حسام معینینویسندگی خلاق

·

نشان دادن به جای گفتن در داستان؛ ۱۲ مثال

نشان دادن به جای گفتن در داستان؛ ۱۲ مثال
در این نوشتهفهرست مطالب

«آرمان از دیدن پدرش خوشحال شد.» جمله روشنه و راحت می‌فهمیم چی شده. ولی هنوز نمی‌دونیم خوشحالی آرمان چه شکلیه. می‌دوه سمت پدرش؟ خودش رو به ندیدن می‌زنه؟ یا فقط صندلی کنارش رو خالی می‌کنه؟ نشان دادن به جای گفتن در داستان از همین انتخاب‌ها شروع می‌شه؛ از چیزهایی که می‌ذاریم خواننده خودش ببینه و کنار هم بچینه.

توصیهٔ «نشان بده نگو» یا show don’t tell قرار نیست همهٔ جمله‌های مستقیم رو از داستان بیرون کنه. می‌خوایم بفهمیم کجا تجربه کردن یه لحظه به خواننده کمک می‌کنه و کجا یه توضیح کوتاه کافیه. برای همین، توصیف احساسات در داستان رو با ۱۲ مثال قبل‌و‌بعد تمرین می‌کنیم. همهٔ نمونه‌ها برای همین آموزش نوشته شدن؛ هر نسخه هم یکی از چند انتخاب ممکنه.

وقتی می‌گیم «نشون بدید»، دقیقاً چه کار کنیم؟

بیاید همون خوشحالی رو کمی باز کنیم:

آرمان صدای پدرش را که شنید، کیفش را از صندلی کناری برداشت. پدر هنوز به میز نرسیده بود که فنجان دوم را جلو کشید. «چایی بریزم؟ هنوز داغه.»

اینجا اسم خوشحالی رو نیاوردیم. آرمان برای پدرش جا باز کرده و می‌خواد بیشتر نگهش داره. ممکنه کسی هم از این رفتار ادب یا دلتنگی بفهمه؛ معنی جزئیات به چیزهایی بستگی داره که قبل و بعدش می‌نویسیم. اگه قبلاً گفته باشیم آرمان بعد از یک سال پدرش رو می‌بینه، همین صندلی خالی معنای بیشتری پیدا می‌کنه.

پس قرار نیست برای هر احساس، یه حرکت آماده داشته باشیم. می‌پرسیم این آدم، توی این موقعیت، با این احساس چه کار می‌کنه؟ تفاوتش توی مثال‌های بعدی روشن‌تر می‌شه.

۱۲ مثال برای نشان دادن به جای گفتن در داستان

۱. ترس؛ کاری که شخصیت از انجامش منصرف می‌شه

نسخهٔ مستقیم:

نرگس از ورود به زیرزمین می‌ترسید.

حالا نزدیک‌تر بشیم:

نرگس دستش را از روی کلید برق برداشت. از پایین صدای کشیده شدن چیزی آمد. چراغ گوشی را روشن کرد، اما نور را روی پلهٔ اول نگه داشت. «کسی اون پایینه؟»

لازم نیست حتماً بنویسیم قلبش تند می‌زنه و دستش می‌لرزه. همین که نور رو پایین‌تر نمی‌بره، نشون می‌ده نمی‌خواد با چیزی که اونجاست روبه‌رو بشه. ترس رو به یه انتخاب وصل کردیم.

۲. خشم؛ وقتی آدم خودش رو نگه می‌داره

نسخهٔ مستقیم:

پیمان از حرف خواهرش عصبانی شد.

یه انتخاب دیگه:

پیمان قاشق را کنار بشقاب گذاشت. «یه بار دیگه بگو.» خواهرش به تلویزیون نگاه کرد. پیمان کنترل را برداشت و صدا را قطع کرد.

توی این نمونه، به جای فریاد سراغ کم شدن صدا رفتیم. قطع کردن تلویزیون، خواهر رو مجبور می‌کنه به گفت‌وگو برگرده. اگه پیمان فقط ده تا صفت عصبانی داشته باشه، هنوز معلوم نیست این عصبانیت چه اثری روی آدم مقابل گذاشته.

