خیلی وقتها وقتی پا توی یه کتابفروشی میزاریم، اولین چیزی که میبینیم تقسیمبندی قفسههاست: داستانی (Fiction) و غیرداستانی (Non-fiction). انگار یه دیوار بتنی بلند بین این دو تا کشیدن و بهمون میگن: «یا داری خواب و خیال میبینی، یا داری با واقعیتهای خشک روبرو میشی.» اما حقیقت اینه که این مرز اصلاً به این پررنگی که فکر میکنیم نیست.
توی این مقاله میخوایم با هم یاد بگیریم که چطور داستان و غیرداستان (ناداستان) با هم رفیق میشن، کجاها راهشون از هم جدا میشه و اصلاً چطور باید برای نوشتهمون برچسب درست انتخاب کنیم. اگه نویسندهای یا عشقِ کتاب، این بحث قراره نگاهت رو به دنیای کلمات کلاً عوض کنه.
کلاس آنلاین آموزش نویسندگی
میخواهی داستاننویسی را از پایه و به صورت اصولی یاد بگیری؟ در این دوره همراه من باش.
چرا اصلاً این جدایی وجود داره؟
توی صنعت نشر، جدایی بین داستان و غیرداستان بیشتر یه مسئله کاربردیه تا هنری. همه چیز با یه سوال ساده شروع میشه: «آیا این اتفاقات واقعاً توی دنیای واقعی افتادن؟»
جواب این سوال مشخص میکنه که کتابت کجای قفسه بره، چطور ویرایش بشه، چطور بازاریابی بشه و اصلاً مخاطب با چه دیدی بخوندش. با اینکه تکنیکهای قصهگویی توی هر دو مدل خیلی شبیه به همه، اما اون «تعهد به حقیقت» هست که مرزها رو میسازه.
۱. داستان: وقتی خیال فرمانروایی میکنه
توی دنیای داستان، شخصیتها و اتفاقات فقط کافیه توی دنیای خودِ قصه باورپذیر باشن. حتی اگه یه رمان خیلی تحتتاثیر زندگی واقعی باشه، باز هم ادعایی نداره که مو به موی واقعیت رو داره نقل میکنه.
مثلاً کتاب The Measure اثر نیکی ارلیک رو در نظر بگیر. ایدهاش چیه؟ اینکه به هر بزرگسالی یه جعبه میدن که توش یه نخ هست و طول اون نخ نشون میده چقدر دیگه زنده میمونه. خب مشخصه که این یه خیالپردازی محضه. نویسنده با این کار فضایی رو میسازه تا درباره رفتار انسان و حق انتخاب حرف بزنه، بدون اینکه کسی بهش بگه: «آقا کجای دنیا همچین نخی وجود داره؟»
یا کتاب The Hate U Give که از شرایط واقعی اجتماعی الهام گرفته. وقتی نویسنده برچسب داستان روی اثرش میزنه، دستش بازه تا با مسائل واقعی کلنجار بره بدون اینکه درگیر ریسکهای حقوقی یا اخلاقیِ استناد به واقعیت بشه. داستان به ما اجازه میده به «حقیقت احساسی» برسیم، نه لزوماً «حقیقت آماری».
۲. غیرداستان: روایتگر بیچون و چرای واقعیت
غیرداستان (که بهش ناداستان هم میگیم) زیر سایه یه سری انتظارات نهادی متفاوت عمل میکنه. فرقی نداره داری جستار مینویسی یا اتوبیوگرافی (خودزندگینامه)؛ تو به وقایع واقعی زنجیر شدی.
کتاب Spare (زاپاس) شاهزاده هری رو ببین. درسته که این کتاب یه نگاه کاملاً شخصی به اتفاقاته، اما باز هم به زمانبندیها و واقعیتهای مستند وابستهست. ناشر و خواننده انتظار دارن که بشه به این حرفها اعتماد کرد، چون نویسنده داره ادعا میکنه که «این اتفاق واقعاً افتاده».
