تا حالا شده توی فرودگاه یا ایستگاه قطار، گذرت به کتابفروشی بخوره و چشمت به کتابهایی بیفته که طرح جلدهای براق و اسمهای وسوسهکننده دارن؟ همون کتابهایی که انگار داد میزنن: «منو بخر و توی پرواز بخون!» به این مدل کتابها توی دنیای نشر میگن ادبیات تجاری یا Commercial Fiction.
خیلی از نویسندهها فکر میکنن نوشتن کتابی که هم پرفروش باشه و هم همه دوسش داشته باشن، کار راحتیه. اما واقعیت اینه که فرمول موفقیت توی این حوزه، قلقهای خاص خودش رو داره. توی این مقاله میخوام خیلی ساده و گپوگفتی برات توضیح بدم که اصلاً داستان تجاری چیه، چه فرقی با ادبیات کلاسیک و هنری داره و چطوری میتونی تشخیصش بدی. پس اگه دوست داری بدونی چطور میشه یه قصه نوشت که ملت براش صف بکشن، تا آخر این مطلب با من همراه باش.
کلاس آنلاین آموزش نویسندگی
میخواهی داستاننویسی را از پایه و به صورت اصولی یاد بگیری؟ در این دوره همراه من باش.
ادبیات تجاری؛ اصلاً یعنی چی؟
اول از همه باید بگم که «تجاری» یا «ادبی» بودن، در واقع یه جور برچسب برای بازاریابیه، نه لزوماً یه ژانر خاص. یعنی ما ژانری به اسم «ژانر تجاری» نداریم. ما ممکنه یه تریلر تجاری داشته باشیم یا یه عاشقانه ادبی.
حالا تعریف سادهش چیه؟ ادبیات تجاری به کتابهایی گفته میشه که هدف اصلیشون سرگرم کردن طیف وسیعی از مخاطبها و البته فروش بالاست. این داستانها معمولاً از کلیشههای آشنا استفاده میکنن که برای مردم ملموسه. نویسنده توی این سبک، دست مخاطب رو میگیره و با یه سرعت بالا توی دل ماجرا میبره.
فرق ادبیات تجاری و ادبیات داستانی
ببین، اگه بخوام خیلی رک بهت بگم، فرق این دوتا توی اولویتهاشونه.
- ادبیات تجاری (Commercial): اولویتش «پیرنگ» یا همون داستانه (Plot-driven). یعنی برات مهمه که «بعدش چی میشه؟». زبانش سادهست و همه میفهمنش. هدفش اینه که تو کتاب رو زمین نذاری.
- ادبیات ادبی یا هنری (Literary): اولویتش «زبان» و «شخصیتپردازی عمیقه». اینجا شاید اتفاقات خیلی هیجانانگیزی نیفته، اما نویسنده با کلمات بازی میکنه و میخواد تو رو به فکر فرو ببره.
یه مدل دیگه هم داریم به اسم Upmarket Fiction. این مدل کتابها وسط این طیف قرار میگیرن. یعنی هم قلم نویسنده خیلی قویه و هم داستانش اونقدر کشش داره که عامه مردم بپسندن.
ویژگیهای اصلی ادبیات تجاری که باید بشناسی
اگه میخوای یه رمان تجاری بنویسی یا این سبک رو بهتر بشناسی، این چهارتا ویژگی ستونهای اصلی کار هستن:
۱. قلاب جذاب و گیرای اول داستان
توی کتابفروشیهای فرودگاه، مسافرها وقت ندارن نیمساعت کتاب رو ورق بزنن. اونا فقط یه نگاه به پشت جلد میندازن. پس «قلاب» داستان باید تو همون یکی دو جمله اول، یقه مخاطب رو بچسبه.
یه قلاب خوب باید سه تا کار انجام بده:
- فرضیه داستان رو شفاف بگه.
- تضاد یا درگیری اصلی (Conflict) رو معرفی کنه.
- یه سوال توی ذهن خواننده ایجاد کنه که تا جوابش رو نگیره، بیخیال نشه.
مثال از کتاب «راز خدمتکار» (The Housemaid's Secret):
«میلی که بهشدت دنبال کاره، به عنوان نظافتچی توی خانواده بینقص وینچستر استخدام میشه؛ اما خیلی زود میفهمه که پشت ظاهر براق این عمارت، رازهایی مخفی شده که میتونه زندگیش رو نابود کنه.»
دیدی چی شد؟ هم تضاد داریم (خانواده بینقص در برابر رازهای ترسناک) و هم سوال (اون رازها چیه؟).