۳. دلتنگی؛ تغییری توی یه عادت آشنا

اول این جمله رو داریم:

بعد از رفتن هم‌اتاقی‌اش، اتاق برای لیلا خالی شده بود.

می‌تونیم بنویسیم:

لیلا دو لیوان از کابینت برداشت. یکی را زیر شیر آب گرفت و بعد به لیوان دوم نگاه کرد. آن را روی طبقهٔ بالا گذاشت؛ جایی که بدون چهارپایه دستش نمی‌رسید.

لیوان دوم اول از روی عادت برداشته شده، بعد جایی رفته که دم دست نباشه. این حرکت، فاصلهٔ بین زندگی قبلی و الان لیلا رو می‌سازه. برای توصیف احساسات در داستان، وسایل معمولی هم می‌تونن به کار بیان؛ به شرطی که با زندگی همون شخصیت رابطه داشته باشن.

۴. شرمندگی؛ تلاشی برای دیده نشدن

نسخهٔ مستقیم:

سامان از اشتباهش خجالت می‌کشید.

حالا فرض کنیم اسم برنده رو اشتباه خونده:

مجری برگهٔ درست را جلوی سامان گذاشت. سامان میکروفن را پایین آورد و لبخند زد، اما صدایی از او درنیامد. از ردیف اول کسی پرسید: «بالاخره کدوممون بیایم؟» سامان برگه را صاف کرد؛ برگه صاف بود.

صاف کردن برگه اینجا یه کار بی‌نتیجه‌ست که سامان پشتش پنهان شده. خواننده هم اشتباه رو می‌دونه و هم تلاشش برای عقب انداختن جواب رو می‌بینه. بدون اون موقعیت، صاف کردن کاغذ لزوماً نشونهٔ شرمندگی نیست.

۵. حسادت؛ حرفی که نصفه عوض می‌شه

اول می‌گیم:

مهتاب به موفقیت دوستش حسادت می‌کرد.

حالا گفت‌وگو رو بشنویم:

مهتاب عکس نمایشگاه را بزرگ کرد. «خوبه که بالاخره تونستی با کمک…» مکث کرد و گوشی را پس داد. «یعنی، خیلی خوب شده. تبریک.»

نمی‌دونیم مهتاب دقیقاً چه حرفی رو خورده، ولی تلاش برای کم کردن سهم دوستش رو می‌بینیم. توی شخصیت پردازی در داستان، همین فاصله بین چیزی که آدم حس می‌کنه و چیزی که اجازه می‌ده بقیه بشنون، می‌تونه از یه صفت کلی مفیدتر باشه.

۶. اشتیاق؛ توجهی که مدام برمی‌گرده

نسخهٔ مستقیم:

سحر برای رسیدن بسته‌اش هیجان داشت.

نسخهٔ نزدیک‌تر:

سحر زنگ آیفون را امتحان کرد. کار می‌کرد. برگشت سر میز و دو خط خواند. صدای موتوری که در کوچه پیچید، کتاب را باز روی زانویش نگه داشت.

فقط زنگ در مهم نیست؛ کتاب هم هست که دیگه نمی‌تونه توجه سحر رو نگه داره. لازم نیست هر بار شخصیت هیجان داره، از جا بپره. می‌تونیم ببینیم چه چیزی حواسش رو از کار معمولش می‌بره.

۷. مراقبت؛ چیزی که گفته نمی‌شه، ولی انجام می‌شه

نسخهٔ مستقیم:

پدر نگران خسته شدن دخترش بود.

به جاش این لحظه رو بسازیم:

پدر گفت: «من هنوز خوابم نمی‌آد.» تلویزیون را بی‌صدا کرد و نشست. وقتی دخترش پشت چرخ خیاطی خم شد، چراغ مطالعه را کمی جلوتر برد. نخ تازه را هم کنار دستش گذاشت.

پدر نمی‌گه «من نگرانتم». طوری می‌مونه که دختر مجبور نشه دربارهٔ خستگی‌اش حرف بزنه. مراقبت رو توی تنظیم نور و آماده کردن نخ می‌بینیم. این انتخاب برای همین رابطه‌ست؛ یه پدر دیگه شاید مستقیم بگه کار رو بذار برای فردا.

