سلام به همه‌ی نویسنده‌هایی که کلی عرق ریختن تا رمانشون رو تموم کنن و حالا رسیدن به یه سد بزرگ: نوشتن سیناپس. اگه فکر می‌کنی نوشتن یه کتاب ۴۰۰ صفحه‌ای سخت بوده، صبر کن تا مجبور شی کل اون داستان رو توی ۱ یا ۲ صفحه خلاصه کنی! اونجاست که می‌فهمی چقدر کلمات می‌تونن بی‌رحم باشن.

کلاس نویسندگی

کلاس آنلاین آموزش نویسندگی

می‌خواهی داستان‌نویسی را از پایه و به صورت اصولی یاد بگیری؟ در این دوره همراه من باش.

ثبت‌نام در کلاس نویسندگی

سیناپس اصلاً چی هست و به چه دردی می‌خوره؟

سیناپس (Synopsis) یه سند ۱ تا ۲ صفحه‌ایه که کل قوس داستانی کتابت رو از اول تا آخر لو می‌ده. آره، درست شنیدی؛ اینجا جای مخفی‌کاری نیست. برخلاف اون متنی که پشت جلد کتاب می‌نویسن تا مشتری رو کنجکاو کنن (Blurb)، سیناپس قراره به ایجنت‌ها و ناشرها ثابت کنه که داستانت از نظر ساختاری سالمه.

توی این متن، تو دنیای داستان، شخصیت‌های اصلی و تمام نقاط عطف مهم رو معرفی می‌کنی. از همون حادثه محرک اول داستان گرفته تا اوج (Climax) و گره‌گشایی نهایی؛ همه رو باید بنویسی. حتی اگه ته داستانت یه غافلگیری بزرگ (Spoiler) داری، باید اینجا لو بدیش. ناشر باید بدونه ته داستان قراره چه اتفاقی بیفته تا بتونه تصمیم بگیره که آیا کتابت ارزش چاپ کردن داره یا نه.

چرا ناشرها اینقدر روی سیناپس حساسن؟

ایجنت‌های ادبی و ناشرها وقت ندارن همون اول کار کل دست‌نوشته‌ی تو رو بخونن. اونا سیناپس رو می‌خونن تا بفهمن:

  • آیا داستانت انسجام داره؟
  • آیا شخصیت‌ها واقعاً تغییر می‌کنن یا فقط دور خودشون می‌چرخن؟
  • آیا پایان‌بندی داستانت با عقل جور درمیاد؟
  • و از همه مهم‌تر، آیا این کتاب توی بازار امروز شانسی برای فروش داره؟

پس سیناپس در واقع نقشه‌ی راه کتابته که نشون می‌ده تو چقدر به ساختار داستانت مسلط هستی.

استانداردهای طلایی: سیناپس باید چطوری باشه؟

نوشتن سیناپس یه فرمول مشخص داره که نباید ازش بزنی بیرون. اگه می‌خوای حرفه‌ای به نظر بیای، این چند تا نکته رو یادت باشه:

  1. اندازه رو نگه دار (۱ تا ۲ صفحه): اکثر سیناپس‌های استاندارد بین ۵۰۰ تا ۸۰۰ کلمه هستن. یادت باشه، اینجا جای روده‌درازی نیست. باید بتونی عصاره‌ی داستانت رو بکشی بیرون و بریزی روی کاغذ.
  2. زبان ساده و خنثی داشته باش: سیناپس یه سند صنعتیه، نه یه متن تبلیغاتی یا شاعرانه. لازم نیست اینجا با کلمات عجیب و غریب خودنمایی کنی. وظیفه‌ی تو توی این متن، «نشون دادن» (Showing) نیست، بلکه «تعریف کردن» (Telling) ساختاره. یعنی خیلی رک و پوست‌کنده بگو چه اتفاقی می‌افته.
  3. سوم شخص و زمان حال: این یکی از اون اشتباه‌های رایجه. فرقی نمی‌کنه رمانت رو اول شخص نوشتی یا سوم شخص، یا زمانش گذشته‌ست یا آینده؛ سیناپس همیشه باید به زبان «سوم شخص» و در زمان «حال» نوشته بشه. مثلاً نگو "قهرمان داستان رفت به جنگ غول"، بگو "قهرمان داستان به جنگ غول می‌ره".
  4. روی علت و معلول تمرکز کن داستانت نباید مجموعه‌ای از اتفاقات پراکنده باشه که همین‌طوری پشت سر هم میان. هر پاراگراف باید نتیجه‌ی پاراگراف قبلی باشه. یعنی به جای اینکه بگی "این اتفاق افتاد و بعد اون اتفاق افتاد"، باید بگی "چون این اتفاق افتاد، حالا قهرمان مجبور می‌شه فلان کار رو بکنه". این یعنی زنجیره‌ی علت و معلول.

