شنیدن زمزمه‌ی زبان‌های بیگانه در خیابان‌های شلوغ، دیدن مردمانی که در دنیای مدرن امروز هنوز به سنت‌های کهن‌شان پایبندند، پیاده‌روی در کوچه‌پس‌کوچه‌های سنگ‌فرش شهرهای تاریخی و تماشای آدم‌های توی کافه که هر کدام می‌توانند قهرمان یک داستان باشند (یک جاسوس، دو عاشق، یا یک کارمند ساده)، همگی هیزمی هستند برای آتشِ خلاقیت شما.

اما ماجراجویی می‌تواند در همین نزدیکی، در شهر همسایه‌تان باشد. من هم مثل بسیاری از نوجوان‌ها، آرزو داشتم از زادگاهم فرار کنم و به مکان‌های هیجان‌انگیز بروم. بعدها فهمیدم که درست بیخ گوشم، جایی بوده که جورج واشنگتن آخرین زمستانِ جنگ‌های استقلال را در آنجا سپری کرده بود؛ مکانی پر از درام، دسیسه و انتظار برای امضای پیمان صلح. آنجا فضایی بی‌نظیر برای یک رمان تاریخی بود که من سال‌ها نادیده‌اش گرفته بودم.

پس دوباره به شهرهای اطرافتان نگاه کنید؛ شاید گنجینه‌ای از سوژه‌های تاریخی یا معاصر را همان‌جا بیابید.

چگونه از مسیر لذت ببریم؟

برای کشف این سوژه‌ها، از کتابچه‌های راهنمای گردشگری غافل نشوید. این دفترچه‌ها پر از اطلاعات درباره‌ی موزه‌های محلی و خانه‌های تاریخیِ نادیده‌گرفته‌شده هستند.

سعی کنید از وسایل حمل‌ونقل عمومی استفاده کنید. وقتی پذیرفتید که «انتظار» در ایستگاه می‌تواند نوعی «بیکاری سازنده» باشد (فرصتی برای رها کردن ذهن یا واژه‌گزینی در سکوت)، آن وقت از خودِ مسیر هم به اندازه‌ی مقصد لذت خواهید برد. تکیه دادن به صندلی اتوبوس یا قطار و تماشای مناظر از پشت شیشه، وقتی رانندگی بر عهده‌ی کس دیگری است، لذتی وصف‌ناپذیر دارد. اگر هم با ماشین شخصی می‌روید، جایی دورتر پارک کنید و بقیه‌ی راه را پیاده بروید. جزئیاتی که در پیاده‌روی کشف می‌کنید، هرگز در سرعتِ ماشین دیده نمی‌شوند. و البته، همیشه دفترچه‌ی یادداشت همراه داشته باشید.

تمرینی برای تغذیه‌ی خلاقیت در سفرهای کوتاه

در سفرهای کوتاه و گشت‌وگذارهای اطراف شهر، این چند گام را امتحان کنید:

  1. دقت در جزئیات بصری: شیب جاده به سمت ساحل، نام خیابان‌ها در دل شهر یا سبک معماری ساختمان‌ها را به دقت نگاه کنید.
  2. روایت لحظه‌ای: حرکات خودتان را روایت کنید. ابتدا از زاویه‌ی دید اول‌شخص بنویسید و بعد به سوم‌شخص تغییرش دهید تا انگار دارید از بیرون به رفتار خودتان نگاه می‌کنید.
  3. مشاهده‌ی مردم: به آدم‌هایی که در حال خرید، ماهیگیری، صحبت با موبایل یا تخلیه‌ی بار هستند دقت کنید. آن‌ها را در گنجینه‌ی ذهنتان برای شخصیت‌های فرعی داستان‌های آینده ذخیره کنید.
  4. شخصیت‌پردازی سریع: یک شخصیت خیالی تصور کنید که در همان مکان حضور دارد. برایش انگیزه‌ای بتراشید و چند صحنه از حضور او در آن فضا را در ذهنتان مرور کنید.
  5. جمع‌آوری مستندات: بروشورها و روزنامه‌های محلی را بردارید و به کتاب‌فروشی‌ها یا موزه‌های کوچک سر بزنید.
  6. تغییر مسیر: اگر مقدور است، از مسیری متفاوت با راه رفت، به خانه برگردید.

با تغییر دادنِ مسیرهای تکراری و همیشگی، آن بخش از ذهنتان را که محل فرودِ الهام است، بیدار می‌کنید. یادتان باشد: تمام جاده‌ها می‌توانند به یک «یافته‌ی ناگهانی» ختم شوند.

مقاله ترجمه‌شده

نویسنده سی. جی. نیوتون

عنوان مقاله نویسنده و جادوی یافته‌های ناگهانی

حسام

نویسندگی خلاق

برای مطالب بیشتر در مورد نویسندگی، شبکه‌های اجتماعی نویسندگی خلاق را دنبال کنید.

ارسال دیدگاه