شباهتها: قلب تپنده هر دو مدل، «معنا»ست
بیا یه کم عمیقتر بشیم. تهِ تهِ هر دو مدل، نویسنده داره یه کار واحد انجام میده: تصمیم میگیره چی رو توی صفحه بیاره و چی رو حذف کنه. معنا توی قصهگویی از ثبتِ «هر اتفاقی که افتاد» به دست نمیآد. معنا از انتخابی میآد که تو برای ترتیب اتفاقات، تاکید روی صحنهها و انسجام روایتت میکنی. هر دو مدل به «ساختار روایی» نیاز دارن تا بتونن حرفشون رو به کرسی بشونن.
معنا در داستان
توی داستان، خواننده دنبال عمق تماتیک (مضمونی) و احساسیه. تمها و درونمایهها معمولاً مستقیم داد زده نمیشن؛ بلکه از لابلای شخصیتها و تضادها بیرون میزنن. چون نویسنده خودش اتفاقات رو خلق میکنه، کنترل کاملی روی ترتیب فاش شدن اطلاعات داره تا بیشترین تاثیر رو روی مخاطب بزارن.
معنا در ناداستان
توی ناداستان، محدودیت بیشتره چون فکتها از قبل وجود دارن. اما نویسنده هنوز هم باید اونا رو توی یه روایت جذاب سازماندهی کنه. نویسنده تصمیم میگیره قصه از کجا شروع بشه، کجا تموم بشه و کدوم جزئیات مهمترن.
آمیتای گوش (نویسنده معروف) میگه:
«داستان و ناداستان دو روی یک سکهان. داستان به من اجازه میده دنیای درونی شخصیتها و حقیقت احساسی تاریخ رو کشف کنم، در حالی که ناداستان فضایی بهم میده تا مستقیماً با ایدهها و واقعیتها دستوپنجه نرم کنم.»
آمیتای گوش
این شباهت رو میشه به وضوح توی ناداستان خلاق (Creative Nonfiction) دید. مثلاً کتاب در کمال خونسردی از ترومن کاپوتی؛ این کتاب یه واقعه واقعی رو روایت میکنه، اما با ریتم و ساختار یه رمان. فکتها دست نخوردن، اما این روایتِ مهندسیشدهست که وزن روانی و اخلاقی قصه رو به ما نشون میده.
ناداستان چقدر میتونه از خودش «در بیاره»؟
این یه سوال حیاتیه! ناداستان به زمانبندی واقعی و نتایج واقعی پایبنده، اما به این معنی نیست که نویسنده باید مثل یه دوربین مداربسته عمل کنه. برای اینکه ناداستان «خواندنی» بشه، نویسنده کارهای زیر رو انجام میده:
- انتخاب صحنههای نماینده: همه لحظات زندگی مهم نیستن.
- فشردهسازی زمان: برای اینکه ریتم متن نیفته.
- بازسازی دیالوگها: چون بعیده کسی یادش باشه ده سال پیش فلان جمله رو با چه کلماتی گفته.
چیزی که «صداقت» رو توی ناداستان تعریف میکنه، لزوماً ضبط واژه به واژه نیست؛ بلکه نیت نویسنده و اعتماد خوانندهست. تا وقتی که فکتهای اصلی درست باشن و نویسنده مخاطب رو گمراه نکنه، بازسازی دیالوگ برای حفظ جریان روایت پذیرفتهست.
مثلاً کتاب خوشحالم که مامانم مرد نوشته جنیت مککردی رو ببین. اون خاطرات بچگیش رو از فیلتر ذهن و احساساتش رد میکنه. هدفش وفاداری به «حقیقت احساسی» اون دوران بوده، نه اینکه یه گزارش اداری از روزهای زندگیش بده.
آموزشهای تصویری در یوتیوب
تکنیکهای نویسندگی و تحلیل کتابها را به صورت ویدیویی در کانال یوتیوب دنبال کنید.
داستان چه حقایقی رو فاش میکنه که واقعیت نمیتونه؟
گاهی وقتها داستان از ناداستان صادقانهتره! عجیبه، نه؟ چون داستان آزادی عمل داره که از وقایع ظاهری فراتر بره و الگوهای روانی و اجتماعی رو بیرون بکشه که توی دنیای واقعی، پشتِ شلوغیِ زندگی پنهان شدن.
