حسام معینینویسندگی خلاق

·

چطور داستان فانتزی بنویسیم؟ از ایده تا صحنه

چطور داستان فانتزی بنویسیم؟ از ایده تا صحنه
در این نوشتهفهرست مطالب

یه شهر دارید که آدم‌هاش می‌تونن بارون رو توی شیشه نگه دارن. تصویر قشنگیه. حالا کسی یه شیشه باز می‌کنه، بارون می‌آد و بعد چی؟ اگه می‌خوایم داستان فانتزی بنویسیم، باید از عجیب بودن جهان یه قدم جلوتر بریم و ببینیم این امکان، زندگی چه کسی رو سخت می‌کنه.

در این آموزش فانتزی نویسی، همین ایده داستان فانتزی رو به یه تصمیم واقعی می‌رسونیم: دختر پیک باید آخرین شیشهٔ بارون رو به باغی برسونه، اما همسایه‌ها در راه ازش آب می‌خوان. قرار نیست از روز اول نقشهٔ یه رمان فانتزی چندجلدی رو بکشیم. یه قانون، یه محدودیت و یه صحنه می‌سازیم که بعداً بشه گسترشش داد.

فانتزی رو از یک «اگر» شروع کنیم

در داستان فانتزی می‌تونیم رخدادی ناممکن در تجربهٔ معمول رو بپذیریم: بارون در شیشه، سایه‌ای که حرف می‌زنه یا دری که فقط برای یک نفر باز می‌شه. لازم نیست برای همه‌چیز توضیح علمی داشته باشیم. اما خواننده باید بفهمه در جهان این قصه چه چیزی ممکنه و شخصیت با چه مسئله‌ای روبه‌روست.

اگه جذابیت ایده‌تون بیشتر به پیامد یه فناوری یا فرض علمی وابسته‌ست، مسیر داستان علمی تخیلی می‌تونه بهش نزدیک‌تر باشه. مرز ژانرها همیشه دیوار نیست. فعلاً به جای دعوا بر سر اسم، ببینیم چه قراردادی با خواننده می‌بندیم: در این شهر، بارون واقعاً در شیشه جمع می‌شه و آدم‌ها با پیامدش زندگی می‌کنن.

نقطهٔ شروع ما اینه: «اگه فقط می‌شد بارانِ باریده‌شده رو ذخیره کرد، نه اینکه باران تازه ساخت، چه اتفاقی می‌افتاد؟» حالا کمبود معنی پیدا می‌کنه. یه شیشهٔ شکسته فقط وسیلهٔ شکسته نیست؛ ذخیره‌ایه که فعلاً جایگزین نداره.

اول یک نفر رو گرفتار این امکان کنیم

اسم پیک رو یارا بذاریم. کارش رساندن شیشه‌هاست و برای اولین بار اجازه گرفته بارانِ باغ مرکزی رو به تنهایی تحویل بده. دلش می‌خواد ثابت کنه می‌شه بهش اعتماد کرد. توی راه، پیرمرد همسایه از او می‌خواد چند قطره برای نهال حیاطش کنار بذاره.

حالا خواستهٔ یارا با یه خواستهٔ دیگر برخورد کرده. اگر آب بده، محموله رو ناقص تحویل می‌ده. اگر نده، نهال ممکنه خشک بشه. برای کشمکش در داستان، لازم نیست از همان اول دشمنی با شنل سیاه وارد کنیم؛ گاهی دو خواستهٔ قابل‌فهم برای شروع کافیه.

فقط حواسمون باشه پیرمرد تبدیل به وسیلهٔ امتحان اخلاق یارا نشه. او هم دلیل و رفتار خودش رو داره. شاید نهال رو با نوه‌اش کاشته و بخواد خودش مسئول نگهداریش بمونه. این جزئیات، درخواستش رو شخصی می‌کنن.

