«آیا یادداشتهای روزانه مینویسید؟» وقتی این سؤال را از من میپرسند، معمولاً کمی سرخوسفید میشوم و با تردید میگویم: «نه». راستش را بخواهید، تصویر ذهنی ما از نویسندگان واقعی، کسانی است که دفترهای قطور و جذابی از روزنوشتهایشان دارند؛ آنقدر جذاب که دنیا لحظهشماری میکند تا آنها بمیرند و این یادداشتها را چاپشده بخواند. اما جواب من کاملاً هم صادقانه نیست. واقعیت این است که من هم چیزهایی شبیه به یادداشت روزانه مینویسم؛ اما کجا؟ در دفترچههای مشقِ قدیمی و نیمهکاره، روی تکهپارههای کاغذ، یا در فایلهای بینامونشانِ کامپیوتر. این نوشتهها به قدری شخصی و گاهی شرمآورند که امیدوارم قبل از مرگم، حداقل یک هفته وقت داشته باشم تا همهشان را پیدا کنم و پیش از آنکه دست کسی به آنها برسد، نابودشان کنم.
دلیلش ساده است: من این یادداشتها را فقط زمانی مینویسم که «نمیتوانم» بنویسم. اگر کسی روزی این نوشتهها را جمعآوری و چاپ کند، خواننده احتمالاً به این نتیجه میرسد که من نهتنها در نویسندگی کاملاً بیعرضهام، بلکه از نظر شخصیتی هم تعادل ندارم یا در بدترین حالت، دچار افسردگی حادی هستم.
اگر من یک «روزنوشتنویس» حرفهای بودم، این یادداشتهای عصبی در میان بقیهی نوشتههایم معنا پیدا میکردند، اما ماجرا این نیست. وقتی نوشتنِ کتابم خوب پیش میرود، چرا باید وقتم را تلف کنم و دربارهی «نوشتن» حرف بزنم؟ خب، خودِ داستان را مینویسم! بنابراین، اگر این یادداشتها از من باقی بمانند، آیندگان تصویر بسیار کجومعوج و عجیبی از وضعیت روانی من خواهند داشت.
اما چرا اینها را میگویم؟ چون فهمیدهام در این مسیر تنها نیستم. از سالها پیش که پس از کلی کلنجار رفتن، اولین کتابهایم چاپ شدند، مردم سؤالاتی از من میپرسیدند که جواب دادن به آنها برایم سخت بود. مثلاً میپرسیدند: «با قلم و کاغذ مینویسید یا با ماشین تحریر؟» (البته این روزها کامپیوتر جای همهچیز را گرفته، اما من از بیست سال پیش حرف میزنم).
من هم جواب میدادم: «با هر چیزی که دم دست باشد!» و واقعاً هم همینطور بود. گاهی پیشنویس اول را با دست مینوشتم، گاهی با ماشین تحریر؛ مدام بین این دو جابهجا میشدم تا فقط رشتهی افکارم پاره نشود. پرسشگر هم مؤدبانه تشکر میکرد، اما امروز که به عقب نگاه میکنم، میبینم من نتوانسته بودم حق مطلب را ادا کنم.
یا میپرسیدند: «ساعات مشخصی برای نوشتن دارید یا منتظر میمانید تا الهام به سراغتان بیاید؟» اعتراف میکنم گاهی به این سؤال خندیدهام. میگفتم: «اگر قرار بود فقط وقتی الهامی بهم میرسد بنویسم، کلاً سالی سه روز دست به قلم میشدم! با سالی سه روز کار کردن، هیچ کتابی نوشته نمیشود.»
گاهی هم سؤال خیلی عریانتر پرسیده میشد: «اصلاً چطور شروع میکنید؟» و من هم جوابی دمدستی میدادم: «خب، روبروی ماشین تحریر مینشینی، یک کاغذ سفید میگذاری و…»
اگر زمانی به کسی از شما چنین جوابهایی دادهام، یا اگر نویسندهی دیگری با چنین حرفهای بیهودهای جواب حضورتان را داده، همینجا رسماً عذرخواهی میکنم. آن آدمها، در لایهی زیرینِ سؤالشان، داشتند یک پرسشِ حیاتی و مهم را میپرسیدند و من با یک جملهی قصارِ الکی از سر بازشان کرده بودم.