اشتباهات مرگبار: این کارها رو اصلاً انجام نده!

توی این مسیر چند تا تله هست که نباید توشون بیفتی:

جزئیات زیاد نده: لازم نیست همه‌ی شخصیت‌های فرعی یا خرده‌روایت‌ها (Subplots) رو معرفی کنی. فقط روی خط اصلی داستان تمرکز کن. اگه یه شخصیت یا یه ماجرا مستقیم روی پایان‌بندی تاثیر نداره، حذفش کن.

پایان رو مخفی نکن: اشتباه بزرگ اینه که بنویسی «و در نهایت رازی برملا می‌شه که زندگی همه رو عوض می‌کنه». نه! باید دقیقاً بگی اون راز چیه. ایجنت‌ها از غافلگیر شدن متنفرن؛ اونا می‌خوان بدونن تو بلدی یه پایان‌بندی درست و حسابی بنویسی یا نه.

تفسیر و تحلیل اضافه نکن: لازم نیست توضیح بدی که تم داستانت چیه یا چرا این کتاب برای جامعه مفیده. بذار خودِ داستان حرف بزنه. اگه داستانت قوی باشه، درون‌مایه خودش رو نشون می‌ده.

آموزش‌های تصویری در یوتیوب

تکنیک‌های نویسندگی و تحلیل کتاب‌ها را به صورت ویدیویی در کانال یوتیوب دنبال کنید.

مشاهده کانال یوتیوب

چطوری شروع کنیم؟ استفاده از ساختار برای خلاصه کردن

راستش رو بخوای، فشرده کردن یه رمان چند صد صفحه‌ای توی دو صفحه کار حضرت فیله! اما یه کلک وجود داره: استفاده از اسکلت‌بندی داستان

اگه بدونی نقاط عطف داستانت کجاست، نوشتن سیناپس برات مثل آب خوردن می‌شه. برای اینکه راحت‌تر متوجه بشی چطوری سیناپس می‌نویسن، باهم قسمت به قسمت بر اساس ساختار داستان، سیناپس داستان «دختر گمشده» رو می‌نویسیم. 

۱. تصویر آغازین یا قلاب 

اولین جمله‌ی سیناپس باید مثل یه قلاب عمل کنه. باید سریعاً حال‌وهوای داستان و تضاد اصلی رو به خواننده نشون بدی. معمولاً این بخش رو با حروف کج (Italic) می‌نویسن تا متمایز بشه.

توی صبح پنجمین سالگرد ازدواج «نیک» و «امی» در یک شهر کوچیک، تصویر زندگی آروم و عاشقانه اونا خیلی سریع به لجن کشیده می‌شه. امی ناپدید شده، توی خونه آثار درگیری دیده می‌شه و کنجکاوی مردم شهر کم‌کم به یک نمایش عمومی برای پیدا کردن قاتل تبدیل می‌شه.

اینجا ما سریع فهمیدیم کی به کیه، کجا هستیم و مشکل اصلی چیه.

۲. مقدمه‌چینی و شرح وضعیت 

بعد از قلاب، باید یه ذره فضا رو باز کنی. شخصیت‌ها قبل از اینکه دنیاشون زیرورو بشه، کجا بودن و چی می‌خواستن؟ 

نیک و امی بعد از اینکه کارهای خوبشون رو توی نیویورک از دست دادن، به خاطر مشکلات مالی و مریضی مادر نیک، مجبور شدن برن به یه شهر کوچیک. نیک یه کافه رو با خواهرش اداره می‌کنه و سعی می‌کنه ظاهر یه شوهر وفادار رو حفظ کنه. اما امی، که الگوی واقعیِ کتاب‌های معروف «امی شگفت‌انگیز» پدر و مادرشه، از این زندگی جدید بیزاره. اونا با هم مشکل دارن، ولی جلوی بقیه تظاهر به خوشبختی می‌کنن.

۳. حادثه محرک 

این همون نقطه‌ایه که داستان واقعاً استارت می‌خوره. اتفاقی که قهرمان رو از زندگی عادیش پرت می‌کنه بیرون.