جادو چه کاری نمی‌تونه بکنه؟

برای این قصه، چهار تصمیم می‌گیریم:

در نمایشگر کوچک، جدول را به چپ و راست بکشید.
سؤالقانون همین داستاناثر روی یارا
باران از کجا می‌آید؟فقط هنگام بارش طبیعی جمع می‌شودنمی‌تواند محمولهٔ کم‌شده را بسازد
چطور آزاد می‌شود؟با باز شدن دهانه، همهٔ باران همان شیشه بیرون می‌ریزدنمی‌تواند بی‌هزینه چند قطره جدا کند
چقدر می‌ماند؟شیشهٔ سالم تا یک فصل نگهش می‌داردذخیره ارزش و صاحب مشخص دارد
چه چیزی خرابش می‌کند؟ترک شیشه باعث نشت تدریجی می‌شودباید در مسیر از محموله مراقبت کند

این‌ها قانون تمام فانتزی‌ها نیستن. برندن سندرسن در توضیح شیوهٔ خودش، محدودیت و هزینه رو ابزاری برای ساخت تصمیم دشوار می‌دونه. ما هم برای این مثال، رویکردی نسبتاً روشن انتخاب کرده‌ایم. می‌شه فانتزیِ رازآلود با جادوی توضیح‌داده‌نشده نوشت؛ فقط بهتره قدرتی که هنوز هیچ زمینه‌ای نداره، ناگهان همهٔ مشکل‌ها رو حل نکنه.

نسخهٔ ضعیف صحنه رو بشناسیم

اگه بنویسیم «یارا دلش سوخت، قدرت تازه‌ای در خودش کشف کرد و برای همه باران ساخت»، مسئله‌ای رو که ساختیم کنار زده‌ایم. او دیگر مجبور نیست انتخاب کنه. حتی ممکنه خواننده بپرسه چرا این کار رو زودتر نکرده بود.

به جای قدرت تازه، از چیزهای حاضر استفاده کنیم. یارا نمی‌تونه شیشه رو تقسیم کنه، اما می‌تونه محل باز کردنش رو تغییر بده. آیا راهی هست که آب هم به نهال برسه و هم هدر نره؟ این سؤال ما رو به شکل کوچه، جوی و مسیر آب می‌رسونه. جهان از دل مسئله رشد می‌کنه.

صحنهٔ تألیفی؛ آخرین شیشه

پیرمرد گلدان را وسط کوچه گذاشت. خاک از لبهٔ سفالی پایین ریخت.

یارا گفت: «اینجا نذارید. رد می‌شم می‌شکنه.»

«فقط یه کم بهش بده.»

یارا شیشه را بالاتر گرفت. ابر کوچک پشت شیشه به یک طرف لغزید. «یه کم نداره. درش رو باز کنم، همه‌ش می‌ریزه.»

پیرمرد گلدان را برنداشت. از باغ مرکزی صدای زنگ تحویل آمد. یارا به جوی کنار دیوار نگاه کرد. برگ و خاک راهش را بسته بود. چند قدم جلوتر، جوی از زیر در باغ می‌گذشت.

پرسید: «این آبراه هنوز به باغ می‌رسه؟»

«اگه بازش کنی، آره.»

یارا شیشه را روی پله گذاشت و به طرف زنگ باغ دوید. باغبان پشت در بود. گفت: «چرا محموله رو آوردی اونجا؟»

«می‌خوام بالای جوی بازش کنم. یه گلدون هم سر راهه. اجازه می‌دید؟»

باغبان به جوی نگاه کرد. «اول راهش رو باز کنید. اگه آب توی کوچه بمونه، به ریشه‌ها نمی‌رسه.»

پیرمرد بیلچه‌اش را آورد. یارا تا آرنج در گل فرو رفت. وقتی جوی باز شد، گلدان را کنار آبراه گذاشتند. باغبان در شیشه را چرخاند. باران روی سنگ‌ها ریخت و از میان خاک تیره به باغ رفت.

یارا رسید خیس را گرفت. گوشهٔ آن جای انگشت گلی‌اش مانده بود.

راه‌حل از بیرون داستان نیومد. همون قانون باز شدن کامل شیشه حفظ شد، آبراه از محیط وارد کار شد و اجازهٔ صاحب محموله هم گرفته شد. یارا بی‌هزینه نجات پیدا نکرد؛ زمان گذاشت، درخواستش رو علنی کرد و مسئولیت راه تازه رو پذیرفت.