«چطور شروع میکنید؟» این یک سؤالِ از سرِ بیکاری یا یک مچگیری نیست. این یک «فریاد از ته دل» است.
من این را خوب میفهمم. تمام آن یادداشتهای روزانهی ناتمامِ من، دقیقاً دربارهی همین موضوع هستند. آنها فریادِ زمانی هستند که نمیتوانم شروع کنم. وقتی که نه خبری از الهام هست، و نه قلم و کاغذ و پیشرفتهترین کامپیوترها میتوانند گرهِ آنچه را که در درونم غوغا میکند، باز کنند.
پس چه اتفاقی میافتد؟ بالاخره باید راهی باشد. من در طول این سالها بارها شروع کردهام و به پایان رساندهام. چندین رمان با اسم من روی جلدشان در بازار هست، پس یعنی یکجوری یاد گرفتهام که شروع کنم. اما مشکل اینجاست که وقتی کتاب تمام میشود، حافظهی آدم از آن همه سختی پاک میشود؛ تا وقتی که دوباره بخواهی کتاب بعدی را شروع کنی.
و حالا، من باز هم در همان نقطه هستم. باید دوباره شروع کنم. دفعات قبل چه کردم؟ چطور از آن حسِ ناامیدیِ سنگی نجات پیدا کردم؟ چطور از سدِ این زمینِ خشک و آفتابخورده گذشتم تا به چشمههای خلاقیت برسم؟
گاهی اوقات، روی کاغذ با خودم حرف میزنم. چیزی شبیه به این:
ـ مشکل چیه؟
ـ یعنی چی که مشکل چیه؟ خودت خوب میدونی. میخوام بنویسم اما هیچ ایدهای ندارم.
ـ یعنی حتی یک کلمه هم نداری؟
ـ نه کلمهای که ارزشِ گفتن داشته باشه.
ـ ترسیدی؟ ترسیدی چیزی که میگی به درد نخوره؟ ترسیدی بقیه بهت بخندن؟ یا بدتر، ترسیدی خودت از خودت ناامید بشی؟
ـ خب آره، ترسناکه. از کجا معلوم که هنوز چیزی اون تو باقی مونده باشه؟
ـ تا ننویسی نمیفهمی. فقط باید اجازه بدی کلمات بیان. اگه از همین الان شروع کنی به قضاوت کردن، راهِ جریان رو میبندی. اصلاً همین الانش هم بستیش.
بله، ما هیچوقت درس نمیگیریم، نه؟ پس آن ایدهی فوقالعاده چه شد؟ همان که میگفت: «آنقدر صبح زود بیدار شو که منتقدِ درونت هنوز خواب باشد!»
ـ از کجا معلوم این بار جواب بده؟
ـ تا امتحان نکنی نمیفهمی. اما خب، امتحان کردن ریسک دارد و به نظر میرسد تو کمی بزدل شدهای!
ـ تو نمیدونی ریختنِ تمامِ فکر و ذکرت روی کاغذ، اون هم جلوی چشمِ همهی دنیا چه حسی داره…
ـ من نمیدونم؟
ـ خب، تو به اندازهی من اهمیت نمیدی.
ـ معلومه که اهمیت میدم. فقط این رو میدونم که برای سلامتِ روانم، نوشتن ضروریه و حاضرم ریسکش رو بپذیرم. اما تو انگار دوست داری تمام اون حسهای خلاقانه توی وجودت بگندن و کل سیستمت رو مسموم کنن.
حالا میفهمید چرا باید قبل از مرگم این نوشتهها را بسوزانم؟ چون آبروی من به عنوان یک آدم عاقل و بالغ در گروِ نابودیِ اینهاست! اما یک نویسنده، برای اینکه بتواند به نوشتن ادامه دهد، باید فکرِ آبرو و اعتبارِ بعد از مرگش را رها کند. ما باید به معنای واقعی کلمه، شبیه «کودکان» شویم. باید غمها و خجالتهای دوران کودکیمان را به یاد بیاوریم. با خودمان بلند بلند حرف بزنیم. رفیقهای خیالی بسازیم. ما باید «بازی» کنیم.