۸. تنگنای مالی؛ انتخاب بین دو چیز مشخص

اول نوشته‌ایم:

پول الهام کم بود.

می‌تونیم موقعیت رو این‌طور بسازیم:

الهام قیمت دفتر و مدادرنگی را جمع زد. دفتر را روی پیشخوان گذاشت. فروشنده پرسید: «مدادرنگی رو نمی‌بری؟» گفت: «رنگ‌های تکی هم دارید؟ فقط آبی لازم دارم.»

با این تکه نمی‌تونیم دربارهٔ کل زندگی الهام حکم بدیم. فعلاً می‌بینیم پول این خرید محدوده و مجبور شده انتخاب کنه. بهتره جزئیات رو به همین اندازه دقیق بخونیم؛ یه رفتار کوتاه، شناسنامهٔ کامل آدم نیست.

۹. سرما؛ محیط چه بلایی سر کار شخصیت می‌آره؟

نسخهٔ مستقیم:

ایستگاه خیلی سرد بود.

نسخهٔ دوم:

رامین کارت بلیت را از جیبش بیرون آورد، اما انگشت‌هایش آن را رها کردند. کارت زیر نیمکت افتاد. برای برداشتنش دستکش را با دندان کشید و دوباره دستش را توی آستین برد.

سرما فقط اسم یه وضعیت نیست؛ برداشتن کارت رو سخت کرده. توی فضاسازی در داستان، جزئیاتی که روی حرکت آدم‌ها اثر می‌ذارن کمک می‌کنن مکان رو همراه اتفاق حس کنیم. مجبور هم نیستیم هم‌زمان بو و صدا و رنگ و مزه رو وارد هر پاراگراف کنیم.

۱۰. انتظار؛ به‌هم خوردن ریتم یه کار ساده

اول این رو داریم:

فرهاد بی‌صبرانه منتظر تماس بود.

حالا:

فرهاد سیب را پوست گرفت و پوست‌ها را دوباره توی بشقاب چید. گوشی لرزید. دستش به لبهٔ بشقاب خورد. تبلیغ اینترنت بود. سیب را برنداشت.

کار اول معمولیه، ولی مرتب کردن پوست‌ها و رها کردن سیب می‌گن توجه فرهاد جای دیگه‌ست. تماس نیومده، اما انتظار روی کاری که انجام می‌ده اثر گذاشته. این جزئیات از نوشتن چندبارهٔ «خیلی منتظر بود» اطلاعات بیشتری به ما می‌دن.

۱۱. سرد شدن رابطه؛ عوض شدن یه رفتار قدیمی

نسخهٔ مستقیم:

رابطهٔ دو خواهر سرد شده بود.

حالا یه تغییر کوچک رو دنبال کنیم:

قبلاً رویا بی‌خبر وارد آشپزخانه می‌شد و از قابلمه می‌چشید. این بار کنار در ماند. «می‌تونم یه لیوان آب بردارم؟» ناهید سر تکان داد و در یخچال را بست.

برای اینکه احتیاط تازهٔ رویا رو بفهمیم، اول یه خط از گذشته گفتیم. بعد حال رو نشون دادیم. پس گفتن و نشون دادن می‌تونن توی یه پاراگراف کنار هم کار کنن. جملهٔ اول کمک کرده معنی سؤال سادهٔ رویا عوض بشه.

۱۲. دروغ؛ جواب و حرکت با هم جور نیستن

نسخهٔ مستقیم:

امیر دربارهٔ دیدن نامه دروغ گفت.

نسخهٔ دوم:

«نامه‌ای اینجا ندیدم.» امیر کشوی میز را بست. گوشهٔ پاکت از لای آن بیرون ماند. صندلی را کمی جلو کشید و نشست.

خواننده مدرکی داره که حرف امیر رو زیر سؤال می‌بره. اینجا لازم نیست بعدش بنویسیم «او می‌خواست نامه را پنهان کند». یکی از اشتباهات دیالوگ‌نویسی هم اینه که بعد از حرف و رفتار روشن، دوباره همون معنی رو برای خواننده توضیح بدیم.