نیک برمی‌گرده خونه و می‌بینه امی نیست. پلیس سریع شک می‌کنه که یه جنایتی اتفاق افتاده. رسانه‌ها مثل مور و ملخ می‌ریزن اونجا. نیک که یه بحران شخصی داشت، حالا افتاده وسط یه سیرک رسانه‌ای. پدر و مادر امی هم می‌آن و تصویر یه دختر بی‌نقص رو از امی می‌سازن که فشار رو روی نیک بیشتر می‌کنه.

۴. نقطه عطف اول 

اینجا همون نقطه‌ایه که قهرمان داستان دیگه نمی‌تونه منفعل باقی بمونه. یه اتفاقی می‌افته که مجبورش می‌کنه آستین‌ها رو بالا بزنه و وارد گود بشه.

ورق علیه نیک برمی‌گرده. پلیس دفترچه خاطرات امی رو پیدا می‌کنه که توش از یه ازدواج پر از ترس و سوءرفتار حرف زده شده. همسایه هم گزارش می‌ده که امی باردار بوده. از اون طرف، اسناد مالی نشون می‌دن که کلی بدهی به اسم نیک بالا اومده و توی خونه هم رد خون پیدا می‌شه. حالا نیک دیگه فقط یه همسر نگران نیست؛ اون مظنون شماره یکه و باید برای زندگیش بجنگه.

۵. اوج‌گیری ماجرا 

توی اوج گیری داستان، مشکلات مثل بهمن روی سر قهرمان خراب می‌شن. هر قدمی که برمی‌داره، اوضاع بدتر می‌شه. هدف تو توی سیناپس اینه که نشون بدی چطوری چالش‌ها سخت‌تر و عواقب شکست سنگین‌تر می‌شن.

وقتی رابطه‌ی مخفیانه‌ی نیک با یه دختر دانشجو لو می‌ره، دادگاه افکار عمومی حکم صادر می‌کنه: نیک یه قاتل بی‌رحمه. اون حالا یه وکیل کله‌گنده به اسم «تنر بولت» رو استخدام می‌کنه که تخصصش نجات دادن شوهرهای گناهکاره. اما مدارک علیهش تمومی نداره: صحنه‌سازی‌های حرفه‌ای، رد خون‌های تمیز شده و بیمه عمری که تازه افزایش پیدا کرده. حتی پدر و مادر امی هم پشتش رو خالی می‌کنن. نیک از همه طرف محاصره شده.

۶. نقطه میانی 

رسیدیم به یکی از حیاتی‌ترین بخش‌های هر سیناپس! نقطه میانی معمولاً یه افشاگری بزرگ یا یه چرخش داستانی (Twist) داره که کل تصورات خواننده رو به‌هم می‌ریزه.

امی زنده‌ست! اون خودش همه‌چیز رو برنامه‌ریزی کرده؛ از صحنه‌سازی جنایت و اون دفترچه خاطرات دروغین گرفته تا جعل بارداری. همه‌ش برای این بوده که نیک رو به جرم قتل خودش به بالای دار بفرسته. نقشه‌اش اینه: بشینه و محکوم شدن نیک رو تماشا کنه و بعد خودش رو غرق کنه تا جسدش هیچ‌وقت پیدا نشه. انگیزه‌اش؟ انتقام از خیانت‌های نیک و سال‌ها تظاهر به «زنِ کامل بودن» که دیگه ازش خسته شده بود.

۷. نقطه عطف دوم 

این مرحله رو معمولاً «شب تاریک روح» هم می‌گن؛ یعنی جایی که همه‌چیز از کنترل خارج می‌شه و قهرمان به بن‌بست می‌رسه.

نقشه‌ی بی‌نقص «امی» با یه اتفاق غیرمنتظره به‌هم می‌ریزه. اون توی کلبه‌ای که مخفی شده بود، مورد سرقت قرار می‌گیره و تمام پول‌هاش رو از دست می‌ده. حالا که درمانده شده، به یه دوست قدیمی و پولدار به اسم «دسی کالینگز» زنگ می‌زنه. دسی که هنوز دیوانه‌وار عاشق امیه، اون رو توی ویلای ساحلیش مخفی می‌کنه. اما امی خیلی زود می‌فهمه که از چاله افتاده توی چاه! دسی یه آدم کنترل‌گره و حالا امی توی یه قفس جدید گیر افتاده.

از اون طرف، نیک که فهمیده همه‌چیز یه پاپوش بوده، شروع می‌کنه به بازی با رسانه‌ها. اون توی یه برنامه تلویزیونی چنان نقش یه شوهر پشیمان و عاشق رو بازی می‌کنه که امی، در حالی که داره از خونه دسی تماشاش می‌کنه، تصمیم می‌گیره برگرده. اما نه برای نابود کردن نیک، بلکه برای دوباره تصاحب کردنش!