تا به حال بازی کردنِ بچهها با خمیر یا گواش را دیدهاید؟ آنها فقط ور میروند تا ببینند چه چیزی از دلِ آن بیرون میآید. گاهی ممکن است کودکی را ببینید که از قبل تصمیم گرفته چه چیزی بسازد و چون آن تودهی خمیر شبیه تصوراتش نشده، پا به زمین میکوبد و گریه میکند. اما خوشبختانه این بچهها کم هستند؛ آنها از همین سنِ کم، خیلی نگرانِ تأییدِ بزرگترها شدهاند.
کودکِ رها، اجازه میدهد خودش هم از آنچه ساخته، غافلگیر شود. او از لمسِ مواد لذت میبرد؛ به آن شکل میدهد، غلتش میدهد و نوازشش میکند. عجلهای هم ندارد که برای ساختهاش اسم بگذارد. اگر بزرگتری دخالت نکند، او قاضی نیست، بلکه عاشقِ چیزی است که از قلبش جوشیده و به دستهایش رسیده است. او میداند ساختهاش شگفتانگیز است، فقط به این دلیل که «خودش» آن را ساخته.
درونِ هر کدام از ما گنجینههایی نهفته است؛ نه فقط شادی و لذت، بلکه درد و تاریکی هم هست. فقط «من» هستم که میتوانم گنجینههای انسانیِ درونِ خودم را با دنیا تقسیم کنم. هیچکس دیگری این فکرها، این احساسات، این تجربهها و این حقایقِ مخصوص به من را ندارد.
پس چطور شروع کنیم؟ میتوانید مثل من، با حرف زدن با خودتان شروع کنید. این گفتوگو کمک میکند بفهمید چه چیزی ترمزِ شما را کشیده است. آیا میترسید که در اعماقِ وجودتان آدمِ سطحیای باشید؟ میترسید وقتی به این سفرِ درونی میروید، ببینید هیچ گنجی برای عرضه ندارید؟ به من اعتماد کنید؛ گنجی آنجا هست. نگذارید ترس متوقفتان کند. صبح زود، قبل از اینکه آن «بزرگسالِ منتقدِ درون» بیدار شود، شروع کنید. مثل یک کودک، هر چه در دل دارید بیرون بریزید و فقط به جریانِ زندگیِ درونتان گوش بسپارید. پیشنهاد میکنم کتاب کلاسیک «نویسنده شدن» اثر دوروتیا برند را بخوانید؛ او پیشنهاد میدهد نوشتههای ساعاتِ اولیهی صبح را تا چند روز بازخوانی نکنید. وقتی بعد از چند روز به سراغشان بروید، مضامینِ تکرار شوندهای را پیدا میکنید که مسیرِ اصلیِ نوشتهتان را به شما نشان میدهند.
آن لمات هم در کتابِ فوقالعادهاش Bird by Bird پیشنهاد میدهد که در قالب یک «نامه» بنویسید. برای فرزندتان یا یک دوستِ صمیمی، قصههایی از گذشتهتان تعریف کنید. کاوش در دنیای کودکی معمولاً بهترین راه برای باز کردنِ قفلهای درونی است.
وقتی داشتم این نوشته را بازنویسی میکردم، همسرم کتابِ «راه هنرمند» اثر جولیا کامرون را به خانه آورد. کامرون پیشنهاد میکند هر روز صبح به محض بیدار شدن، سه صفحه یادداشتِ دستنویس بنویسید. من این «صفحات صبحگاهی» را امتحان کردم و به شدت توصیهاش میکنم (هرچند که اینها را هم باید قبل از مرگم بسوزانم!).
زمانی که میخواستم کتاب «دخترِ دمپاییپوش» را شروع کنم (و نمیدانید چه یادداشتهای دردناکی در مسیرش نوشتم!)، فقط شروع کردم به لیست کردنِ اسمِ تمام همکلاسیهای کلاس چهارمم. جلوی هر اسم مینوشتم که چرا هنوز آن نام در ذهنم مانده است. در تمرینهای صبحگاهیام، مسیرهای مختلفِ داستان را امتحان میکردم و بیشترشان را دور میریختم؛ اما در نهایت از میان همان اسامی و همان خاطراتِ تلخِ کودکی، داستانی جوانه زد. با نگاه به یادداشتهایم میبینم که شکلگیریِ آن ایده یک سال طول کشید و نوشتنش ماهها زمان برد. اما بالاخره شروع کردم و تمامش کردم. و همین، به من شجاعت میدهد تا سفرِ درونیِ بعدی را آغاز کنم.
حالا نوبت شماست. سفر به خیر!