می‌شه نسخهٔ تلخ‌تری هم ساخت: باغبان اجازه نده و یارا مجبور بشه بین دو خواسته یکی رو انتخاب کنه. مهم اینه که پایان از امکانات و محدودیت‌هایی دربیاد که از قبل ساخته‌ایم.

اطلاعات جهان رو وسط حرکت بدهیم

لازم نبود پیش از این صحنه، تاریخ دویست‌سالهٔ صنعت شیشه‌گری شهر رو توضیح بدیم. جملهٔ یارا، «یه کم نداره»، یکی از مهم‌ترین قوانین رو در موقعیتی آشکار کرد که دانستنش ضروری بود. برای فضاسازی در داستان، شیء و جزئیات محیط وقتی زنده‌ترن که کسی باهاشون کار کنه: شیشه کج بشه، جوی بگیره، رسید خیس بشه.

اسم‌های ناآشنا رو هم کم‌کم وارد کنید. اگه به پیک، باغبان، باران و شیشه چهار اسم تازه بدیم، خواننده پیش از فهم ماجرا باید فرهنگ لغت قصه رو حفظ کنه. هر چیزی که معمولیه می‌تونه فعلاً اسم معمولی داشته باشه.

این ایده چطور به رمان فانتزی تبدیل می‌شه؟

یه صحنهٔ خوب لزوماً به اندازهٔ رمان کشش نداره. برای گسترش، پیامد انتخاب یارا رو دنبال کنید. شاید مردم از او بخوان مسیر تحویل‌های بعدی رو هم عوض کنه. شاید اختلاف بر سر سهم آب، شغلش رو تهدید کنه. حالا قصه از رساندن یک شیشه به مسئولیت در برابر چند گروه می‌رسه.

برای نوشتن رمان، فقط تعداد مانع‌ها رو زیاد نکنید. هر انتخاب باید موقعیت بعدی رو تغییر بده. اگر هر فصل یکی درخواست آب کنه و یارا همان راه‌حل رو تکرار کنه، صفحات زیاد می‌شن ولی ماجرا جلو نمی‌ره. در مراحل داستان نویسی، طرح اولیه می‌تونه همین زنجیرهٔ پیامدها رو روشن کنه.

نکتهٔ تمرین: راز می‌تونه باقی بمونه. لازم نیست توضیح بدیم چرا باران در شیشه زنده می‌مونه؛ اما اگر راه‌حل پایان به باز شدن کامل شیشه وابسته‌ست، این ویژگی باید پیش‌تر قابل فهم شده باشه.

تمرین؛ یک قدرت رو محدود کنید

یکی از این سه امکان رو انتخاب کنید: شنیدن حرف اشیا، قرض گرفتن یک ساعت از فردا، یا عوض کردن جای دو سایه. بنویسید چه کسی این توانایی رو داره، الان چه می‌خواد و توانایی‌اش دقیقاً چه کاری نمی‌تونه بکنه.

بعد صحنه‌ای بنویسید که استفادهٔ راحت از قدرت ممکن نباشه. شخصیت باید با همان ابزار، انتخاب تازه‌ای بکنه یا هزینه‌ای بپردازه. وقتی تمام شد، راه‌حل رو علامت بزنید: آیا از قانونی که اول داشتید آمده یا وسط نوشتن برای نجات شخصیت قانون تازه ساخته‌اید؟ اگر دومی بود، زمینه‌اش رو بسازید یا راه‌حل رو عوض کنید.

منابع نگارش این مقاله

  1. محدودیت‌ها و هزینه‌های جادوBrandon Sanderson · Brandon SandersonSanderson’s Second Law
  2. ساخت شخصیت داستانیBBC Maestro · BBC MaestroHow to create a character for a story

گفت‌وگو درباره‌ی این نوشته

ارسال دیدگاه

Your email address will not be published. Required fields are marked *

بازگشت به نوشته‌ها

نویسندگی خلاق · پادکست

برای شنیدن

چطور اتفاقات غیرمنتظره بزرگ‌ترین داستان‌های شما رو می‌سازن؟

در میان کلمه‌ها

چه می‌خواهید بخوانید؟

یا از یک موضوع شروع کنید

نصب وبلاگ حسام معینی

با اضافه کردن وبلاگ به دستگاه‌تون، برای خواندن مقاله‌ها راحت‌تر برمی‌گردید.