کجا گفتن، انتخاب بهتریه؟

اگه هر مسیر رفت‌وآمد، هر سلام و هر لیوان آب رو صحنه کنیم، لحظه‌های مهم بینشون گم می‌شن. فرض کنید اتفاق اصلی داستان الهام، خرید مدادرنگیه. شاید برای رسیدن به اون لحظه همین جمله کافی باشه:

سه مغازه را گشت و سرانجام فروشگاهی پیدا کرد که مدادها را تکی می‌فروخت.

لازم نیست هر سه مغازه رو با جزئیات بنویسیم، مگر اینکه توی یکی‌شون اتفاقی بیفته که ادامه رو عوض کنه. این هم یکی از انتخاب‌های تکنیک نویسندگی می‌تونه باشه: کجا سرعت بگیریم و کجا کنار شخصیت بمونیم.

گفتن می‌تونه بخشی از صدای راوی هم باشه. جملهٔ دقیق یا شوخ یه راوی گاهی هم اطلاعات می‌ده و هم شخصیت خودش رو می‌سازه. توصیهٔ «نشان بده نگو» رو مثل ابزار امتحان کنید؛ بعد ببینید توی این قسمت از داستان چه نتیجه‌ای داده.

نکتهٔ تمرین: هر حرکت، فقط توی موقعیت خودش معنا پیدا می‌کنه. دست‌به‌سینه ایستادن همیشه نشونهٔ خشم نیست و پایین انداختن نگاه همیشه از خجالت نمی‌آد. قبل از انتخاب حرکت، خواسته و رابطهٔ آدم‌ها رو روشن کنید.

توی مراحل داستان‌نویسی، لازم نیست همون دور اول همهٔ این انتخاب‌ها رو نهایی کنید. می‌تونید اول اتفاق رو بنویسید و بعد موقع بازخوانی ببینید کدوم لحظه ارزش داره بهش نزدیک‌تر بشید.

تمرین: یه احساس، دو رفتار متفاوت

این جمله رو بردارید: «هومن از رفتن دوستش ناراحت بود.» یه بار بنویسید هومن می‌خواد دوستش این ناراحتی رو بفهمه. بار دوم کاری کنید که بخواد پنهانش کنه. برای هر نسخه حدود ۶۰ کلمه کافیه؛ لازم نیست اسم ناراحتی رو بیارید.

برای نسخهٔ دوم، یه پاسخ ممکن می‌تونه این باشه:

هومن چمدان را تا کنار تاکسی برد. «بالاخره از دستت راحت شدم.» دوستش خندید و در را باز کرد. هومن دستهٔ چمدان را رها نکرد. «زیپ جلوییش خرابه. رسیدی، عوضش کن.»

حرف هومن رفتن رو سبک جلوه می‌ده، ولی دستش هنوز چمدان رو نگه داشته. تذکر دربارهٔ زیپ هم یه لحظهٔ دیگه براش وقت خریده. حالا دو نسخهٔ خودتون رو بخونید: خواننده از کدوم رفتار می‌فهمه هومن می‌خواد ناراحتی رو نشون بده یا پنهان کنه؟ اگه جواب فقط توی توضیح شماست، همون حرکت یا دیالوگ رو دوباره بسازید.

منابع نگارش این مقاله

  1. تفاوت نشان دادن و گفتن در روایتکی. ام. وایلند · Helping Writers Become AuthorsShowing and Telling: The Quick and Easy Way to Tell the Difference
  2. صحنه، خلاصه و جزئیات در داستانمرکز نگارش دانشگاه پردو · Purdue OWLWorking with Creative Writing Students

گفت‌وگو درباره‌ی این نوشته

ارسال دیدگاه

Your email address will not be published. Required fields are marked *

بازگشت به نوشته‌ها

نویسندگی خلاق · پادکست

برای شنیدن

چطور اتفاقات غیرمنتظره بزرگ‌ترین داستان‌های شما رو می‌سازن؟

در میان کلمه‌ها

چه می‌خواهید بخوانید؟

یا از یک موضوع شروع کنید

نصب وبلاگ حسام معینی

با اضافه کردن وبلاگ به دستگاه‌تون، برای خواندن مقاله‌ها راحت‌تر برمی‌گردید.