۲. قلم ساده و خوشخوان
توی ادبیات تجاری، نویسنده دنبال این نیست که با کلمات قلمبهسلمبه فخر بفروشه. هدف اینه که خواننده بدون هیچ زحمتی متن رو بخونه و تصویرسازی کنه. من بهش میگم «نثر نامرئی». یعنی خواننده نباید حس کنه داره کلمات رو میخونه، باید حس کنه داره فیلم میبینه.
جملات معمولاً کوتاهن و از توصیفات طولانی و خستهکننده دوری میشه.
مثال: به جای اینکه سه صفحه درباره بوی بارون و فلسفه وجودی قطرههای آب بنویسی، خیلی سریع میری سر اصل مطلب که این بارون چه تاثیری روی حال قهرمان داستان گذاشته. اینطوری سرعت روایت (Pacing) حفظ میشه.
۳. داستانمحور بودن
توی رمانهای پرفروش، موتور محرک داستان «اتفاقات بیرونی» هستن. شخصیت اصلی یه هدف مشخص و ملموس داره:
- توی کتاب بیست و یک روز، قهرمان میخواد از یه مخمصه فرار کنه.
- توی رمانهای معمایی، هدف پیدا کردن قاتله.
- توی رمانهای فانتزی تجاری مثل Fourth Wing، هدف زنده موندن توی یه آکادمی خطرناکه.
البته این به معنی نیست که شخصیتپردازی مهم نیست! نه، اتفاقاً شخصیت باید جذاب باشه، اما تغییرات درونی شخصیت (Internal Arc) معمولاً در خدمت پیشبرد داستانه، نه برعکس.
۴. پیام و درونمایه شفاف
برخلاف کتابهای فلسفی و سنگین که باید لایههای مختلفش رو بشکافی تا بفهمی نویسنده چی میخواد بگه، توی ادبیات تجاری پیام داستان کاملاً شفافه.
مثلاً کتاب درسهای شیمی (Lessons in Chemistry) رو در نظر بگیر. پیامش چیه؟ مبارزه با تبعیض جنسیتی و ایستادن پای باورها. تمام اتفاقات داستان هم دقیقاً در راستای همین پیام حرکت میکنن. خواننده بعد از تموم کردن کتاب، قشنگ میدونه چی یاد گرفته و چه حسی داره.
آموزشهای تصویری در یوتیوب
تکنیکهای نویسندگی و تحلیل کتابها را به صورت ویدیویی در کانال یوتیوب دنبال کنید.
چرا شناخت ادبیات تجاری برای نویسندهها حیاتیه؟
اگه بدونی داری برای چه بازاری مینویسی، مسیرت خیلی روشنتر میشه. خیلی از نویسندههای نوقلم، سعی میکنن همزمان شبیه «صادق هدایت» بنویسن و همزمان مثل «جی. کی. رولینگ» پرفروش بشن. این تضاد باعث میشه متن نهایی نه اون عمق ادبی رو داشته باشه و نه اون کشش تجاری رو.
وقتی قواعد نوشتن رمان پرفروش رو یاد بگیری، میتونی آگاهانه انتخاب کنی که کجا از کلیشهها استفاده کنی و کجا خلاقیت به خرج بدی.
چند مثال معروف از دنیای ادبیات تجاری
برای اینکه بهتر متوجه بشی، چندتا از غولهای این حوزه رو معرفی میکنم:
- دن براون: با کتاب «کد داوینچی» ثابت کرد چطور میشه تاریخ و معما رو با سرعت بالایی ترکیب کرد.
- کالین هوور: ملکه رمانهای عاشقانه تجاری که میدونه چطور با احساسات مخاطب بازی کنه.
- ریچارد عثمان: که با مجموعههای معمایی خودش، نبض بازار کتابهای سرگرمکننده رو به دست گرفته.
جمعبندی و نتیجهگیری
ادبیات تجاری اصلاً به معنی «بیارزش بودن» نیست. اتفاقاً نوشتن کتابی که بتونه میلیونها آدم با سلیقههای مختلف رو سرگرم کنه، نبوغ خاصی میخواد. اگه بتونی یه قلاب قوی بسازی، با زبانی ساده بنویسی و پیرنگ داستانت رو هیجانانگیز پیش ببری، شک نکن که جات توی قفسه پرفروشترینهای کتابفروشیهاست.
یادت باشه، مهمترین اصل توی این سبک اینه: «مخاطب رو خسته نکن!»
حالا تو بگو، ترجیح میدی کتابی بخونی که ذهنت رو درگیر فلسفه کنه، یا کتابی که نتونی تا صبح زمین بذاریش؟