داستان با «حقیقت تجربی» (اون چیزی که اتفاق افتاده) کاری نداره؛ اون با «حقیقت تفسیری» (اینکه اون اتفاق چه حسی داشت و چطور توجیه شد) کار داره.
مثالهایی از قدرت داستان:
- کشتن مرغ مقلد: هارپر لی نیومده گزارش یه دادگاه واقعی رو بنویسه. اون یه شهر خیالی به اسم «میکوم» ساخت تا حقایق بزرگتری رو درباره تبعیض نژادی، عدالت و شجاعت نشون بده. گزارشهای خبری اون زمان شاید آمار میدادن، اما این رمان بود که عمق فاجعه رو به خوردِ روح مخاطب داد.
- انگلبی: توی این رمان، نویسنده ما رو میبره توی ذهن یه راوی غیرقابلاعتماد. ما دنیا رو از دریچه چشم کسی میبینیم که شاید یه قاتل باشه. این کاریه که یه پرونده قضایی واقعی بهندرت میتونه انجام بده: یعنی تجربه کردنِ اینکه چطور واقعیت میتونه توی ذهن یک نفر کج و معوج بشه.
چطور برچسب درست رو برای کتابمون انتخاب کنیم؟
انتخاب بین این دو تا، در واقع امضای یه قرارداد نانوشته با خوانندهست. اگه برچسب اشتباه بزنی، اعتماد مخاطب رو از دست میدی.
دستهبندیهای داستانی
ملاک اینجا سبک نیست، بلکه «نیت» هست. حتی اگه داستانت پر از فکتهای تاریخی باشه، وقتی میگی «داستان»، یعنی ادعای دقتِ تاریخیِ مطلق نداری.
- ادبیات داستانی متعالی (Literary Fiction): مثل کتاب Orbital.
- داستانهای ژانری: مثل فانتزی، جنایی یا عاشقانه.
- داستان کوتاه و داستانک.
دستهبندیهای ناداستان
اینجا هدف مشخص میکنه که کجای کار ایستادی: برای الهام دادن مینویسی؟ برای آموزش؟ یا روایت تاریخ؟
- خاطرهنویسی (Memoir): تمرکز روی یه دوره خاص از زندگی.
- جستار شخصی: مثل نوشتههای زادی اسمیت.
- روزنامهنگاری روایی: روایت اتفاقات واقعی با فرم داستانی.
- کتابهای خودیاری و آموزشی.
تاثیر برچسبگذاری روی فروش و دیده شدن کتاب
اینجاست که بحث جدی میشه. توی دنیای نشر (چه سنتی چه نشر شخصی)، اینکه کتابت رو چی معرفی کنی، تعیین میکنه کی اون رو میخره.
- اعتبار و تخصص: ناداستان معمولاً بر اساس «طرح پیشنهادی» (Proposal) فروخته میشه. ناشر میخواد بدونه تو اصلاً صلاحیت داری درباره این موضوع حرف بزنی یا نه؟ اما داستان رو باید کامل بنویسی و بفرستی؛ چون اونجا قدرت قلمت مهمه، نه مدرک تحصیلیت.
- مسیرهای بازاریابی: ناداستان معمولاً از طریق شبکههای تخصصی و خبرنامههای موضوعی تبلیغ میشه. اما داستان بیشتر توی جوامع کتابخوانی مثل «بوکتاک» (تیکتاک) و اینستاگرام میچرخه، جایی که ذائقه و سلیقه خواننده حرف اول رو میزنه.
حرف آخر: دو روی یک سکه
در نهایت، داستان و غیرداستان دشمن هم نیستن. اونا فقط با قواعد متفاوتی بازی میکنن. مرز بین این دو تا، نه توی کلمات، بلکه توی «تعهدی» هست که تو به خوانندهات میدی.
اگه میخوای دنیای درونی آدمها رو شخم بزنی و از قید و بندِ «ساعت و تقویم» رها باشی، برو سراغ داستان. اما اگه میخوای از دلِ واقعیتهای موجود، معنا بیرون بکشی و به دنیا گزارش بدی، ناداستان منتظرته. مهم اینه که قواعد هر کدوم رو خوب یاد بگیری تا بتونی حق مطلب رو برای قصهات ادا کنی.