۸. پیش‌اوج 

فشار داره به سقف می‌چسبه! 

امی برای اینکه بتونه برگرده، باید یه راه فرار پیدا کنه. اون «دسی» رو به قتل می‌رسونه و طوری صحنه‌سازی می‌کنه که انگار دسی اون رو دزدیده و بهش تجاوز کرده. بعد با بدنی خون‌آلود و داستانی که کل مردم شهر رو تحت‌تاثیر قرار می‌ده، برمی‌گرده به خونه. پلیس به حرف‌هاش شک داره، اما چون هیچ مدرکی علیهش ندارن، نمی‌تونن کاری بکنن.

۹. اوج داستان 

رسیدیم به لحظه‌ی قطعی: اوج داستان! جایی که تکلیف همه‌چیز روشن می‌شه. 

امی جلوی دوربین‌ها خودش رو می‌ندازه توی بغل نیک و نقش یه قهرمانِ بازگشته از مرگ رو بازی می‌کنه. نیک حالا از اتهام قتل تبرئه شده، اما می‌دونه که با یه شیطان زیر یک سقف زندگی می‌کنه. اون حقیقت رو می‌دونه، ولی هیچ مدرکی برای اثباتش نداره. نقشه‌ی امی اون‌قدر دقیق و حساب‌شده‌ست که نیک عملاً کیش‌ومات شده.

۱۰. گره‌گشایی و پایان‌بندی 

در گره گشایی و پایان بندی باید «وضعیت نرمال جدید» رو نشون بدی. داستان چطوری تموم می‌شه و شخصیت‌ها به کجا می‌رسن؟

نیک که می‌خواد انتقام بگیره، شروع می‌کنه به نوشتن یه کتاب افشاگرانه علیه امی. اما امی برگ برنده‌ی آخرش رو رو می‌کنه: اون با استفاده از نمونه اسپرم نیک (که از قبل توی کلینیک ناباروری داشتن) خودش رو باردار کرده! امی تهدیدش می‌کنه که اگه کتاب رو منتشر کنه، هیچ‌وقت نمی‌ذاره بچه‌اش رو ببینه. نیک تسلیم می‌شه و کتابش رو پاک می‌کنه. در ظاهر، اونا یه زوج خوشبخت و عاشق هستن که از یه فاجعه جون سالم به در بردن، اما در باطن، ازدواجشون تاریک‌تر و ترسناک‌تر از همیشه‌ست. اونا محکوم شدن که تا ابد با هم زندگی کنن.

چرا این سیناپس جواب میده؟

اگه به این خلاصه داستانی که برای «دختر گمشده» نوشتیم دقت کنی، می‌بینی که چند تا ویژگی مهم داشت که باعث شد حرفه‌ای به نظر بیاد:

  • روی ستون فقرات داستان تمرکز کردیم: ما نیومدیم درباره‌ی اینکه امی چطوری هزینه‌ی کافه رو داده یا فلان کارآگاه پلیس چه شکلی بود حرف بزنیم. اینا جزئیات جذابی هستن، اما توی سیناپس فقط «مسیر اصلی» مهمه.
  • تغییر شخصیت‌ها رو نشون دادیم: ناشر دید که نیک از یه شوهر بی‌خیال به یه مظنون مستأصل و در نهایت به یه زندانیِ داوطلب تبدیل شد. این یعنی داستان تو «قوس شخصیتی» (Character Arc) داره.
  • علت و معلول رو رعایت کردیم: هیچ اتفاقی تصادفی نبود. امی چون دزدیده شد، مجبور شد به دسی پناه ببره؛ چون دسی کنترل‌گر بود، مجبور شد بکشتش. این زنجیره یعنی پی رنگ (Plot) تو سوراخ نداره.

چند نکته برای صیقل دادن متن

قبل از اینکه سیناپس رو بفرستی، یه بار دیگه مثل یه غریبه بخونش. جملاتت رو کوتاه کن. کلمات اضافه رو دور بریز. یادت باشه که سیناپس مثل ویترین مغازه‌ته؛ باید تمیز، شفاف و خیره‌کننده باشه. اگه حس می‌کنی لحنت خیلی ادبی شده، ساده‌ترش کن. هدف اینه که ایجنت بفهمه «چه اتفاقی می‌افته»، نه اینکه چقدر دایره کلماتت وسیعه.

حسام

نویسندگی خلاق

برای مطالب بیشتر در مورد نویسندگی، شبکه‌های اجتماعی نویسندگی خلاق را دنبال کنید.

پاسخ